تبلیغات
کشکول بروجردی - مطالب هفته چهارم خرداد 1394
کشکول بروجردی
کشکول .عرفان . سیروسلوک. پرسش و پاسخ .علوم غریبه . مناظره. پاسخ به شبهات.توصیه اخلاقی
توصیه آیت‌الله بهجت برای زیارت امام رضا(ع)
آیت‌الله العظمی بهجت می‌فرمود : لازم نیست حوائج خود را در محضر امام بشمرید . حضرت می‌دانند ، مبالغه در دعاها نکنید ! زیارت قلبی باشد .

همزمان با فرا رسیدن سالروز ولادت با سعادت ثامن‌الائمه علی‌ بن موسی‌الرضا علیه‌السلام، جمع کثیری از زائران و عاشقان اهل‌بیت (ع) به زیارت امام هشتم می‌روند از این رو بر آن شدیم تا توصیه‌های حضرت آیت‌الله العظمی محمدتقی بهجت‌(ره) را از کتاب «برگی از دفتر آفتاب» در باب زیارت این امام همام ذکر کنیم تا ان‌شاءالله سفری پربار و معنوی برای زائران رقم بخورد.

1- زیارت شما قلبی باشد. در موقع ورود اذن دخول بخواهید، اگر حال داشتید به حرم بروید. هنگامی که از حضرت رضا علیه‌السلام اذن دخول می‌طلبید و می‌گویید:
«أأدخل یا حجة الله: ای حجت خدا، آیا وارد شوم؟»
زیارت امام رضا علیه‌السلام از زیارت امام حسین علیه‌السلام بالاتر است، چرا که بسیاری از مسلمانان به زیارت امام حسین علیه‌السلام می‌روند. ولی فقط شیعیان اثنی عشری به زیارت حضرت امام رضا علیه‌السلام می‌آیند.

2- به قلبتان مراجعه کنید و ببینید آیا تحولی در آن به وجود آمده و تغییر یافته است یا نه؟ اگر تغییر حال در شما بود، حضرت علیه‌السلام به شما اجازه داده است. اذن دخول حضرت سیدالشهداء علیه‌السلام گریه است، اگر اشک آمد امام حسین علیه‌السلام اذن دخول داده‌اند و وارد شوید.

3- اگر حال داشتید به حرم وارد شوید. اگر هیچ تغییری در دل شما به وجود نیامد و دیدید حالتان مساعد نیست، بهتر است به کار مستحبی دیگری بپردازید. سه روز روزه بگیرید و غسل کنید و بعد به حرم بروید و دوباره از حضرت اجازه ورود بخواهید.

4- بسیاری از حضرت رضا علیه‌السلام سؤال کردند و خواستند و جواب شنیدند، در نجف، در کربلا، در مشهد مقدس،- هم همین طور – کسی مادرش را به کول می‌گرفت و به حرم می‌برد. چیزهای عجیبی را می‌دید.

5- ملتفت باشید! معتقد باشید! شفا دادن الی ماشاءالله به تحقق پیوسته. یکی از معاودین عراقی غده‌ای داشت و می‌بایستی مورد عمل جراحی قرار می‌گرفت. خطرناک بود، از آقا امام رضا(ع) خواست او را شفا بدهد، شب، حضرت معصومه علیهاالسلام را در خواب دید که به وی فرمود: «غده خوب می‌شود. احتیاج به عمل ندارد!» ارتباط خواهر و برادر را ببینید که از برادر خواسته، خواهر جوابش را داده است.

6- همه زیارتنامه‌ها مورد تأیید هستند. زیارت جامعه کبیره را بخوانید. زیارت امین الله مهم است. -قلب شما- این زیارات را بخواند. با زبان قلب خود بخوانید. لازم نیست حوائج خود را در محضر امام علیه‌السلام بشمرید. حضرت علیه‌السلام می‌دانند! مبالغه در دعاها نکنید! زیارت قلبی باشد. امام رضا علیه‌السلام به کسی فرمودند: «از بعضی گریه‌ها ناراحت هستم!»

7- یکی از بزرگان می‌گوید، من به دو چیز امیدوارم؛ نخست آنکه قرآن را با کسالت نخوانده‌ام. بر خلاف بعضی که قرآن را آنچنان می‌خوانند که گویی شاهنامه می‌خوانند. قرآن کریم موجودی است شبیه عترت. دوم، در مجلس عزاداری حضرت سیدالشهداء گریه کرده‌ام.

حضرت آیت‌الله العظمی بروجردی رحمة‌الله علیه مبتلا به درد چشم شدند، فرمودند: «در روز عاشورا مقداری از گِلِ عزاداری امام حسین علیه‌السلام را بر چشمان خود مالیدم، دیگر در عمرم مبتلا به درد چشم نشدم و از عینک هم استفاده نکردم!»
پس از حادثه بمب گذاری در حرم مطهر حضرت رضا علیه‌السلام حضرت به خواب کسی آمدند، سؤال شد.
«در آن زمان شما کجا بودید؟ فرمودند: کربلا بودم.»
این جمله دو معنی دارد:
معنی اول این که حضرت رضا علیه‌السلام آن روز به کربلا رفته بودند.
معنی دوم یعنی این حادثه در کربلا هم تکرار شده است. دشمنان به صحن امام حسین علیه‌السلام ریختند و ضریح را خراب کردند و در آنجا آتش روشن کردند!

8- کسی وارد حرم حضرت رضا علیه‌السلام شد، متوجه شد سیدی نورانی در جلوی او مشغول خواندن زیارتنامه می‌باشد، نزدیک او شد و متوجه شد که ایشان اسامی معصومین – سلام الله علیهم – را یک یک با سلام ذکر می‌فرمایند. هنگامی که به نام مبارک امام زمان ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ  رسیدند سکوت کردند! آن کس متوجه شد که آن سید بزرگوار خود مولایمان امام زمان سلام الله علیه و ارواحنا له الفداء است.

9- در همین حرم حضرت رضا علیه‌السلام چه کراماتی مشاهده شده است. کسی در رؤیا دید که به حرم حضرت رضا علیه‌السلام مشرف شده و متوجه شد که گنبد حرم شکافته شد و حضرت عیسی و حضرت مریم علیهماالسلام از آنجا وارد حرم شدند. تختی گذاشتند و آن دو بر آن نشستند و حضرت رضا علیه‌السلام را زیارت کردند.

روز بعد آن کس در بیداری به حرم مشرف شد. ناگهان متوجه شد حرم کاملاً خلوت است! حضرت عیسی و حضرت مریم علیهماالسلام از گنبد وارد حرم شدند و بر تختی نشستند و حضرت رضا علیه‌السلام را زیارت کردند. زیارت‌نامه می‌خواندند. همین زیارت‌نامه معمولی را می‌خواندند! پس از خواندن زیارت‌نامه از همان بالای گنبد برگشتند. دوباره وضع عادی شد و قیل و قال شروع شد حال آیا حضرت رضا علیه‌السلام وفات کرده است؟

10- حرف آخر این که: عمل کنیم به هر آنچه که می‌دانیم. احتیاط کنیم در آنچه خوب نمی‌دانیم. با عصای احتیاط حرکت کنیم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

mountain_borujerd_1.jpg

 mountain_borujerd_2.jpg

 mountain_borujerd_3.jpg

 mountain_borujerd_4.jpg

 mountain_borujerd_5.jpg

 

 mountain_borujerd_7.jpg

mountain_borujerd_8.jpg 




mountain_borujerd_9.jpg 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 28 خرداد 1394 :: نویسنده :
روزه، رمضان و قرآن


پدید آورنده : آیة اللّه جوادی آملی ،

تهیه و تدوین: حجة الاسلام و المسلمین محمد رضا مصطفی پور

 منبع - سایت حوزه

روزه یکی از مهم ترین عبادت های مسلمانان و مؤمنان است که به عنوان یکی از مؤثرترین عوامل برای پرورش روح تقوا در تمام زمینه ها و همه ابعاد به مؤمنان معرفی شده است.

انجام این عبادت در ماه رمضان در طول یک ماه کامل بر آن ها واجب است. ماهی که مهمترین امتیاز آن نزول قرآن به منظور هدایت انسان ها در آن است.

در این مقاله در رابطه با مقوله های سه گانه فوق یعنی روزه، ماه رمضان و قرآن در سه فصل سخن به میان می آید.

 

فصل اول: روزه

روزه تکلیفی است که مؤمنان وظیفه دارند در ماه مبارک رمضان آن را به منظور تقرّب به خدا با ترک خوردن و آشامیدن و مانند آن از طلوع فجر تا اذان مغرب در طول یک ماه کامل که گاه 29 روز و گاه 30 روز است، آن را به انجام رسانند.

قرآن کریم خطاب به مؤمنان فرمود: یا ایّها الّذین آمنوا کتب علیکم الصیام کما کتب علی الّذین من قبلکم لعلّکم تتقون؛(1) ای افرادی که ایمان آورده اید، روزه بر شما نوشته شده، همان گونه که بر کسانی که قبل از شما بوده اند نوشته شده تا پرهیزکار شوید.

 

تجلّی رحمت خدا در تکلیف روزه

با این که روزه از ارکان اسلام است اما انجام آن با مشقّت و محرومیت از لذایذ مادی و مشکلاتی چون تحمّل رنج گرسنگی و تشنگی همراه است اما خداوند اولاً آن را با خطاب عاطفه برانگیز و مسؤولیت بخش یا ایّها الّذین آمنو همراه کرده است تا علاوه بر اهمیّت موضوع روزه، به مؤمنان عظمت و کرامت ببخشد. امام صادق(ع) فرمود: لذّة ما فی النداء ازال تعب العبادة و العناء؛(2) لذّت خطاب یا ایّها الّذین آمنو آن چنان است که سختی و مشقت این عبادت را از بین برده است.

ثانیاً با بیان این حقیقت که روزه اختصاص به مسلمانان ندارد بلکه در امّت های پیشین نیز بوده است، این مطلب را گوشزد می کند این وظیفه، وظیفه همه انسان ها در هر دینی بوده است و این خود ترغیب بر فعل و تطیّب نفس است لذا می فرماید: این عبادت تنها بر شما واجب نشد، بلکه هیچ امتی از این طاعت مستثنا نبوده اند.

ثالثاً با بیان فایده روزه و فلسفه انجام آن یعنی تحصیل تقوا آن را یک موضوع دوست داشتنی و گوارا می سازد.

رابعاً با بیان این حقیقت که گرفتن روزه برای شما خیر است و ان تصوموا خیرلکم رحمت خود را متجلّی ساخته است تا مؤمنان با علاقه و عشق و محبت به این وظیفه الهی بپردازند.

 

روزه در دیگر ادیان

روزه بر پیروان دیگر ادیان نیز واجب بوده است و برخی گفته اند این تکلیف از عهد آدم تا کنون وجود داشته.(3)

ناگفته نماند همانندی روزه مسلمانان با غیر مسلمانان در اصل تکلیف است نه در خصوصیات آن، زیرا آیه درباره این مطلب که روزه بر همه امّت ها بدون استنثنا واجب بوده در کمیّت و کیفیت نیز یکسان بوده ساکت است، در برخی نوشته ها آمده است:

روزه به طور کلّی در تمام اوقات در میان هر طایفه، هر ملّت و مذهب در موقع ورود اندوه و زحمت غیر مترقبه معمول بوده است.(4)

و حیات حواریون و مؤمنین ایام گذشته، عمری مملو از افکار لذات و زحمات بیشمار و روزه داری بود.(5)

 

هدف روزه

1 انسان مسافر است و مسافر به زاد و توشه نیاز دارد. بهترین ره توشه سالکان مسیر معاد تقواست و تزوّدوا فانّ خیر الزاد التقوی؛(6) توشه برگیرید زیرا بهترین توشه تقوا است.

برای رسیدن به تقوا گاه باید اندیشه را از راه تعلیل و تحلیل علمی و زمانی با تأیید انگیزه از راه دستورهای عملی تقویت کرد در آیه مورد نظر دستور عملی به روزه را عاملی برای پیدایش این ره توشه معنوی می کند که انسان روزه دار با روزه داری به تقوا می رسد.

2 روزه دارای ابعاد گوناگون و آثار فراوانی از نظر مادی و معنوی است، روزه هم در بعد اخلاقی آثاری دارد و هم از نظر اجتماعی و هم از نظر بهداشتی و روانی و تأمین صحت و سلامتی انسان.

روزه از نظر اخلاقی روح انسان را تلطیف و اراده انسان را قوی و امیال و غرائز او را تعدیل می کند. زیرا انسان روزه دار اولاً با تحمّل گرسنگی و تشنگی و چشم پوشی از لذّت جنسی، روح خودش را تلطیف می کند و از این طریق زمام نفس سرکش را در اختیار داشته و بر هوس ها و شهوات خود مسلّط می گردد و با تسلّط بر آن قلب انسان از نور و صفا برخوردار می گردد.

و ثانیاً با ترک موقت خوردنی ها و نوشیدنی ها و لذایذ با امکان دسترسی به آن ها از طریق حلال، روحیه مقاومت را در خود تمرین می دهد تا در غیر ماه رمضان از حرام اجتناب کند و به عبارت دیگر: اراده خود را تقویت می کند تا به راحتی از هرچه که حرام است دوری گزیند.

و ثالثاً با اراده قوی، امیال خود را تعدیل می کند نه چون حیوانات که تنها تحت تأثیر غرائز عمل کند بلکه غرائز خود را در اختیار دارد که د رجایی که باید آن را اعمال کند، اعمال کند و در جایی که باید کنترل کند و اعمال نکند، اعمال نمی کند و بالأخره روزه انسان را از عالم حیوانات ترقّی داده و به عالم ملکوت و فرشتگان صعود می دهد.

در روایات اسلامی روزه را سپری در برابر آتش دوزخ معرفی می کند. پیامبر اکرم(ص) فرمود: الصوم جنة من النار؛(7) روزه سپری است در برابر آتش دوزخ.

امام صادق(ع) از پدرانش نقل می کند که پیامبر اکرم(ص) به اصحابش فرمودند: الا اخبرکم بشی ء ان انتم فعلتموه تباعدالشیطان منکم کما تباعدالمشرق من المغرب به قالوا بلی یا رسول اللّه (ص) قال: الصوم یسود وجهه و الصدقة تکسّر ظهره و الحب فی اللّه و الموازرة علی العمل الصالح یقطع دابره و الاستغفار یقطع وتینه و لکل شی ء زکاة و زکاة الابدان الصیام؛(8) روزه روی شیطان را سیاه می کند و انفاق و صدقه دادن در راه خدا پشت او را می شکند و دوست داشتن به خاطر خدا و مواظبت بر عمل صالح دنباله او را قطع می کند و طلب مغفرت از خدا رگ گردن او را قطع می کند و برای هرچیزی زکاتی است و زکات بدن روزه گرفتن است.

حضرت امیر(ع) فرمود: والصیام ابتلاءً لاخلاص العمل؛(9) خدای سبحان از این جهت روزه را واجب فرمود که روح اخلاص در مردم پرورش یابد.

پیامبر اکرم(ص) فرمود: انّ للجنة باباً یدعی الریّان لایدخل منه الّا الصائمون؛(10) بهشت دری دارد به نام ریّان (سیراب شده) که تنها روزه داران از آن وارد می شوند.»

 

مشاهده ملکوت

روزه دار به دلیل صبر و مقاومت در برابر گرسنگی و تشنگی و امیال و غرائز می تواند ملکوت را مشاهده کند. توضیح آن که: بزرگترین مانع پیشرفت معنوی بشر اشتغال به خوردن و آشامیدن و لذائذ بدنی است و بهترین عامل رشد روحی وی نزاهت و پرهیز از این امور است روزه انسان را از اشتغال به امور مادی باز می دارد و فراغت بیشتری برای او فراهم می کند تا در راز آفرینش خود بیندیشد و زادراهش را فراهم آورد، روزه بهترین راه برای رسیدن به باطن عالم و مشاهده ملکوت آن است.

کم خوری و رعایت اعتدال از بهترین راه های طیّ مسیر کمال است چنان چه پرخوری از بزرگترین موانع کمال به شمار می آید. بر همین اساس برخی بزرگان فرمودند: در فضیلت روزه همین بس که انسان روزه دار شبیه فرشتگان می شود و غذای او چون فرشتگان تسبیح و تحمید حضرت حق تعالی است.

در روایتی از امام رضا(ع) علت دستور به روزه داری سؤال شد، آن حضرت فرمود: لکی یعرفوا الم الجوع و العطش فلیستدلّوا علی فقر الآخرة و لیکون الصائم خاشعاً ذلیلاً مستکینا مأجورا محتسباً عارفاً صابراً علی ما اصابه من الجوع و العطش فیستوجب الثواب مع ما فیه من الامساک عن الشهوات و یکون ذلک واعظاً لهم فی العاجل و رائضاً لهم علی اداء ما کلّفهم و دلیلاً لهم فی الآجل و لیعرفوا شدّة مبلغ ذلک علی اهل الفقر و المسکنة فی الدنیا فیؤدّوا الیهم ما افترض اللّه لهم فی اموالهم؛(11) علت تشریع روزه آن است که اولاً مسلمانان رنج گرسنگی و تشنگی را دریابند و به فقر و نیاز آخرت راه یابند و ثانیاً انسان روزه دار در برابر خدا خاشع و خاضع بوده و از اجر و پاداش برخوردار شده و بر آن چه که از گرسنگی و تشنگی به او می رسد صبر کند تا استحقاق ثواب خدا را بیابد و ثالثاً روزه داری سبب جلوگیری از شهوت ها می شود و رابعاً روزه داری سبب می شود تا او واعظی در حال داشته و ریاضتی را تحمّل کرده تا در آخرت از آثار آن بهره مند شود و خامساً بداند گرفتاری هایی که به فقیران و نیازمندان در دنیا می رسد پس حقوقی را که در اموال خود دارد به آن ها پرداخت کند.

از این روایت استفاده می شود انسان سیر در برابر خدا خشوع و ذلّت بایسته را ندارد، از این رو خدا فرمود: روزه بگیرید تا با تقوا باشید منشأ فجور شهوت و غضب است و قوّه غضب نیز در خدمت شهوت است، بیشتر انسان های ظاهری حیوان شهوی اند و قوّه غضب در آنان برای دفع از مشتهیات نفسانی است و در این روایت امام رضا(ع) روزه گرفتن را عامل شکسته شدن شهوت می داند.

انسان روزه با روزه دارای واعظ درونی است که او را نسبت به آخرتش پند دهد.

از نظر اجتماعی نیز روزه درس مساوات و برابری در میان افراد اجتماع است انسان های متمکن و ثروتمند با انجام این دستور دینی، موقعیت گرسنگان و محرومان اجتماع را به طور محسوس درمی یابند. از این روی می یابیم که هشام ابن حکم از علت تشریع روزه سؤال می کند، امام صادق(ع) جواب می فرماید: انما فرض اللّه عزّ و جلّ الصیام لیستوی به الغنی و الفقیر و ذلک ان الغنی لم یکن لیجد مسّ الجوع فیرحم الفقیر، لانّ الغنی کلما اراد شیئاً قدر علیه فاراداللّه عزّ و جلّ ان یستوی بین خلقه و ان یذیق الغنی مسّ الجوع و الالم لیرقّ علی الضعیف و یرحم الجائع؛(12) روزه به این دلیل واجب شده است که میان غنی و فقیر مساوات و برابری بر قرار گردد و این به خاطر آن است که غنی طعم گرسنگی را بچشد و نسبت به فقیر ادای حق کند، زیرا اغنیاء و ثروتمندان هرچه را بخواهند برای آن ها فراهم است، خدا می خواهد میان بندگان خود مساوات باشد و طعم گرسنگی و درد و رنج را به ثروتمندان بچشاند تا نسبت به ضعیفان و گرسنگان ترحم و دلسوزی کنند.

انسان روزه دار علاوه بر ترحم و دلسوزی نسبت به نیازمندان، و شریک شدن با آن ها در تحمّل رنج گرسنگی و تشنگی، مازاد مصرف خود را ذخیره و آن را در اختیار نیازمند قرار می دهد.

 

ویژگیهای روزه

روزه در آموزه های اسلامی ویژگی هایی دارد که به آن ها اشاره می شود:

1 سلامتی و تندرستی

پیامبر اسلام(ص) فرمود: ان اللّه اوحی الی نبیّ من بنی اسرائیل: اخبر قومک ان لیس عبد یصوم یوماً ابتغاء وجهی الا صحّت جسمه واعظمت اجره؛(13) خدای سبحان به پیامبری از بنی اسرائیل وحی کرده است به قومت خبر بده که بنده ای روزی را روزه نمی گیرد برای رضای خدا جز این که جسمش سالم می ماند و پاداشش بزرگ داشته می شود.

و در روایت دیگری فرمود: صوموا تصحوا؛(14) روزه بگیرید سالم می شوید. با توجه به این که پیامبر فرمود: المعدة بیت کلّ داء و الحمیّة رأس کلّ دواء؛(15) معده خانه تمام دردها و امساک بالاترین داروهاست. روشن می شود انسان روزه داری که در ماه رمضان از خوردن و آشامیدن خودداری می کند، دستگاه گوارشی او به استراحت پرداخته و مواد زائد بدن را دفع می کند.

2 عبادت بی مانند

روزه دارای خصلتی است که در اعمال عبادی دیگر یافت نمی شود از این رو راوی می گوید: به پیامبر اکرم(ص) گفتم: مرا به کاری فرمان ده که با عمل به آن خدای سبحان به من سود و منفعت اعطاء کند. پیامبر(ص) فرمود: علیک بالصوم فانه لامثل له؛(16) بر تو باد به روزه گرفتن زیرا چیزی در عبادت مانند او نیست.

3 دعای فرشتگان برای روزه داران

امام صادق(ع) از پیامبر نقل فرمود: که آن حضرت فرمودند: انّ اللّه عزّ و جلّ وکّل ملائکته بالدعاء للصائمین و قال اخبرنی جبرئیل عن ربّه انه قال: ما امرت ملائکتی بالدعاء لاحد الّا استجیب لهم فیه؛(17) خدای متعال به فرشتگان وکالت داده تا برای روزه داران دعا کنند و فرمود: جبرئیل از سوی خدا به من خبر داد که خدا فرمود: فرشتگان را امر به دعا نکردم جز این که آن را اجابت خواهم کرد.

و در سخن دیگری آن حضرت فرمود: انّ الصائم تسبح عظامه و تستغفر له الملائکة ما اکل عنده؛(18) استخوان های روزه دار خدا را تنزیه می کند و فرشتگان برای او استغفار می کنند.

4 آمرزش گناهان

پیامبر اکرم(ص) فرمود: من صام رمضان ایماناً و احتساباً غفرله ما تقدّم من ذنبه؛(19) کسی که در ماه رمضان از روی ایمان و اعتقاد روزه بگیرد خدای متعال گناهان گذشته اش را می بخشد.»

بر اساس آموزه های قرآن که انّ الحسنات یذهبن السیئات؛ نیکوکاری ها بدی ها را از صفحه اعمال انسان پاک می کند روزه کار خوبی است که سیئات و بدهی های گناه را در انسان از بین می برد.

5 استجابت دعای روزه دار

یکی از ویژگی های روزه دار آن است که دعای او مستجاب می شود پیامبر اکرم(ص) فرمود: ثلاثة لاتردّ دعوتهم: الصائم حتی یفطر(20) سه گروه دعای آن ها رد نمی شود که از آن ها روزه داری است تا افطار کند. و در بیان دیگر فرمود: الصائم عند افطاره دعوة مستجابة؛(21) دعای روزه دار هنگام افطار مستجاب است.

و در گفتار دیگری فرمود: نوم الصائم عبادة و صمته تسبیح و عمله مضاعف و دعائه مستجاب و ذنبه مغفور؛(22) خواب روزه دار عبادت و سکوت او تنزیه خدا و عمل او چندین برابر و دعای او مستجاب و گناه او مورد مغفرت است.

از این احادیث استفاده می شود، هر سالکی که حرمت الهی را پاس دارد دعای او مستجاب خواهد بود. روزه دار نیز از این برکت برخوردار و از وعده استجابت دعا بهره مند است.

6 دهان روزه دار خوشبوتر از مشک

در روایات دهن روزه دار را عطر آگین معرفی می کند. امام صادق(ع) می فرماید: اوحی اللّه عزّ و جلّ الی موسی(ع) ما یمنعک من مناجاتی: فقال: یا ربّ احبّک عن المناجاة لخلوف فم الصائم فاوحی اللّه عزّو جلّ الیه: یا موسی لخلوف فم الصائم اطیب عندی من ریح المسک؛(23) خدای سبحان به موسی کلیم وحی کرد و فرمود: چه چیزی تو را از مناجات با من باز می دارد، موسی کلیم فرمود: به دلیل بوی دهان روزه دار مناجات را به تأخیر انداختم، خدای سبحان به وی وحی کرد و فرمود: بوی دهن روزه دار برای من از بوی عطر مشک عطرآگین تر است.

ناگفته نماند، این استشمام، استشمام ملکوتی است و استشمام ملکوتی نیازمند به باز شدن شامّه قلبی است و باز شدن شامّه قلبی و درونی آدمی است که عطرآگین بودن دهن روزه دار احساس می شود.

7 دو خوشحالی برای روزه دار

امام صادق(ع) فرمود: للصائم فرحتان، فرحة عند افطاره و فرحة عند لقاء ربّه؛(24) روزه دار دو خوشحالی دارد، خوشحالی هنگام افطار و خوشحالی هنگام ملاقات پروردگار.

روزه دار هنگام افطار خوشحال است زیرا از عهده تکلیف الهی برآمده است و هنگام لقای خدای سبحان نیز شاداب و شادمان خواهد بود.

البته ممکن است هنگام افطار، غروب و مغرب باشد و ممکن است عید فطر باشد که جایزه روزه داران در آن روز اعطا می شود.

8 اعطاء پاداش به روزداران توسط خدای سبحان بدون واسطه

در روایات فراوانی آمده است که خدای سبحان روزه را برای خود می داند و خود بدان پاداش می دهد. پیامبر اکرم(ص) فرمود: کلّ عمل ابن آدم یضاعف الحسنة عشرة امثالها الی سبعمأة ضعف قال اللّه عزّ و جلّ الّا الصوم فانه لی و اجزی به یدع طعامه و شرابه و شهوته من اجلی؛(25) همه اعمال حسنه انسان از ده برابر تا هفتصد برابر پاداش دریافت می کند اما خدا فرمود روزه مال من است و من به آن پاداش می دهم زیرا روزه دار برای خدا خوردن و آشامیدن و شهوتش را رها می کند.»

 

و باز پیامبر(ص) فرمود: الصیام لاریاء فیه قال اللّه: هولی و انا اجزی به؛(26) در روزه ریا و تظاهر راه پیدا نمی کند او مال من است و من به آن پاداش می دهم.

این که در روایت فرمود: روزه مال من است برای آن است که روزه صبغه صمدی دارد و بیان گر اوصاف تنزیهی خدای سبحان است زیرا خدا همه را غذا می دهد اما خود غذا خور نیست روزه دار نیز در بخشی از ساعات شبانه روز از خوردن و آشامیدن و امور ممنوع دیگر خودداری می کند.

و این که فرمود: من بدون واسطه به روزه دار پاداش می دهم از عظمت این عمل و خالص بودن حکایت می کند.

9 پذیرایی ویژه روزه داران در بهشت

پیامبر اکرم(ص) فرمود: للجنة ثمانیة ابواب: فیها بابٌ یسمّی الریّان یدخل منه الصائمون فاذا دخل آخرهم اغلق فلم یدخل منهم احد و من دخل منه شرب و من شرب لم یظمأ ابداً؛(27) بهشت هشت در دارد که نام یکی از آن درها (ریّان) است که روز قیامت از آن در روزه داران وارد می شوند و غیر آن ها وارد نخواهند شد، گفته می شود روزه داران کجایند تا وارد شوند، وقتی که آخرین آن ها وارد شد در بسته می شود و کسی وارد نخواهد شد و کسیکه از آن در وارد شد از نوشیدنی استفاده می کند و هر کس از آن نوشیدنی بنوشد هرگز تشنه نخواهد شد.

روزه داران در قیامت از سفره ای استفاده می کنند که نه چشمی آن را دیده و نه گوشی آن را شنیده و نه بر قلب کسی خطور کرده است.

 

10 شفاعت روزه از روزه داران

عمل صالح همواره زنده است و از عامل شفاعت می کند زیرا صورت ملکوتی عمل صالح به طرف خدای سبحان صعود می کند و همین عمل زمینه صعود عامل را نیز فراهم می کند از این رو پیامبر اکرم(ص) فرمود: الصیام و القرآن یشفعان للعبد یوم القیامة، یقول الصیام، ای ربّ منعته الطعام و الشهوة فشفعنی فیه و یقول القرآن منعته النوم باللیل فشفعنی فیه قال: فیشفعان؛(28) روزه و قرآن از انسان در روز قیامت شفاعت می کنند، روزه می گوید: پروردگار من این انسان را از خوردن و اعمال شهوت باز داشتی. مرا در آن شفیع قرار ده و قرآن می گوید: این انسان را از خواب شب منع کردی، مرا در آن شفیع قرار ده، خدای سبحان به آن ها اجازه شفاعت می دهد و آن ها شفاعت می کنند.

 

دستورات روزه برای کاستن از سنگینی آن

ایاماً معدودات فمن کان منکم مریضاً او علی سفر فعدّة من ایام اخرو علی الّذین یطیقونه فدیة طعام مسکین فمن تطوّع خیراً فهو خیر له و ان تصوموا خیرٌ لکم ان کنتم تعلمون؛(29) چند روز معدودی را باید روزه بگیرند و هر کس از شما بیمار یا مسافر باشد تعدادی از روزهای دیگر را روزه بدارد و بر کسانی که روزه برای آن ها طاقت فراست (همچون بیماران مزمن و پیران) لازم است کفّاره بدهند، مسکینی را اطعام کنند و کسی که کار خیری انجام دهد برای او بهتر است و روزه داشتن برای شما بهتر است اگر بدانید.

در آیه فوق چند دستور دیگر را برای روزه داران بیان می کند تا از سنگینی بار روزه کاشته شود و آن ها عبارتند از:

1 اولاً بدانید انجام عمل روزه در روزهای معدودی است نه آن که لازم باشد در همه سال و یا بخش مهم از آن را روزه بدارید. میبدی در کشف الاسرار می نویسد: خداوند سبحان چون بندگان را بر روزه تکلیف کرد و این بار حکم بر ایشان نهاده ایاماً معدودات بگفت تا بر بندگان تکلیف کردن نیاید پس ایاماً معدودات تخفیفی است فردی، نظیر وجاهدوا فی اللّه حق جهاده که پس از آن فرمود: و ما جعل علیکم فی الدین من حرج.(30)

2 برای بیمار و مسافری که روزه گرفتن برای او مشقت دارد از این حکم در سفر معافند و باید روزهای دیگری را به جای آن روزه بگیرند.

3 کسانی که با نهایت زحمت باید روزه بگیرند مانند پیرمردان و پیرزنان و بیماران مزمنی که بهبودی برای آن ها نیست روزه گرفتن برای آن ها واجب نیست. آن ها باید به جای روزه گرفتن کفاره بدهند و مسکینی را اطعام کنند.

4 اگر کسی مایل باشد بیش از آن چه که به عنوان کفّاره فرض و واجب است به صورت تطوّع و استحبابی اطعام کند برای او خیر است.

5 یکی از حکمت ها و فلسفه های روزه آن است که خیر، مصلحت مسلمانان در انجام آن است در صورتی که آن ها به خیر بودن آن توجه کنند. زیرا انبیاء الهی تعالیمی آورده اند که بشر در پیشرفت همه علوم از نیل و ادراک آن ها عاجز و ناتوان است چه این که فرمود: و یعلمکم مالم تکونوا تعلمون؛(31) خدای سبحان حقایق و معارف و چیزهایی را به شما تعلیم می دهد که شما هرگز نمی توانستید به آن معارف و حقایق علم پیدا کنید.

یکی از نوآوری های انبیاء که با محاسبات علمی نمی توان به آن رسید مسئله امساک از خوردن و آشامیدن و کنترل غرائز همراه با خلوص و قصد تقرّب است قرآن کریم علم جامعه بشری به این معارف را در پرتو ایمان به وحی و استماع آیات آن و تحلیل عمیق علمی آن ها ممکن می داند.

 

فصل دوم: ماه رمضان

شهر رمضان الّذی انزل فیه القرآن هدی للناس و بینات من الهدی و الفرقان فمن شهد منکم الشهر فلیصمه و من کان مریضاً او علی سفر فعدّة من ایام اخر، یریداللّه بکم الیسرو لایرید بکم العسر و لتکملوا العدة و لتکبّروا اللّه علی ما هدیکم و لعلّکم تشکرون؛(32)( آن چند روز معدود را که باید روزه بگیرید) ماه رمضان است، همان ماهی که قرآن در آن نازل شده است، قرآنی که موجب هدایت مردم و دارای نشانه های هدایت و معیارهای سنجش حق و باطل است.

کسانی که ماه رمضان در حضر باشند باید روزه بگیرند، اما آن ها که بیمار یا مسافرند روزهای دیگر را به جای آن روزه می گیرند، خدای سبحان راحتی شما را می خواهد و زحمت شما را نمی خواهد، هدف آن است که شما تعداد این روزها را کامل کنید و خدا را به خاطر این که شما را هدایت کرده، بزرگ شمارید و شاید شکر نعمت های او را بگذارید.

 

1 وجه نامگذاری ماه رمضان

1 رمضان از ریشه رمض به معنای شدّت و حرارت است(33) و در اصطلاح ماه پنجم از ماه های قمری را گویند در علت نامگذاری این ماه به رمضان وجوهی گفته اند: رمض بارانی است که قبل از پائیز می بارد و زمین را شستشو می دهد همچنان که ماه رمضان انسان ها را از گناه شستشو و دلهایشان را پاک می کند.(34)

2 رمض حرارت سنگ بر اثر حرارت خورشید است و چون روزه دار در ماه رمضان حرارت تشنگی و مانند آن را احساس می کند به آن رمضان گفته شده است.(35)

3 رمضان از اسمای الهی است و بر اثر رحمت پروردگار گناهان برطرف می شود.(36)

از این رو امیرالمؤمنین علی(ع) فرمود:لاتقولوا رمضان و قولوا شهر رمضان فانکم ماتدرون ما رمضان.(37)

و امام باقر(ع) فرمود: لاتقولوا هذا رمضان و لا ذهب رمضان و لاجاء رمضان فانّ رمضان اسم من اسماء اللّه و لکن قولوا شهر رمضان؛(38) نگویید این رمضان است و نگویید رمضان رفته است و یا آمده است، رمضان اسمی از اسماء خداست ولی بگویید ماه رمضان.

و پیامبر اکرم(ص) در وجه تسمیه رمضان فرمود: انما سمّی رمضان لانّ رمضان یرمض الذنوب؛(39) رمضان را به رمضان نام گذاری کردند چون رمضان گناهان را شستشو می دهد.

 

2 ماه رمضان، ماه وجوب روزه و علت آن

با توجه به این که در آیات قبل از وجوب روزه در روزهای معیّن سخن به میان آمده، در این آیه ظرف آن روزهای معیّن را مشخص کرده و آن ماه مبارک رمضان است.

از اختصاص ماه رمضان به وجوب روزه در بیانی از امام رضا(ع) چنین است اگر پرسش شود که چرا خدای سبحان روزه را در ماه رمضان واجب گردانید نه ماه دیگر، علت و حکمت آن این است که اولاً ماه رمضان ماهی است که خدای سبحان قرآن را در آن فرو فرستاده است که در آن مرز حق و باطل از هم تمایز پیدا می کند چنان که قرآن فرمود، ماه رمضان ماهی است که قرآن در آن نازل شده است و ثانیاً در آن نبوت تحقق پیدا کرده است و ثالثاً در آن شب قدری قرار گرفته است که ارزش آن بیش از هزار ماه است و در آن هر امر حکیمانه و استواری بر اساس حکمت الهی تدبیر و اجرا می گردد و رابعاً آغاز سال است که مقدّرات سالانه هرچیز و هر شخصی به اعتبار شب قدر در آن رقم می خورد.

اگر پرسش شود که چرا به روزه در ماه رمضان امر شده است و نه کمتر و نه بیشتر برای آن است که ارزیابی صحیح توان غالب مردم مقدور خدای سبحان است که به هر چیز احاطه علمی دارد و شاید از تجربه نوعی به توان استمداد کرد که نصاب مقرر برای اهل روزه و افطار و برای ادا و قضا حدّی است معقول و مقبول متشرّعان از این رو خدای سبحان این توان را در نظر گرفته و آن را در ماه رمضان قرار داده است و اگر توان مردم کمتر از این بود روزهای کمتری واجب می شد و اگر توان بیشتر بود روزهای بیشتری واجب می گردید.(40)

 

3 ویژگی های ماه مبارک رمضان

در روایات و ادعیه ویژگی های فراوانی برای ماه رمضان ذکر شده که بیان گر عظمت این ماه است.

در دعای 44 صحیفه سجادیه که هنگام دخول ماه رمضان امام سجاد(ع) آن را می خواندند آمده است که خدا را سپاس که ما را به راه های احسان خویش کشاند که به مدد ستایش او به سوی خشنودی اش ره پوییم، ستایشی که از ما بپذیرد و خرسند گردد. سپاس و ستایش خدای را که ماه خود، ماه رمضان را راهی از راه های احسان خویش قرار داد. ماه روزه، و ماه اسلام و ماه پاکی و پاک کنندگی و ماه آزمایش برای خلوص و ماه به پا خاستن برای شب زنده داری و ماهی که قرآن چون رهنمونی برای مردم و چون نشانه هایی آشکار از راه راست و جدا کننده درست از نادرست است، برای همین برتری آن را بر ماه های دیگر با حرمتی بی شمار و فضیلت های بسیار، آشکار ساخت از این رو برای بزرگداشت این ماه، آن چه را که در ماه های دیگر جایز و حلال می شمرد حرام کرد و به گرامی داشت آن خوردنی ها و نوشیدنی ها را ممنوع کرد و برای وقتی معلوم و مقرّر فرمود که اگر پیش تر انجام گیرد خدای متعال انجام آن را اجازت ندهد و اگر باز پس افرازد نپذیرد.

پیامبر اکرم(ص) در خطبه ای در پایان ماه شعبان در اهمیت این ماه فرمود: ماه رمضان، ماه خدا، ماه برکت، آمرزش و رحمت است ماهی که روزهای آن برتر از روزهای دیگر و شب های آن بهترین شب هاست، لحظات و ساعات این ماه بهترین ساعات است.

ماهی که مردم در آن به میهمانی خدا دعوت شده اند و از کسانی که مورد اکرام خدای سبحان هستند.

ماهی که نفس ها تسبیح، خوابشان عبادت، اعمالشان مقبول و دعاهاشان مستجاب است.(41)

 

فصل سوم: قرآن

1 ماه رمضان ماه نزول قرآن

ماه رمضان ماهی که شرافت آن به نزول قرآن است یعنی عظمت و شرافت ماه به قرآن است نه به وجود روزه...

قرآنی که حاوی معارف و احکام فراوانی است که یکی از آن ها روزه است، قرآنی که هدایت انسان ها را بعهده دارد و شواهد هدایت و فرق بین حق و باطل در آن تعبیه شده است.

2 اوصاف قرآن

در روایات فراوانی خدای سبحان اوصاف قرآن را ذکر فرموده است: قرآن نور و روشنایی است که خود روشن است و دیگران را روشن می کند، قرآن کتابی خواندنی است که گاه به انسان هشدار می دهد و گاه به او بشارت و مژده می دهد، قرآن کتابی است که خدای سبحان به عنوان بهترین نعمت معنوی به انسان ارزانی داشته است، قرآن معجزه جاوید پیامبر گرامی اسلام، کتاب موعظه و پند و اندرز است، کتابی است که بیماری های روحی و قلبی انسان را شفا می بخشد، و اوصاف فراوان دیگر: اما در آیه مورد نظر سه وصف برای قرآن ذکر می کند:

الف: کتاب هدایت

قرآن هدایت گر انسان هاست، اگرچه هدایت از اوصاف فعلی خداست و فقط او هدایت گر انسان هاست اما نسبت هدایت به قرآن به اعتبار مظهر بودنش برای هدایت حق تعالی است.

قرآن هدایت گر همه انسان هاست اما در برخی آیات آن را هادی متّقین معرفی کرده است. اما باید توجه داشت که برای متقیان هادی بالفعل است و تنها آن ها که از تقوا بهره ای دارند از این کتاب بهره بهینه می برند.

ب: شواهد دلایل هدایت

در آیه فرمود: و بیّنات من الهدی یعنی قرآن دلایل و شواهد هدایت است. گروهی از انسان ها وجود خدا و معاد و نیاز بشر به وحی و پیامبری و این که تنها راه اصلاح جوامع بشری وحی است را با برهان عقلی می فهمند، معارف قرآن برای این دسته روشن است و آیات قرآن برای این گروه شاهد است و دلیل نقلی در واقع برای آنان تأیید کننده برهان عقلی است اما کسانی که خود اهل ابتکار و استدلال نیستند سراسر قرآن برای آنان هدایت است.

ج فارق بین حق و باطل

قرآن به اعتبار اشتمال آن بر معارف الهی و احکام عملی معیار سنجش حق و باطل است.

 

سرّ برداشتن حکم روزه از مسافر و بیمار

قرآن در این آیه حکم روزه برای مسافر را با شرایط خود برداشته است و فرموده در حالت سفر و بیماری روزه بر آن ها واجب نیست و در غیر ماه رمضان باید روزه بگیرند البته باید حتماً یک ماه کامل روزه بگیرند قرآن بدنبال آن سرّ آن را ذکر می کند و می فرماید: یریدبکم الیسر و لایرید بکم العسر خدای سبحان راحتی شما را می خواهد و زحمت شما را نمی خواهد یعنی روزه با تمام اهمیّتی که دارد چون خدای سبحان زحمت انسان ها را نمی خواهد در سفر و در حالت بیماری این وجوب برداشته می شود زیرا اسلام دین آسان و روان است و پیامبر فرمود: که خدا مرا به شریعتی و آیینی مبعوث کرده است که آسان و روان است.(42)

و در این دین تکلیفی فراتر از توان انسان ها ندارد و چون روزه گرفتن مریض و مسافر غالباً دشوار است قرآن در آیه مورد نظر به دلیل مشقّت زا بودن، حکم آن را برداشته ولی وجوب قضا برای جبران و تکمیل شماره روزهای فوت شده فرموده، شما باید قضای روزه های فوت شده را انجام دهید.

 

روزه و اعتراف به کبریایی خدا

در پایان آیه مورد بحث قرآن فرمود: ولتکبّروا اللّه علی ماهدیکم و لعلکم تشکرون تا خدا را به خاطر آن که شما را هدایت کرده بزرگ بشمارید و سپاسگزار نعمت های او باشید. در واقع یکی از حکمت های روزه اعتراف به کبریایی خدا در فرستادن قرآن و اقرار به ربوبیت او و عبودیت بندگان اوست و همچنین روزه گرفتن سپاسگزاری از اوست به جهت هدایتی که در حق بندگان روا داشته است اما این که روزه گرفتن برای شکر نعمت است جهت آن این است که عبادت برای تشکر از خداست و روزه وقتی شکر نعمت محسوب می شود که واقعی باشد یعنی انسان در رستن از آلودگی های طبیعت و خودداری از بسیاری خواسته های برخاسته از نفس، اخلاص داشته باشد.

 

نتیجه گیری

از مجموعه مطالب مطرح شده استفاده می شود که خدای سبحان روزه را بر مسلمانان و مؤمنان واجب کرده است چنان که بر پیشینیان نیز واجب کرده بود. و خدا برای این که مشقّت زا بودن این عبادت را برای مؤمنان قابل پذیرش قرار دهد از تعابیر ویژه ای استفاده کرده است و آن ها عبارتند از:

1 با خطاب به مؤمنان لطف و رحمت خود را به آن ها نشان داده و گرفتن روزه را در واقع لطف و رحمت خدا به بندگان می داند.

2 فرمود: وجود روزه اختصاص به شما ندارد بلکه پیشینیان نیز این تکلیف را داشته اند.

3 روزه به منظور تکمیل نفسانی شما و رسیدن به تقوای الهی است.

4 وجوب این روزه در مدت معیّن و در ماه خاص یعنی ماه رمضان است و در این ماه انسان ها از حلال اجتناب می کنند تا در غیر رمضان از حرام دوری کنند.

5 ماهی که روزه در آن بر مؤمنان واجب شده است ماه خیر و برکت و نزول قرآن است که وسیله هدایت انسان و برخوردار از شواهد هدایت و فارق بین حق و باطل است، ماهی که در آن شب قدر واقع شده است.که ارزش آن برابر با هزار ماه است، شبی که در آن تقدیر و سرنوشت انسان رقم می خورد.

6 انسان مسافر و مریض برای تسهیل و آسان گیری این تکلیف را ندارد گرچه در غیر ماه رمضان به تعداد روزهای سفر و بیماری باید آن را جبران کند.

7 انسان هایی که توان انجام قضای روزه را ندارند بجای روزه گرفتن باید به مساکین اطعام کنند.

8 روزه عبادتی است که انسان مؤمن آن را به منظور اعتراف به کبریایی خدا انجام می دهد.

9 روزه مثل دیگر عبادات برای شکر نعمت های الهی است.

10 قرآنی که در این ماه نازل شده است هدف نزول آن هدایت بشریت و رهانیدن آنان از جهل و ظلمت و وارد کردن آنان در نور و روشنایی است از این رو شایسته است مسلمانان برای رسیدن به نور قرآن و استفاده از مواعظ آن و درمان بیماری های روحی به قرآئت آن پرداخته و ضمن خواندن، در معارف آن تدبر نموده و حقایق آن را فهم کنند و به آن عمل نمایند.

 

پی نوشت ها:

1. سوره بقره، آیه 183.

2. تفسیر مجمع البیان، ج 21، ص 490.

3. الکشاف، ج 1، ص 225.

4. قاموس، کتاب مقدس، ص 327.

5. همان،ص 328.

6. سوره بقره، آیه 197.

7. اصول کافی، ج 2، ص 19.

8. وسائل الشیعه، ج 10، ص 395 396.

9. نهج البلاغه،، حکمت 252.

10. وسائل الشیعه، ج 10، ص 404.

11. همان،ج 7، ص 4.

12. همان، ص 3.

13. الدرالمنثور، ج 1، ص 437.

14. بحارالانوار، ج 93، ص 255.

15. همان، ج 59، ص 260.

16. الدرّ المنثور، ج 1، ص 437.

17. اصول کافی، ج 4، ص 64.

18. الدر المنثور، ج 1، ص 439.

19. همان، ص 436.

20. همان، ص 441.

21. همان، ص 437.

22. همان.

23. اصول کافی، ج 4، ص 64 65.

24. همان، ص 65.

25. الدرّ المنثور، ج 1، ص 435.

26. همان، ص 436.

27. همان.

28. همان، ص 440.

29. سوره بقره، آیه 184.

30. کشف الاسرار، ج 1، ص 485.

31. سوره بقره، آیه 151.

32. همان، آیه 185.

33. مفردات راغب، ص 366.

34. لسان العرب، ج 7، ص 161 و تفسیر کبیر، ج 5، ص 83.

35. ترتیب کتاب العین، ج 1، ص 713 و تفسیر قرطبی، ج 2، ص 271.

36. مجمع البیان، ج 1 2، ص 495.

37. الکافی، ج 4، ص 69.

38. همان.

39. الدرّ المنثور، ج 1، ص 444.

40. عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 123.

41. وسائل الشیعه، ج 1، ص 213.

42. کافی، ج 5، ص 294.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

اساتید محترم ، جوادی آملی و مصباح یزدی، از نظر عقلی نتوانسته اند وجود حقیقی جامعه را بپذیرند و دلالت آیات بر این مسئله ، آنچنانکه علامه طباطبایی و شهید مطهری بیان کرده اند، را نپذیرفته یا یقینی نمی دانند. ریشه این اختلاف نظر شاید در این مسئله باشد که هنوز ماهیت جامعه به خوبی تحلیل نشده است. شاید تفصیل و بسط نوع نگاه ملاصدرا به هویت انسانی – که استاد جوادی آملی اجمالا مطرح کرده است- بتواند پایه گذار نظریه تازه ای باشد...

***

از منظرهای متفاوتی می شود به موضوع جامعه نگریست اما مطمئنا دراین مجال کوته فرصت طرح یک مبحث بیشتر نیست. موضوع این مقاله نگاهی درون دینی به «جامعه گرایی» است و پاسخ به این پرسش که آیا جامعه اصالت دارد و می توان برای آن وجود حقیقی قائل شد؟ البته سه مفهوم«جامعه گرایی» ، «اصالت جامعه» و «وجودحقیقی جامعه» به یک معنی نیستند و قصد نداریم که هر یک از این مفاهیم هم مستقلاً تبیین شود. بلکه بحث بر سر این است که آیا جامعه مستقل از فرد وجود حقیقی دارد و می تواند فرد را تحت تأثیر خود قرار دهد؟ یا اینکه جامعه مجموعه ای از افراد است که با هم هماهنگ رفتار می کنند و هر وقت افراد بخواهند می توان جامعه ای دیگر ساخت؟
اهمیت این بحث این است که نحوه رفتار فرد در جامعه را جهت می دهد. چرا که بسته به میزان استقلال فرد ، انسانها می توانند در جامعه برای خود نقشی قائل شوند و نیز نوع و نحوه رفتار در جامعه بسته به دیدگاه اتخاذ شده در باب ماهیت جامعه است.
بحث جامعه گرایی در ایران متأثر از سالها مباحث سوسیالیستی نظریه پردازان مارکسیستی است که دیدگاهی تاریخ گرایانه در باب جامعه داشتند و به نظر می رسد مباحث مطرح شده درون دینی در باب این موضوع جنبه واکنش به دیدگاه یادشده را در باب جامعه و تاریخ داشته باشد چنانچه که کتابهای جامعه و تاریخ از شهید مطهری و جامعه و تاریخ از دیدگاه قران از استاد مصباح یزدی گویای پیوند مباحث جامعه و تاریخ هستند.
البته در باب تاریخ گروههای مختلفی اندیشه کرده اند: تاریخ انگاران مانند هگل و مارکس به جبر تاریخی معتقد بودند، معتقدان به فلسفه تاریخ از وحدت شئون فرهنگی و تمدن در ادوار تمدنی تاریخی می گویند، در عرفان نظری علم الاسماء تاریخی مطرح می شود که نظر به حکومت اسماء در ادوار تاریخی دارد و به عبارتی: حقیقت را به هردوری ظهوری است/ زاسما افتاده بر این جهان نوری است. تاریخی اندیشی با تاریخ انگاری یا حتی فلسفه تاریخ متفاوت است به معنای احوالات و اوقات داشتن و تعلق خاطر است. تاریخ اندیش به تعلقاتی که وجود و ماهیت او را ساخته می اندیشد.  در باب تاریخ از دیدگاه قرآن کمتر سخن به میان آمده است اما در باب جامعه در چند دهه اخیر مباحث تا تحلیل نکات ظریف آیات و روایات هم پیش رفته است. شاید این مقاله مقدمه باشد در باب پیوند جامعه و تاریخ بدون منحصر شدن در بحث های مارکسیستی و سوسیالیستی.
دیدگاه طباطبایی و مطهری
به نظر می رسد باب بحث در باب جامعه از دید قرآن توسط علامه طباطبایی باز شده باشد ومی بینیم که این سنت فکری در میان علمای متأثر از او ادامه پیدا کرده است  هر چند با سیری در آرآء آنها به اختلاف نظر قابل تأمل در این موضوع پی خواهیم برد.
در پاسخ به پرسش از ماهیت جامعه و اصالت آن، مطهری در مقام دلیل نقلی، مخاطبان خویش را به تفسیر المیزان ارجاع می‏دهد(مجموعه آثار، ج 2، ص 339).  شهید مطهری سنت فکری استاد خویش یعنی علامه طباطبایی را ادامه می دهند که معتقد بود قرآن کریم جامعه را دارای سرنوشت مشترک، نامه عمل مشترک، فهم و شعور و طاعت و عصیان می‏داند. اگر جامعه اصلاً وجود حقیقی نداشته و اعتباری محض باشد این تعبیرها برای آن لغو و عبث خواهد بود، بنابراین خداوند برای جامعه، نوعی حیات می‏پذیرد و این نه از باب تشبیه و تنظیر، بلکه واقعیتی است که قرآن از آن پرده برداشته است.(تفسیر المیزان ذیل آیه 20 آل عمران)
آیات ذیل مواردی هستند برای اثبات اینکه قرآن کریم غیر از آنچه که براى افراد هست وجودى و عمرى و کتابى و حتى شعورى و فهمى و عملى و اطاعتى و معصیتى براى اجتماع قائل است، مثلا در باره عمر و اجل امت‏ها مى‏فرماید:" وَ لِکُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا یَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا یَسْتَقْدِمُونَ" براى هر امتى اجلى است که رسیدنش را نه مى‏توانند جلو بیندازند و نه عقب." سوره اعراف آیه: 34"
و درباره کتاب خاص هر امتى مى‏فرماید:" کُلُّ أُمَّةٍ تُدْعى‏ إِلى‏ کِتابِهَا" و هر امتى به سوى کتابش خوانده مى‏شود." سوره جاثیه آیه: 28".
و در باره درک و شعور هر امتى مى‏فرماید:" زَیَّنَّا لِکُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ" عمل هر امتى را براى آن امت زینت قرار دادیم در نتیجه زشت را زیبا و زیبا را زشت مى‏یابند." سوره انعام آیه: 108".
و در باره عمل بعضى از امتها فرموده:" مِنْهُمْ أُمَّةٌ، مُقْتَصِدَةٌ" بعضى از امت‏ها داراى درکى صحیح‏اند." سوره مائده آیه: 66".
و در باره طاعت امت فرموده:" أُمَّةٌ قائِمَةٌ یَتْلُونَ آیاتِ اللَّهِ" امتى است قائم و شب‏زنده‏دار که آیات خدا را تلاوت مى‏کنند." سوره آل عمران آیه: 113".
و در باره معصیت امتها فرموده:" وَ هَمَّتْ کُلُّ أُمَّةٍ بِرَسُولِهِمْ، لِیَأْخُذُوهُ وَ جادَلُوا بِالْباطِلِ لِیُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ فَأَخَذْتُهُمْ فَکَیْفَ کانَ عِقابِ" ، یعنى هر امتى در صدد بر آمد تا رسول خود را دستگیر کنند و با باطل علیه حق مجادله کردند تا شاید به وسیله آن، حق را از بین ببرند در نتیجه من آنها را به عذاب خود گرفتم و چه عقابى بود که بر سرشان آوردم." سوره غافر آیه: 5"
و نیز در باره خلاف کارى امت فرموده:" وَ لِکُلِّ أُمَّةٍ رَسُولٌ فَإِذا جاءَ رَسُولُهُمْ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ".
دیدگاه مصباح یزدی
استاد مصباح یزدی جامعه‌گرایی از نظرگاه قرآنی را نقد می کند . او در فصل8 از بخش دوم کتاب « جامعه و تاریخ از دیدگاه قرآن» ابتدا لفاظی را که در قرآن کریم، به‌معنای «گروهی از انسان‌ها» به‌کار رفته است ذکر کرده و با توجه به موارد استعمال الفاظ مذکور، می گوید که قرآن، جامعه را اصیل و دارای وجود حقیقی نمی‌داند. و بعد در در قسمت دوم بحث خود، آیاتی را که معتقد است موهم اصالت جامعه است، و به‌همین‌جهت، مورد استناد بعضی از دانشمندان و نویسندگان اسلامی واقع شده است آورده و مواضع خطا و اشتباه را که به این آیات کریمه متوسل شده‌اند، ارائه می‌کند(جامعه و تاریخ از دیدگاه قرآن، ص97).
مثلا مصباح یزدی به واژه های قوم اشاره می کند و می گوید: گروهی از انسان‌ها یک «قوم» قلمداد شوند، اعتبار یک جهت وحدت و اشتراک در‌میان آنان ضرورت دارد؛ اما این بدان‌معنا نیست که هر قومی یا همه اقوام، عنصر عینی واحدی دارند، به‌گونه‌ای‌که بتوان مجموع افراد قوم را «موجود واحد حقیقی» دانست.(همان، ص98)
یا در مورد امت می گوید: هر تعدادی از انسان‌ها که بتوان جهت اشتراک و وحدتی در همه آنان لحاظ کرد، یک «امت» خوانده می‌شوند؛ و این ملاک وحدت می‌تواند هرچیزی باشد؛ و نمی‌توان امر واحدی را نشان داد که همه «امت»‌ها در آن شریک باشند. (همان، ص101)
وی در ادامه صریحتر می گوید: به گمان ما بهترین دلیل بر اینکه امت، وجود عینی ندارد و در‌واقع جز یکایک افراد انسانی چیز دیگری موجود نیست، این است که در آیات مذکور، همه افعال به فاعل‌های جمع مذکر نسبت داده شده است، نه به فاعل‌های مفرد مؤنث؛ و این نشانة آن است که افعال از یکایک اعضای امت سر می‌زند، نه از خود امت، به‌منزلة یک موجود حقیقی مستقل.(همان، ص105) وی در ادامه بازهم به ضمیرهای جمع، که در آیات مذکور به‌کار رفته است (همان، ص109) اشاره می کند.
مصباح یزدی وقتی به آیاتی می رسد که ضمیر مفرد به کار برده و نه ضمیر جمع و در نتیجه ظهور بیشتری در وجود مستقل جامعه دارد مانند آیه کُلُّ أُمَّةٍ تُدْعى‏ إِلى‏ کِتابِهَا الْیَوْمَ تُجْزَوْنَ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (جاثیه/28)می گوید حساب‌و‌کتاب امت از حساب‌و‌کتاب یکایک آدمیان جداست و بعد ادامه می دهد: در روز قیامت و در عالم آخرت، جامعه و زندگی اجتماعی در کار نیست؛ در آیه 95 سورة مریم آمده است: وَکُلُّهُمْ آتِیهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَرْدًا؛«در روز رستاخیز، همگی‌شان تنها به‌نزد او [خدای متعالی] می‌آیند».و در آیه 94 سورة انعام می‌خوانیم:وَلَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَادَى؛ «شما تک‌تک به‌پیش ما آمده‌اید»
البته مهم بود که عبارت قبلی آیه سوره جاثیه و در واقع کلمه کلیدی آن هم مطرح می شد: وَ تَرى‏ کُلَّ أُمَّةٍ جاثِیَة  و به این سوال پاسخ داده می شد که چگونه به یک امت شخصیت بخشی می شود تا حدی که تعبیر جاثیه (برزانو نشسته) برای آن به کار می رود؟ و نیز پاسخی به این سوال داده می شد که علت اینکه علاوه بر حشر فردی ، حشر گروهی (زمر) هم در قیامت وجود دارد چیست؟ وَ سیقَ الَّذینَ کَفَرُوا إِلى‏ جَهَنَّمَ زُمَراً (زمر/71) وَ سیقَ الَّذینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَراً(زمر/73)
شاید یکی از ظاهر ترین آیات در بیان وجود مستقل قومی، آیه 14 شوره شمس و تحلیل امیرالمؤمنین از آن باشد : فعَقَرُوهَا فَدَمْدَمَ عَلَیْهِمْ رَبُّهُم بِذَنبِهِمْ فَسَوَّاهَا؛«آن (شتر) را (ثمودیان) پی کردند و پروردگارشان به گناهانشان نابودشان کرد و سرزمینشان را هموار ساخت.
حضرت امیرالمؤمنین، (ع) با اشاره به این آیه می‌فرماید:
أیَّهُا النّاس، إنَّما یَجْمَعُ النّاس الرِّضا وَ‌السُّخْطُ. وَإنَّما عَقَرَ ناقَهَ ثَمُودَ رَجَلُ واحِدٌ فَعَمَّهُمُ اللّهُ بِالعَذابِ لَمّا عَمُّوهُ بِالرِّضا، فَقالَ سُبْحانُه:«فَعَقَروُها فَأَصبَحُوا نادِمینَ «ای مردم، فقط خشنودی و خشم است که انسان‌ها را گرد می‌آورد. شتر ثمودیان را فقط یک مرد پی کرد؛ خدای متعالی، عذاب را بر عموم آنان فرود آورد، چرا‌که عمومشان از او خشنود بودند.
مصباح یزدی در اینجا بحث مبسوطی مطرح می کند و  می گوید: همه قوم ثمود، شخص پی‌کننده را تشویق و ترغیب می‌کردند و در تصمیم و عمل او مؤثر ‌بودند. در آیه 29 سورة قمر آمده است:فَنَادَوْا صَاحِبَهُمْ فَتَعَاطَى فَعَقَرَ(ص116). و نیز:  مقصود آن حضرت این است که هر انسانی مکلف است که هم خود، آنچه را باید، انجام دهد و هم دیگران را امر‌به‌معروف کند؛ هم خود از آنچه نباید کرد، اجتناب کند و هم سایرین را نهی‌از‌منکر کند. باید سعی کنیم که غریقان را بگیریم؛ با این کار می‌توانیم گلیم خویش را از موج به‌در ببریم. مراد آن حضرت هرگز این نیست که در هر جامعه‌ای یک «روح جمعی» وجود دارد، و اگر فردی مرتکب گناهی شد، باید همه افراد جامعه که اجزای بدن آن «روح جمعی»‌اند، کیفر ببینند! (ص120)
او در پایان نقدهای خود، در باب روایت منقول از پیامبر که می فرماید مَثَلُ المُؤِمنینَ فی توادِّهِمْ و‌تَراحِمُهِمْ کَمَثَلِ الْجَسَدٍ إذا شْتَکی عُضْوٌ مِنْه تُدَاعی سائرُهُ بِاْلحُمّی والسَّهَرِ؛ «مؤمنان، در اینکه به همدیگر مودت و رحمت دارند، مانند یک پیکرند که هنگامی‌که عضوی از آن به‌درد می‌آید، دیگر اعضا، با تب و بیداری، یکدیگر را فرامی‌خوانند». می گوید:
این سخن نیز، اولاً: همه افراد هر جامعه‌ای را شامل نمی‌شود، بلکه فقط مؤمنان را در‌برمی‌گیرد؛ و ثانیاً: مؤمنان را هم «یک تن» نمی‌داند، بلکه «مانند یک تن» می‌انگارد؛ یعنی جامعه مؤمنان یک واحد حقیقی نیست؛ شبیه یک واحد حقیقی است (ص124).
و به طور کلی آیت الله مصباح یزدی معتقد است : برای وجود حقیقی و شخصی داشتن جامعه، نه استدلال فلسفی و برهان عقلی داریم و نه شواهد علمی و مؤیّدات تجربی و نه آیات قرآنی و دلیل نقلی.
دیدگاه جوادی آملی
 آیت الله جوادی آملی ذیل بحث علامه طباطبایی ملاحظات فلسفی فراوانی دارد. به نظر می رسد که وی دلالت آیاتی که علامه طباطبایی و بالتبع شهید مطهری بر وجود حقیقی جامعه پذیرفته اند، را یقینی نمی داند چرا که معتقد است : حقیقی یا اعتباری دانستن جامعه، مسئله‏ای تعبدی نیست تا ظواهر الفاظ در آن حجت باشد. گیریم که ظاهر چند آیه بر حقیقی بودن جامعه دلالت کند، نمی‏توان اصالت و حقیقت داشتن جامعه را به اثبات رساند، چون ظواهر نقلی، رهاوردی جز مظنه ندارند... بر این اساس، اسنادِ یقینی اصالت جامعه و استقلال امت به قرآن کریم ناصواب است.(جامعه در قرآن -  صفحه 313)
او – ظاهراً همانند مصباح یزدی- معتقد به انحلال جامعه در معاد است(جامعه در قران، ص337) و نهایتا سخن خودرا تکرار می کند که: حضرت استاد علامه طباطبایی وجود عینی کثرت عددی را توجیه می‏فرموده‏اند، آیاتی را که برای امت، کتاب، مسئولیت، قائد و مانند آن قرار می‏دهد طبق ظاهر آن‏ها تفسیر فرموده‏اند.(جامعه در قرآن -  صفحه 345)
با این وجود، جوادی آملی در یک بحث عالمانه و هوشمندانه پای حکمت متعالیه ملاصدرا را به بحث جامعه باز می کند و جامعه را نه تنها بر فرد بلکه در شکل گیری ذات انسان موثر می داند. وی معتقد است هویت انسانی هر فرد بر مبنای افلاطونیان و ارسطوئیان همراه با پیدایش و آفرینش وی پدید می‏آید و هیچ عامل بیرونی در تأمین هویت اصیل او سهیم نیست؛ ولی بر مبنای صدرائیان با تأثیر علل و عوامل خارجی از گوهر ذات او پدید می‏آید( همان، صفحه 322)
او در توضیح حکمت متعالیه صدرایی که روح انسان را جسمانیه الحدوث و روحانیه البقاء می‏داند، می گوید هر فردی در آغاز پیدایش خویش «حیوان بالفعل» و «انسان بالقوه» است و بر اساس اصالت وجود، تشکیک وجود و اشتداد وجود به عنوان حرکت جوهری، روح انسانی که در آغاز جسمانی بود، سرانجام مجرّد و روحانی می‏شود و فردی که انسان بالقوه بود، انسان بالفعل می‏گردد. بنابر این مکتب، هویّت انسانی فرد در درون با تحریک محرک خارجی از قوه به فعل می‏آید. البته محرّک واقعی و اصیل همانا عنایت الهی است؛ ولی علل و عوامل مباشر و قریب، اموری دیگرند که بعداً مطرح خواهد شد.(همان)
البته ایشان طرح اصالت جامعه به معنای اثرگذاری در پیدایش هویت انسانی بر مبنای حکمت متعالیه را در همین جا ختم کرده و ادامه نمی دهد چون آن را  به عنوان یک احتمال و در حدّ فی الجمله نه بالجمله بجا می داند و معتقد است گرچه هرگونه تحوّل جوهری در حکمت متعالیه ممکن است؛ لیکن نمی‏توان تمام تغییرها را برعهده جامعه دانست(همان)
در جایی دیگر ایشان بازهم نکته ای هوشمندانه را مطرح می کند وامامت را عامل تحقق عینی جامعه می داند: اگر امامت امام معصوم(علیه‌السلام) و ولایت تکوینی و تشریعی انسان کامل نسبت به امت خود مایه تحقق عینی جامعه باشد، آن‏گاه حضور جامعه با روح جمعی، کتاب ویژه داشتن جامعه، دعوت جامعه به نام امام آن جامعه که از آیه یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِم(اسراء/71) برمی‏آید معنای خاص خود را پیدا می‏کند؛(جامعه در قرآن -  صفحه 343)
از آنجا که این نکات به صورت پراکنده مطرح می شوند و مشروط و با «شاید» و «اگر» همراه هستند در جمع بندی صراحت پیدا نمی کنند لذا نمی توان موضع شفاف و صریحی از آیت الله جوادی آملی در باب جامعه ذکر کرد و لذا باید گفت ماجرا ادامه دارد و جامعه شناسی هنوز به نقطه کانونی خود نرسیده است گرچه می توان گفت با مسائل مطرح شده توسط ایشان قابلیت  طرح بنیاد جامعه شناسی اسلامی را وجود دارد.
جمع بندی و نتیجه گیری/ جامعه شناسی ناتمام
اساتید محترم ، جوادی آملی و مصباح یزدی، از نظر عقلی نتوانسته اند وجود حقیقی جامعه را بپذیرند و دلالت آیات بر این مسئله ، آنچنانکه علامه طباطبایی و شهید مطهری بیان کرده اند، را نپذیرفته یا یقینی نمی دانند. ریشه این اختلاف نظر شاید در این مسئله باشد که هنوز ماهیت جامعه به خوبی تحلیل نشده است. همانطور که نظریات در باب تاریخ متفاوتند و از جبرگرایی تا علم الاسماء گسترده هستند جامعه را هم می توان از سمت سوسیالیستی به سمت تعریفی توحیدی مطابق آیات قرآن پیش برد به نحوی که آیات متفاوت در باب فرد و جامعه جمع شده و از معنی متفاوتی حکایت کنند. شاید تفصیل و بسط نوع نگاه ملاصدرا به هویت انسانی – که استاد جوادی آملی اجمالا مطرح کرده است- بتواند پایه گذار نظریه تازه ای باشد. از طرفی ایشان – که اکنون باید بگوییم تنها منبع مناسب برای تحول در جامعه شناسی اسلامی است- در بحثی اجمالی امامت را عامل تحقق عینی جامعه می داند این بحث مهم در مباحث جامعه شناسی مغفول مانده است. از دید قرآن، جوامع و گروهها در امام و رهبر خود خوانده می شوند چنین تعبیری از وجود حقیقی جامعه با نگاه غربی متفاوت است. وجود امام مردم هم فرد و هم جامعه را اصیل می شمارد.
به هر حال باید این را بدانیم که در دیدگاه توحیدی انسان عین فقر و نیاز است و اصالت فرد نباید به گونه ای تفسیر شود که ربط او را نادیده بگیرد. در ربط انسان به خداست که جامعه شکل می گیرد. ارائه تصویر توحیدی از جامعه می تواند درتکمیل مسیر عبودیت بسیار راهگشا باشد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 26 خرداد 1394 :: نویسنده :

آداب انعقاد نطفه (نزدیکی کردن)

امالى شیخ صدوق ، مجلس 84 حدیث اول
رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) به على ابن ابى طالب (علیهما السلام ) چنین سفارش كرد و فرمود:
((یا على چون عروس را به خانه تو آرند وقتى نشست كفش او را بكن و پایش را بشوى و آبش را به در خانه ات بریز كه چون چنین كنى خداوند از خانه ات هفتاد هزار رنگ فقر را ببرد و هفتاد هزار رنگ بركت در آن در آورد و هفتاد هزار رحمت بر تو فرو فرستد كه بر سر عروس بگردد تا بركت آن به هر گوشه خانه ات برسد. و خداوند عروس را از جنون و خوره و پیسى امان دهد كه به او رسند مادامى كه در آن خانه است .
سپس فرمود:

اى على عروس را در هفته نخستین از خوردن شیرها و سركه و گشنیز (سبزى امزنا) و سیب ترش باز دار زیرا كه زهدان از این چار، سرد و نازاینده گردد؛ و بوریا در گوشه خانه به از زن نازاینده است . اگر عروس بر سركه خوردگى خون حیض بیند هیچگاه به خوبى از آن پاك نگردد. و گشنیز آن خون را در درونش بشوراند و زایمان را بر وى دشوار گرداند. و سیب ترش آن را از آمدن باز بدارد و بیمارى بر وى گردد.
سپس فرمود:
1- اى على در هنگام جماع سخن مگو مبادا كه فرزند گنگ و لال گردد.
2- و به عورت زن (در حین جماع ) نگاه نكن كه سبب نابینایى فرزند شود.
3- و با شهوت زن دیگرى در خاطرات با زنت جماع مكن كه فرزند مخنث آید.
4- و ایستاده با زنت جماع مكن كه از كار خران است و اگر فرزندى آید در فراش كمیز میزنده شود. (یعنى بول كننده .)
5- اول و میانه و آخر ماه مجامعت مكن كه دیوانگى و خوره و گیجى بسوى فرزند شتابند.
6- بعد از ظهر جماع مكن كه اگر فرزندى آورد قیچ (لوچ و دوبین ) شود و شیطان به لوچ بودن انسان شاد است .
7- كسى كه با زن خود در بستر جنب است قرآن نخواند مى ترسم آتشى از آسمان فرود آید و هر دو را بسوزاند.
8- جماع مكن جز آنكه خودت دستمالى داشته باشى و زنت نیز پارچه دیگر كه با یك پارچه خود را پاك نكنید كه شهوت بر شهوت افتد كه مایه دشمنى بین شما مى شود و پس شما را به جدایى و طلاق كشاند.
9- در شب عید فطر جماع مكن كه اگر فرزندى آید بسیار شرور گردد.
10- در شب عید اضحى (قربان ) جماع مكن كه فرزند شش انگشت یا چهار انگشت آید.
11- زیر درخت باردار جماع مكن كه فرزند جلاد و آدمكش و كدخدا آید.
12- در مقابل آفتاب و نور آن جماع مكن اگر آنكه هر دو با روپوش باشند كه اگر فرزندى آید دائما در سختى و فقر باشد تا بمیرد.
13- میان اذان و اقامه جماع مكن كه اگر فرزندى آید خونخوار گردد.
14- اگر زنت باردار شد بى وضو با او جماع مكن كه فرزند كوردل و بخیل آید.
15- در نیمه شعبان جماع مكن كه فرزند، شوم و با خال چهره آید.
16- در آخر ماه دو روز از آن مانده جماع مكن كه فرزند گمركچى و كمك كننده ظالم آید و جمعى از مردم بدست او هلاك شوند.
17- بر سر پشت بامها جماع مكن كه فرزند منافق و ریاكار و بدعت گزار آید.
18- چون قصد سفر دارى در شب آن جماع مكن كه فرزند ولخرج آید، رسول خدا این آیه را خواند (سوره اسراء /30) براستى مبذرین برادران شیاطین باشند.
19- چون در سفر رفتى تا سه شب جماع مكن كه فرزند كمك كننده ظالم و ستمگر بر علیه تو شود.
20- در ساعت اول شب با زنت جماع نكن كه اگر فرزندى آید، بسا باشد كه جادوگر و دنیا طلب در آید.

منبع: جلد دوم شرح دفتر دل-شارح: استاد صمدی آملی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 26 خرداد 1394 :: نویسنده :

نظر آیت‌الله جوادی‌آملی درباره موسیقی عرفانی


ما باید بكوشیم از نواختن، به خواندن اشعار، منتقل شویم، چون نواختن، نرمش و اشك كاذب به وجود می‏آورد. همان‏طور كه خنده صادق و كاذب وجود دارد، گریه صادق و كاذب هم وجود دارد ...

به گزارش فرهنگ نیوز، حضرت آیت‌الله جوادی‌آملی در پاسخ به سئوالی نظر خود را در خصوص نزدیک شدن به خدا از طریق موسیقی‌های عرفانی یا اشعار عارفانه اعلام کردند، متن سئوال و پاسخ معظم‌له به شرح ذیل است

آیا موسیقی‏های عرفانی یا اشعار عارفانه می‏تواند ما را به خدا نزدیك‏تر كند؟

انسان دارای بینش و گرایش است. از نظر بینش و علم، بسیاری از افراد، امكان ترقی دارند؛ یعنی این استعداد كه خوب و بد را بفهمیم، در ما وجود دارد و با درس و بحث شكوفاتر می‏شود. همه ما در مسئله فهم خوب و بد، در یك مرز مشترك قرار داریم؛ یعنی هم بدها و همه خوب‌ها را به درستی تشخیص می‏دهیم .

اما در حوزه گرایش، ما انسانها در برابر بد و خوب، گرایش یكسانی نداریم؛  ما به كارهای خوب گرایش كامل داریم، به كارهای بد هیچ گرایشی نداریم، پس بینش ما نسبت به بد و خوب یكسان است؛ اما گرایش ما به آنها این‏گونه نیست؛ برای مثال ما غذای خوب و بد یا سودمند و زیانبار را به صورت یكسان تشخیص می‏دهیم که تشخیص ما درباره هر دو یكسان است؛ اما گرایش دستگاه گوارش ما به هر دو یكسان نیست؛ دستگاه گوارش، غذای خوب را به راحتی هضم می‏كند؛ امّا غذای مسموم را تحمل نكرده، با تهوع پس می‏زند. این رفتار در روح انسان هم وجود دارد.

روح اخلاق خوب و بد، عدل و ظلم، امانت و خیانت، و صدق و كذب را به صورت یكسان تشخیص می‏دهد؛ اما به همه اینها گرایش یكسان ندارد؛ یعنی به عدل، امانت و صدق گرایش دارد، بنابراین، وقتی كودكی برای نخستین بار دروغ می‏گوید، بدنش می‏لرزد؛ ولی هنگام راستگویی با شجاعت حرف می‏زند.

برای تنظیم دستگاه بینش و دانش (عقل نظری)، باید راههای برهانی، نظیر فلسفه ، حكمت، كلام و عرفان را بپیماییم و برای تنظیم گرایش (عقل عملی)، باید كارهای عملی را پی‏بگیریم.

«عقل عملی»، همه تصمیم‏گیریهای گرایشی انسان را بر عهده داشته و كارهایی نظیر عزم، اراده، محبت، اخلاق، نیت و... را مدیریت می‏كند. اگر این مدیر به درستی تربیت شود، در برابر فتواهای عقل نظری خضوع می‏كند؛ یعنی برای انجام هر كار از عقل نظری فتوا می‏گیرد؛ ولی اگر این مدیر به درستی تربیت نشود، خودسری كرده، از مركز فرهنگی خود كه عقل نظری و دانش است، استفتا نمی‏كند و به عكس، از زیرمجموعه خود كه شهوت و غضب است، نظر می‏خواهد و بر اساس میل آنها عمل می‏كند.

بدین ترتیب، عقل عملی دیگر مدیر نیست، بلكه شیطان است. برای آنكه این مدیر هدایت شود، راههای فراوانی وجود دارد. یكی از راههای هدایت، چنان كه در دعای شریف كمیل آمده است: «وسلاحه البكاء»، اشك، آه و گریه است كه اسلحه درونی مؤمن است.

بنابراین، اگر باطن مؤمن به سلاح اشك و ناله مسلح باشد، در مقابل خواسته‏های غضب و شهوت ایستاده و از آنها پیروی نمی‏كند، در غیر این صورت، طبق میل خشم و شهوت تصمیم می‏گیرد. برخی می‏گویند: من هر كار بخواهم انجام می‏دهم و به كسی كاری ندارم؛ یعنی این انسان از مركز فرهنگی روح پیروی نمی‏كند و در پی ارضای خواسته‏های شهوت و غضب است.

اگر عقل عملی كسی با دعا، مناجات و گریه سر و كار داشته باشد، نرمش صادق می‏یابد و از عقل نظر پیروی کرده و بر خلاف رضای خدا، كاری انجام نمی‏دهد. خواندن و گفتن شعرها یا نثرهای دلپذیر، در نرمی عقل عملی بسیار مؤثر است. ما باید بكوشیم از نواختن، به خواندن اشعار، منتقل شویم، چون نواختن، نرمش و اشك كاذب به وجود می‏آورد.

همان‏طور كه خنده صادق و كاذب وجود دارد، گریه صادق و كاذب هم وجود دارد: گاه انسان با یك طنز ادبی ظریف می‏خندد كه خنده‏ای صادق است. گاهی هم با قلقلك می‏خندد كه كاذب و بی‏ارزش است. گریه هم این‏گونه است: گاه انسان برای مظلومیت امام حسین(علیه‌السلام) گریه می‏كند. گاهی هم با مارش عزا ، بی‏آنكه متوفا را بشناسد، اشك می‏ریزد كه اشكی كاذب است.

موسیقی ممكن است چنین خطری داشته باشد؛ یعنی اشكی كاذب به همراه بیاورد و ما خیال كنیم كه در عقل عملی ما نرمش ایجاد كرده است. این مشكل موسیقی‏های «به اصطلاح» عرفانی است. سایر موسیقی‏ها نیز (مسلما)ً مخرب و مخدراند و باعث نافرمانی عقل عملی، از عقل نظری، شده و انسان را در دام گناه می‏افكنند.

مرحوم الهی قمشه‏ای می‏فرمود: من شعری درباره نَیازُردن مور سرودم كه برخی آن را از شعر جناب فردوسی ظریف‏تر می‏دانند. فردوسی فرموده است:

میازار موری كه دانه كش است ٭٭٭٭ كه جان دارد و جان شیرین خوش است

و مرحوم الهی قمشه‏ای می‏فرماید:

هركس كه دلی دارد یك مور نیازارد ٭٭٭٭ كان مور هم از دلبر، دارد اثری بر دل

سپس فرمود: زمانی به خراسان رفته بودم و در آنجا با انجمن ادبی خراسان ملاقاتی داشتم، در آن دیدار دو غزل از خود به آنها تقدیم كردم تا در این باره (كه كدام غزل از جوانی و كدام یك در پیری سروده شده)، داوری كنند و آنها كاملاً وارونه داوری كردند.

گفتند: پس چرا شور و عشق در سروده ایام پیری شما بیشتر است. گفتم: باید به همین صورت باشد. شاعر هرچه پیرتر شود، عاشق‏تر می‏شود. انسان در جوانی، شور و عشقی خام دارد و در پیری می‏فهمد كه معشوق حقیقی كیست.

 انسان هرچه بالاتر می‏رود، سخنانش عاشقانه‏تر و شورانگیزتر می‏شود. آن‏گاه كه در قدم نخست، نواختن را رها كرد، در گام بعدی خواندن را نیز كنار می‏نهد. البته خواندن، اگر غنا نباشد، از بهترین نعمتها است. اگر می‏خواهید در بهشت از صوت خوش داود(علیه‌السلام) (قاری بهشت) بهره‏مند شوید، باید از گوش خود مواظبت كنید تا هر چیزی را نشنود و در آخر، در گام سوم، به جایی می‏رسید كه وقتی اشعار یا مطالب اخلاقی- عرفانی را مطالعه می‏كنید، اشك از دیدگانتان جاری می‏شود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

برهان صدّیقین و تقریر ابن سینا و ملاصدرا از آن

در میان براهینی که توسط حکما، فلاسفه و متکلمین برای اثبات وجود صانع اقامه شده است، برهانی که برای اولین بار توسط ابن سینا تبیین شد و خود او آن را «برهان صدّیقین» نامید، از اتقان و استحکام بالایی برخوردار است تا جایی که فیلسوف و دانشمند بلند مرتبه ای چون علامه طباطبایی (ره) درباره اعتبار آن می گوید: « برهان صدیقین، معتبرترین و قوی ترین برهان برای رسیدن به خداست. » (نهایة الحکمة، ص ٢٦٨)

در توضیح و بیان این برهان، به طور ساده و خلاصه می توان گفت: پس از اینکه حقیقت هستی ثابت شد و از دام سفسطه رهایی حاصل گردید، می توان بی درنگ و با تأمل در حقیقت هستی و وجود، آن را به دو قسم واجب و ممکن تقسیم کرد. بنا بر این تقسیم عقلی، موجود یا ممکن است، یا واجب، و اگر شیء ممکنی موجود باشد، ضرورتاً وجود واجب نیز اثبات خواهد شد.

آنچه موجب شد تا ابن سینا (با استعانت از آیات کریمه قرآن) این برهان را «صدّیقین» بنامد، این بود که این برهان بر خلاف سایر برهان هایی که برای اثبات وجود خدا آورده شده بود، نیاز به واسطه قرار دادن و در نظر گرفتن هیچ یک از افعال و شئون خداوند (نظیر حدوث مخلوقات) نبود و مستقیماً و با نظر به حقیقت هستی، اثبات و ضرورت آن ثابت می گشت.

برخلاف نظر ابن سینا که معتقد بود در این برهان، از هیچ واسطه ای استفاده نشده است، چندین قرن پس از او، فیلسوف و حکیم بزرگ اسلامی، صدرالمتألّهین شیرازی مدعی شد که در تقریر ابن سینا از این برهان، ماهیت و امکان واسطه قرار داده شده است و از همین رو برهان ابن سینا، شایسته عنوان «صدّیقین» نیست! بنابراین ملاصدرا به کمک اصول حکمت متعالیه از جمله «اصالت وجود» تقریر دیگری از این برهان ارائه داد که محکم تر و متقن تر است.

اما پس از گذشت چهار قرن از وفات جناب ملاصدرا، فیلسوف و حکیم بزرگوار معاصر، جناب دکتر دینانی بر این عقیده اند که اختلاف میان برهان ابن سینا و ملاصدرا از نوع اختلاف تفسیری بود و ماهیت این دو برهان بر هم منطبق اند… .

*        [در تبیین برهان صدیقین] این آیه از قرآن کریم، مورد استشهاد جناب بوعلی بوده است: « سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَ فِی أَنفُسِهِمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ یَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ » [1] . جناب ملاصدرا نیز از زاویه دیگری وارد این بحث می شود و می گوید: اگر چه برهان بوعلی، «صدّیقین» است اما به نحوی «امکان» در [تقریر] آن واسطه قرار داده شده است؛ ولی من این برهان را زیباتر از آن بیان خواهم کرد.

[جناب صدرالمتألّهین] بر این باور است که خداوند در آیه « سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَ فِی أَنفُسِهِمْ » فضا و راه را برای همه باز گذاشته است؛ چرا که « وَلِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّیهَا » [2] هر طریقی که انسان بر آن می رود، صاحب آن طریق، خداوند است. اما نکته ای در این قسمت آیه است: « أَوَلَمْ یَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ » و آن همان دریافت بداهت وجود، با علم حضوری است که مقدم بر هر چیز است؛ یعنی علم حضوری ما به خداوند، مقدم بر هر چیزی است. [ملاصدرا] این نکته را برای اثبات هر چه غیر خداوند [= ماسوی الله] است، دلیل و برهان گرفته است.

استاد! می خواهم ظرافت برهان صدّیقین در نگاه ملاصدرا – که واقعاً ظریف است – و تفاوت آن با برهان ابن سینا را بیان کنید.

بسم الله الرحمن الرحیم

اختلافی که شما به آن اشاره کردید، یک اختلاف تفسیری است. همان طور که می دانید، برهان صدّیقین – از زمان شیخ الرئیس ابوعلی سینا تا به امروز – به وجوه مختلفی «تقریر» شده است. در غرب نیز به نوع دیگری از این برهان، تقریر صورت گرفته است، منتها تقریر غربی ها جور دیگری است که ما فعلاً وارد تقریر غربی آن نمی شویم. مثلاً برهان آنسلم [3] [در این دسته قرار می گیرد] و حتی دکارت هم به نوعی به این برهان اشاره کرده است ولی «تقریر» آنها به طور کلی [با تقریر اسلامی این برهان] فرق دارد.

در همین جهان اسلام هم تقریباً نوزده تقریر از برهان صدّیقین ارائه شده است، اما [باید توجه داشت که] همه اینها «تقریر» به شمار می آیند؛ یعنی اختلاف ماهوی چندانی با یکدیگر ندارند و [تفاوت آنها در] نحوه بیان است. همین الآن هم که شما به اختلاف [دو تقریر ابن سینا و ملاصدرا] اشاره کردید، من [اختلاف] هر دو را در نحوه بیان می دیدم، و الّا سخن خود شیخ الرئیس ابوعلی سینا هم به گونه ای بیان شده است که می توان در آن، «امکان» را واسطه ندانست. وقتی هم که [ابن سینا] به آیه اشاره می کند، در واقع واسطه ندارد. ایشان به آیه « سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَ فِی أَنفُسِهِمْ » هم اشاره می کند.

برهان صدّیقین

بنابراین [اختلاف ها] بسته به نوع نگاه به برهان است. اگر همان طور که من در جلسه قبل صحبت کردم، به ضرورت وجود یا حضور وجود [توجه شود]؛ یعنی ما از هستی، درک حضوری داشته باشیم، [اختلاف بین دو تقریر از این برهان، حل خواهد شد]. اما اگر از هستی درک حصولی داشته باشم – چنانکه در غرب هم بیشتر می خواهند با درک حصولی به این مسئله برسند – خب این مشکلات هم پیش خواهد آمد و اصلاً برهان صدّیقین تقریباً ضعیف خواهد شد. اگر کسی از درک حصولی – با تنبه و بیداری – به نوعی درک حضوری از هستی نائل شود و طبق بیانی که در جلسه قبل عرض کردم [متوجه این نکته بشود] که هستی، اصلاً قابل انکار نیست و مبنا و اساس هر چیز به شمار می آید، [آنگاه به درک درستی از برهان صدیقین نزدیک خواهد شد].

شما ببینید که چقدر این آیه کریمه قرآن ظریف است: « سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا … ». شما از «غیبی» صحبت کردید [اما من می خواهم بگویم] اگر کسی به برهان صدیقین توجه پیدا بکند، به یک معنی همه چیز از غیب است! همه چیز از یک مکمن و یک حضور می آید و چیزی از عدم [به وجود] نمی آید. وقتی فکری به ذهن شما می آید، این فکر از عدم نمی آید. مگر عدم، جایی و مخزنی است که چیزها از مخزن عدم درآید؟! عدم، مخزن ندارد؛ عدم یعنی نیستی و نیستی یعنی نیستی! عدم، مخزن امور و خزانه ای نیست که همه چیزها در آن باشد و سپس اشیاء یکی پس از دیگری از آن بیرون بیایند. ما عدم نداریم. عدم یعنی نیست. پس همه چیز از یک حضور می آید؛ و اگر همه چیز از یک حضور می آید، می توانیم به یک معنی بگوییم که همه چیز از غیب آمده است. حتی چیزهایی که ما آنها را غیبی نمی دانیم، مخزن آنها غیب است و از مقام حضور سرچشمه گرفته اند.

بنابراین و با توجه به آن تقریری که عرض کردم، برهان ابن سینا را می توان به گونه ای تقریر کرد که آن حدّ وسط [= امکان] برداشته شود. [و ضمناً] باید به مجموع سخنان ابن سینا توجه کرد. [ابن سینا] اولین کسی که در [فرض] انسان معلّق، از مقام حضور انسان سخن گفته است، ولی کمتر به این نکته توجه می شود. درست است که [ابن سینا] در [مقام ارائه] برهان صدّیقین، از انسان معلّق صحبت نکرده و [فرض] انسان معلّق را در جای دیگری مطرح ساخته است، اما این بحث او کاملاً به برهان صدّیقین ارتباط دارد.

وقتی ایشان از «انسان معلّق» صحبت می کند – که فرنگی ها هم به اشتباه، آن را «انسان پرنده» ترجمه کرده اند – به معنی این است که انسان، صرف نظر از ادراکات حصولی خود و صرف نظر از ارتباطی که با جهان خارج پیدا می کند؛ [یعنی] در مقام هویّت هستی خویش، خودش خودش است. انسان معلّقی که ابن سینا فرض می کند – انسانی منفرجة الاثابة و در هوای طلق که به هیچ چیز ادراکی ندارد، هیچ چیزی ندیده و نشنیده است – خودش، خودش هست و این حقیقت را حصولاً نمی داند؛ یعنی در ذهنش، مفهومی از خود ندارد و بلکه اصلاً ذهن ندارد. اما آیا چون ذهن ندارد، خودش خودش نیست؟ آیا هویّت (هوهویّت) ندارد؟ [حقیقتاً باید گفت که] خودش خودش است؛ یعنی خودش برای خودش حضور دارد.

پس اگر کسی از مقام حضور شروع کند، برهان صدّیقین نیاز به واسطه ندارد. ابن سینا هم از همین جا شروع می کند و می گوید: وجود، حضور است  و حضور، هستی است. انسان اگر به هستی، تنبّه پیدا کند – نه اینکه بخواهد هستی را به تصور در بیاورد، همان طور که در جلسه قبل عرض کردم، هستی به تصور در نمی آید و ما نمی توانیم هستی را به تصور در بیاوریم زیرا ذهن ما کوچکتر از آن است که هستی در آن بگنجد – [در خواهد یافت که] هستی، حضور است و واسطه «امکان» نمی خواهد و نیز، آیه « شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ » [4] در او صادق است.

آیه « سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ یَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ » هم یعنی ما [= خداوند] خودمان را در «خود» شما نشان می دهیم؛ یعنی حق، در ما تجلی پیدا می کند و ما در درون خود، حق را می بینیم. [اینکه می گویم] ما حق را می بینیم یعنی حق، خودش را به ما نشان می دهد؛ یعنی دید ما، دید حقّانی است. [این که در آیه داریم] حق به ما نشان می دهد، به چه معناست؟ یعنی ما به دید حق، حق را می بینیم؛ یعنی من با دید حق تعالی، حق را از درون خودم می بینم.

البته [رسیدن به این مقام] تنبّه میخواهد، ولی اگر ما به این [حقیقت] تنبّه پیدا بکنیم، دیگر لازم نیست تا بدان گونه که صدرالمتألّهین فرموده اند، «امکان» واسطه قرار گیرد. پس می توانیم کلام ابن سینا را بر این معنی حمل کنیم و به این صورت تقریر نماییم. البته [شیخ الرئیس] در مواردی هم «امکان» را واسطه قرار داده است، زیرا شیخ متوجه بوده است که شاید بعضی از اذهان، متوجه [حقیقت حضور] نباشند.

*       در این موارد، مطلق وجود را در نظر گرفته و گفته است که دور و تسلسل …

بله. [حقیقت وجود را] در مفهوم آورده است. اما اگر از مفهوم به حضور بروید – نکته ای که من بارها عرض کرده ام – [آنگاه نیازی به واسطه نخواهد بود]. اگر در [قید] مفهوم بمانید، امکان باید بالضرورة واسطه قرار گیرد، اما اگر از مفهوم به حضور بروید، دیگر امکان واسطه نیست و خود حضور، حضور است. بنابراین من می توانم برهان ابن سینا را به گونه ای تقریر کنم (یعنی از برهان ابن سینا این گونه می فهمم) که صدرالمتألّهین، بعدها آن را تقریر کرده است.


[1] قرآن کریم، سوره فصلت، آیه 53 : « سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ یَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ ؛ به زودی نشانه‌های خود را در آفاق و در دل‌هایشان بدیشان خواهیم نمود، تا برایشان روشن گردد که او خود حقّ است. آیا کافی نیست که پروردگارت خود شاهد هر چیزی است؟ »

[2] قرآن کریم، سوره البقره، آیه 148 : « وَلِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّیهَا فَاسْتَبِقُواْ الْخَیْرَاتِ أَیْنَ مَا تَكُونُواْ یَأْتِ بِكُمُ اللّهُ جَمِیعًا إِنَّ اللّهَ عَلَى كُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ؛ هر کسی را جانبی است که بدان، روی می آورد. پس در نیکی کردن بر یکدیگر سبقت گیرید؛ هر جا که باشید خدا شما را گرد می آورد، که او بر هر کاری تواناست. »

[3] Saint Anselm of Canterbury (c. 1033 – 21 April 1109)

[4] قرآن کریم، سوره آل عمران، آیه 18






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 26 خرداد 1394 :: نویسنده :
حقیقت و مراحل سلوک

صَمْت و کم گفتن و گزیده‌گویی، جوع و گرسنگی معتدل و سودمند، سَهَر و بیداری و کم‌خوابی، خلوت، دوام ذکر خدا، از راه‌های ریاضت مشروع به‌شمار می‌آیند. ریاضت باید روشمند و مستمر باشد تا سودمند و نافع باشد.

بخش اول

چکیده

روش عرفان، شهودی و کشفی است و سلامت روش خود را که همان تصفیه روح و ریاضت نفس می‌باشد، متعهد است. صَمْت و کم گفتن و گزیده‌گویی، جوع و گرسنگی معتدل و سودمند، سَهَر و بیداری و کم‌خوابی، خلوت، دوام ذکر خدا، از راه‌های ریاضت مشروع به‌شمار می‌آیند. ریاضت باید روشمند و مستمر باشد تا سودمند و نافع باشد.

خدمت کردن به نفس، صیانت آن از لذت‌ها و اندوخته‌های دنیایی و ریاضت آن به علوم و حِکَم و واداشتن آن به نهایت تلاش و کوشش در عبادات و طاعات است. البته ریاضت در هر شرایطی به ثمر نمی‌نشیند و سودمند نمی‌افتد. ریاضتی سودمند و مؤثر واقع می‌شود که بر پایه بیداری و آگاهی استوار باشد. عرفای اسلام برای سیر و سلوک انسان، منازلی را قائل شده‌اند که اصول و امّهات آنها ده منزل است و هر منزل و مقامی دارای ده باب است که در مجموع به صد باب بالغ می‌شوند.

واژگان کلیدی:تهذیب نفس، ریاضت، ریاضت عامه، ریاضت خاصه، ریاضت خاص الخاصه.

طرح مسئله

آدمی از دیرباز مشتاق بل محتاج سلوک معنوی بوده و همواره برای دستیابی به عالم معنا تکاپو و طی طریق کرده است. یکی از اساسی‌ترین مباحث در طی طریق معنوی و سلوک عرفانی «اسفار اربعه» است. بررسی دیدگاه عارفان راستین در این زمینه اهمیت این مقوله را نشان می‌دهد.

این مقاله در پاسخ به چند مسئله نگارش یافته است: دانشمندان و عرفای شیعه چه تفسیری از این «اسفار» دارند، منازل سیر و سلوک نزد عرفا چیست؟ و برای آن چه مقاماتی قائل شده‌اند و این مقامات چگونه زمینه سیر آدمی را در عالم معنا فراهم می‌سازد؟ شروط لازم سلوک چیست و در این زمینه جهاد نفس یا ریاضت چه نقش و جایگاهی دارد؟این نوشتار درصدد پاسخ‌گویی به پرسش‌های یاد شده است تا با توجه به آرا و اندیشه‌های بلند عرفانی به‌ویژه عرفان شیعی به تصویر درستی از سلوک معنوی انسان بپردازد.

دیدگاه عرفا در اسفار اربعه

در سلوک عرفانی چهار سِفر وجود دارد که به «اسفار اربعه» معروف است. به سخن دیگر، سَفَر سالکان به سوی حق‌تعالی دارای چهار مرتبه است که از آنها به «اسفار اربعه» تعبیر می‌شود. ازاین‌رو در «سلوک»، سخن از «سفر» است؛ اما سفر بر دو قسم است؛

1. سفر صوری: که حرکت از موطن یا موقف است و روی آوردن به سوی مقصد با طی مراحل و قطع منازل. (بهرامی قصرچی، 1378: 209؛ شیرازی، 1375: 1 / 13)

2. سفر معنوی: که «توجه القلب الی‌الحق» است. (کاشانی، 1387: 83)

اولی سفر فیزیکی است که تن از وطن یا از منزل به مقصد منتقل می‌شود، ولی دومی، سفر معنوی است. اینک دیدگاه چند تن از بزرگان اهل معرفت را در باره این چهار سِفر معنوی می‌آوریم.

1. دیدگاه کمال‌الدین عبدالرزاق کاشانی

عارف مشهور ابوالغنائم کمال‌الدین عبدالرزاق کاشانی (م. 736 ق) در تعریف سفر و تعداد اسفار می‌نویسد: سفر، توجه قلب به سوی حق است، و اسفار، چهار است: اول، سیر الی‌الله است از منازل نفس تا وصول به افق مبین، که نهایت مقام قلب و مبدأ تجلیات اسمائی است؛ دوم، سیر فی‌الله است به‌واسطه اتصاف به صفات او و تحقق به اسمای او تا افق اعلی که نهایت مقام واحدیت است؛ سوم، ترقی به عین الجمع و مقام واحدیت است که مقام «قاب قوسین» است که دوگانگی و اثنیت از میان می‌رود و چون دوگانگی برطرف شد، دیگر مقام «أوْأ‌َدنی» است و آن نهایت ولایت است؛ چهارم، عبارت است از سیر بالله عن‌الله (سیر با خدا از خدا) برای تکمیل (خلایق) و این، مقام بقای بعد از فنا و فرق بعدِ جمع است. (کاشانی، 1378: 51)

به‌نظر وی فرجام سفر اول، برطرف شدن حجاب‌های کثرت از چهره وحدت است و نهایت سفر دوم، برطرف شدن حجاب وحدت از چهره کثرت علمی باطنی است و پایان سفر سوم، از بین رفتن تقید به دو ضد؛ یعنی ظاهر و باطن ـ به‌واسطه حصول در احدیت عین جمع ـ و آخر سفر چهارم، بازگشت از حق است به خلق ـ در مقام استقامت و پایداری. (همان، 1387: 51، 147، 148، 78 و 79)

اما چگونه می‌توان در طریق سلوک، گام نهاد و چه باید کرد؟ در پاسخ به این سؤال عبدالرزاق کاشانی ـ که خود مرد سلوک دیده و راه یافته‌ای است ـ می‌گوید: نخست هنگام عمل، «شعور» و آگاهی برای انسان آشکار می‌شود و از آن، «شوق» و«اراده» و سپس حرکت پدید می‌آید.

بنابراین، سالک باید نسبت به کمال وکاملی مطلق، که امکان دستیابی به آن وجود دارد، شعور و آگاهی یابد. این شعور یا با ایمانِ توأم با اطمینان قلبی حاصل می‌شود و یا با یقین برهانی. وقتی با یکی از این دو طریق، به اطمینان دست یافت، از باطن او شوق و رغبتی در چنگ‌زدن و دست‌یافتن به عروةالوثقی ـ که همان اراده است ـ به‌وجود می‌آید. سپس سر و درون او برای دستیابی به راحتی و انس، به‌جانب جناب قدس؛ یعنی حضرت حق ـ جل و علا ـ به حرکت در می‌آید و در این هنگام باید در رفع موانع و تحصیل شرایط بکوشد و این، جز در پرتو «ریاضت»، تحقق نمی‌پذیرد.

2. دیدگاه علامه سید حیدر آملی

علامه سید حیدر آملی (782 ـ 720 ق) عارف بلندآوازه شیعی نیز با اندک تفاوت و با تبیینی دیگر، از «اسفار اربعه» و مفهوم «سالک» و «سیر»، سخن می‌گوید. او نیز سالک را کسی می‌داند که به سوی خدای تعالی در حال سیر و حرکت است و در این حال، متوسط میان «مُرید» و «منتهی» است. وی نیز «سیر» را سه قسمت می‌داند: «لله»، «فی‌الله»، و «بالله».

سیر«لله»، به خدا منتهی می‌شود و سیر «فی‌الله»، نهایت ندارد و سیر «بالله»، سیر در مقام تکمیل است؛ در حالتی که گوشش، چشمش، زبانش، دست و پایش «لله» و «بالله» است؛ بدین معنا که «عبد» در هیچ چیزی جز «بالله» تصرف نمی‌کند. هریک از اسفار چهارگانه اهل معرفت، همان‌طور که آغازی دارند، نهایتی نیز دارند. (آملی، 1367: 1 / 267 و 268)

3. دیدگاه ملاصدرا

صدرالدین محمد شیرازی (م. 1050 ق) که کتاب گران‌سنگ فلسفی خود را بر طبق اسفار اربعه عارفان، بنیاد نهاده و آن را الحکمه المتعالیه فی الاسفار العقلیه الأربعه نامیده است، می‌گوید: بدان که سالکان از عرفا و اولیا را چهار سفر است: 1. سفر از خلق به سوی حق؛ 2. سفر به حق در حق؛ 3. سفر از حق به سوی خلق با حق که در مقابل سفر اول است؛ 4. سفر با حق در خلق که از جهتی مقابل سفر دوم است. (شیرازی، 1375: 1 / 13)

4. دیدگاه عارف حکیم آقا محمدرضا قمشه‌ای

استاد کم‌نظیر عرفان اسلامی، آقا محمدرضا قمشه‌ای، معروف به حکیم صهبا رساله‌ای موجز در باب اسفار اربعه نگاشته و نکات تازه‌ای را مطرح کرده است. وی نیز با تبیین و بسط بیشتر و با آوردن نکات ناب‌تر، به ذکر اسفار چهارگانه‌ای که سالکانِ کوی حق می‌پیمایند، به همان سبک و سیاق کاشانی و سید حیدر پرداخته، می‌گوید: سالک در سفر اول، از مقام نفس به مقام قلب ارتقا می‌یابد و از مقام قلب به مقام روح و از مقام روح به سوی مقصد اعلا و بهجت بزرگ گام برمی‌دارد که همان بهشتی است که برای «متقین» نزدیک آورده شده است: «وَأ‌ُزْلِفَت‌ِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقینَ»؛ (شعراء / 90) یعنی آنان که از اَدناس و آلودگی‌های مقام نفس رهیده‌اند و ره‌توشه تقوا برگرفته‌اند و حجاب‌های ظلمانی را برچیده‌اند و از انوار مقام قلب و مقام روح که حجب نوریه‌اند، گذر نموده‌اند. (بنگرید به: بهرامی قصرچی، 1378: 212 ـ 209)

5. دیدگاه امام خمینی(ره)

عارف واصل، حضرت امام خمینی(ره) معطوف به گفتار آقا محمدرضا قمشه‌ای اظهارنظر کرده و نکاتی بر آن افزوده است. لذا گزارش کوتاهی از دیدگاه ایشان، سودمند است. به‌نظر حضرت امام خمینی(ره)، سفر اول از اسفار اربعه، «من الخلق الی الحق» است و در این سفر حجاب‌هایی که «جنبه یلی الخلقی» دارند، از پیش سالک برداشته می‌شوند و سالک، جمال حق را به ظهور فعلی آن، که در حقیقت ظهور ذات در مراتب اکوان است، رؤیت می‌کند و این، همان «جنبه یلی الحقّی» است. به سخن دیگر وجه حق در نزد او منکشف می‌شود. نهایت این سفر این است که تمام خلق را ظهور حق و آیات او می‌بیند. در این حال، سفر اول پایان می‌‌پذیرد و سفر دوم آغاز می‌شود.

سفر دوم از دیدگاه امام خمینی(ره) «سفر من الحقّ المقید الی الحق المطلق» است. در اینجا امام به جای تعبیر معروف «سفر من الحق الی الحق بالحق»، تعبیر دقیق‌تر و گویاتری به کار می‌برد و پرتوی از روشنایی بر این سفر می‌تاباند و از این سفر، به عنوان سفر از «حقِّ مقیّد به حق مطلق» یاد می‌کند. آثار و برکاتی که به‌نظر ایشان بر این سفر مترتب می‌شود، در خور توجه است. رهاورد این سفر برای سالک آن است که «هویات وجودی» در نزد او مضمحل و «تعیّنات خلقی» به کلی مستهلک می‌گردد و «قیامت کبرای او» با ظهور وحدت تامه برپا می‌شود و حق با مقام وحدانیت خود، برای او تجلی می‌کند.

در این هنگام، سالک اشیا را اصلاً نمی‌بیند و از ذات و صفات و افعال خود فانی می‌شود. امام(ره) به آسیب‌شناسی این دو سفر عرفانی می‌‌پردازد و آفات و آسیب‌های تهدید کنندۀ سالک را در این دو سفر برمی‌شمارد. از جمله آفات اینکه اگر سالک در این دو سفر از «انانیّت» پالایش نشده باشد، شیطان او، یعنی نفس اماره او که در میان دو پهلوی او کمین کرده است، سر به ربوبیت برمی‌دارد و «شطح» از او صادر می‌شود.

از نظر ایشان، «شطحیات» یعنی سخنانی از قبیل: «انا الحق»، «سبحانی ما اعظم شأنی» و «لیس فی جُبّتی سوی الله» بر زبان آوردن، بیانگر نقص سالک و سلوک و بقای «انّیّت» و «انانیت» در اوست. ازاین‌رو اهل سلوک معتقدند سالک باید «معلمی»  داشته باشد تا او را به طریق سلوک، راهنمایی و ارشاد کند، اما این «معلّم» باید به کیفیت آن، عارف و آگاه باشد و از راه ریاضت‌های شرعی، منحرف نشده باشد؛ زیرا «طرق سلوک باطنی» به عدد نفوس خلایق و نامحدود است.

از سخنان حضرت امام و دیگر مشایخ عرفان برمی‌آید که هر سالکی توان ادامه راه و پیمودن دو سفر بَعدی را ندارد. سالکی می‌تواند سفر سوم را آغاز کند و پای در سفر پردشوار سوم بگذارد که مشمول عنایت الهی قرار گرفته باشد. برخی از این عنایت، به «عنایت ازلی» تعبیر کرده‌اند؛ ولی امام خمینی(ره) از آن به «عنایت الهی» تعبیر می‌کند. (جندی، 1362: 151)

اگر عنایت الهی شامل سالک شود، خداوند او را به خود بازمی‌گرداند و سالک سفر سوم را آغاز می‌کند. مراد امام(ره) این است که سالک از «مقام فنا» به «مقام بقا» و از «مقام محو» به «مقام صحو» باز می‌گردد و سیر و سلوک را ادامه می‌دهد. سفر سوم از نظر ایشان «سفر من الحق الی الخلق الحقی بالحق» است. وصف خلق، به «حقی» در کلام دیگران نیست و مختص امام خمینی است. در این سفر، سالک از «حضرت احدیت جمعی» به «حضرت اعیان ثابته» سفر می‌کند و در این هنگام حقایق اشیا و کمالات آنها و کیفیت حرکت تدریجی آنها تا مقام اول و وصول به وطن اصلی، برایش منکشف می‌شود.

سپس سلوک در سفر چهارم را آغاز می‌کند. سفر چهارم از دیدگاه امام خمینی(ره) «سفر از حضرت اعیان ثابته به سوی خلق، یعنی اعیان خارجیه، بالحق، یعنی با وجود حقانی» است. در این حال، سالک جمال حق را در همه هستی، شهود می‌کند و به مقامات آنها در «نشئۀ علمیه» آگاه و عارف می‌گردد و به طریقه سلوک آنها به سوی «حضرت اعیان» و ما فوق آن و کیفیت وصول آنها به موطن اصلی، علم و آگاهی پیدا می‌کند و از خدای متعال و صفات و اسمای او و معارف حقه، به قدر استعداد مستعدان خبر می‌دهد و آگاه می‌سازد.

منازل سیر و سلوک

عرفای اسلام برای سیر و سلوک انسان، منازلی قائل شده‌اند که اصول و امهات آنها ده منزل است و از بدایات آغاز و به نهایات ختم می‌شود. میان بدایات و نهایات، هشت منزل متوسط قرار دارد. هر منزل و مقامی دارای ده باب است که در مجموع به صد باب می‌رسد. هر بابی از این ابواب سه درجه دارد، درجه عامه و مبتدی، درجه سالک و متوسط و درجه محقق و منتها.

هر مقامی، اصلی بشمار می‌آید که دارای فروع و درجاتی است. هریک از مقامات صدگانه به ده قسم تقسیم می‌شوند. سیر انسان به سوی حق، از طریق باطن صورت می‌‌پذیرد؛ هرچند که از ظاهر مدد می‌گیرد و میان ظاهر و باطن، ترابط و تعامل برقرار است. شرح این منازل و مقامات ـ بدان‌گونه که در کتب معروف عرفانی آمده است ـ در این مختصر نمی‌گنجد و فایده‌ای جز در حوزه نظر ندارد. ازاین‌رو چگونگی شکل‌گیری سیر و سلوک و برخی از منازل و مراحل آن با تکیه بر رساله لب اللباب ـ که عصاره درس‌های اخلاقی ـ عرفانی علامه طباطبایی است و شاگرد خوش‌ذوق او زنده یاد علامه حسینی تهرانی آن را گردآوری و تدوین نموده است ـ تقدیم می‌گردد.

انسان در دریای زندگی، هر آن، با موجی از شهوت‌ها وکثرت‌ها و علایق و وابستگی‌های مادی دست و پنجه نرم می‌کند. در این میان هر از گاه نسیمی جان‌بخش و روح‌افزا به نام «جذبه» او را به ساحل نجات سوق می‌دهد؛ چنان‌که از پیامبر روایت است که فرمود: إ‌ِنَّ لِرَ بِّکمْ فِی أ‌َیَّام ِ دَهْر‌ِکمْ نَفَحَاتٍ أ‌َلَا فَتَعَرَّضُوا لَهَا. (مجلسی، 1403: 68 / 221 / باب 66)

در این هنگام سالک، در پرتو «جذبه الهی» جان می‌گیرد و عزم، جزم می‌کند که بار سفر بربندد و به سوی خدای تعالی سفر کند و به اصطلاح عرفا، سیر و سلوک نماید، یعنی راه حق را بپیماید (= سلوک) و به تماشای آثار و خصوصیات منازل و مراحل بین راه بپردازد (سیر). زاد و توشه این سفر روحانی، مجاهده با نفس و ریاضت نفسانی است.

سالک پس از عبور از دریای مواج ماده، به عالم برزخ که کثرت انفسیه است وارد می‌شود. در این عالم، مشاهده می‌کند که ماده و کثرت‌های خارجی در خانه طبع او موجوداتی خیالی نفسانی به ودیعت نهاده‌اند. این خیالات، مانع از سفر او می‌شوند و آرامش او را سلب می‌کنند و چون سالک، بخواهد در پرتو ذکر خدا بیارامد، ناگهان چون سیل خروشان بر او هجوم می‌آورند تا راه سفر به سوی آسمان را بر او ببندند.

جان همه روز از لگدکوب خیال    وز زیان و سود و از بیم زوال

نی صفا می‌ماندش نی لطف و فرّ   نی به سوی آسمان راه سفر     (مولوی، 1363: دفتر اول 414 و 415)

اما سالک کوی دوست، از این دشمنان نمی‌هراسد و دامن همت بر میان می‌بندد و به یاری حق، از وادی خیالات که آن را «برزخ» می‌نامند، خارج می‌گردد. ولی سالک باید بسیار هوشیار باشد که در زوایای خانه دل، چیزی از آن خیالات باقی نماند. مَثَل این سالک مَثَل کسی است که در حوض خانه خود آبی وارد ساخته و مدتی به آن دست نزده تا تمام آلودگی‌ها و کثافات آن ته‌نشین شود و آب زلال در حوض نمودار گردد، ولی به محض آنکه بخواهد در حوض فرو رود یا چیزی را در حوض بشوید، ناگهان تمام لجن‌ها و کثافات که ته‌نشین شده بود، نمودار می‌گردد و آب را تیره می‌سازد و لکه‌های سیاه بر روی آب پدید می‌آید. هنگامی‌که سالک از عالم طبع و برزخ عبور کند، به «عالم روح» وارد می‌شود و سپس مراحلی را طی می‌کند تا آن‌که به حیات ابدی دست می‌یابد.

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق  ثبت است در جریده عالم دوام ما   (حافظ، 1375)

این حقیقت با تأمل و تدبر در آیات قرآن کریم، چونان اصلی مسلم نمودار می‌گردد؛ زیرا می‌فرماید:وَلَا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إ‌ِلَهًا آخَرَ لَا إ‌ِلَهَ إ‌ِلَّا هُوَ کُلُّ شَیءٍ هَالِکٌ إ‌ِلَّا وَجْهَهُ لَهُ الْحُکْمُ وَإ‌ِلَیهِ تُرْجَعُونَ. (قصص / 88) و با خدا معبودی دیگر مخوان. خدایی جز او نیست. جز ذات او همه چیز نابودشونده است. فرمان از آنِ اوست. و به سوی او بازگردانده می‌شوید.

و در جای دیگر می‌فرماید: مَا عِنْدَکُمْ ینْفَدُ وَمَا عِنْدَ اللَّهِ بَاق‌ٍ وَلَنَجْز‌ِینَّ الَّذ‌ِینَ صَبَرُوا أ‌َجْرَهُمْ بأ‌َحْسَن‌ِ مَا کَانُوا یعْمَلُونَ. (نحل / 96) آنچه پیش شماست تمام می‌شود و آنچه پیش خداست پایدار است، و قطعاً کسانی را که شکیبایی کردند به بهتر از آنچه عمل می‌کردند، پاداش خواهیم داد.

هرچه نزد پروردگار است بقا و ثبات دارد. در وجه‌الله نابودی و زوال راه ندارد. مراد از وجه‌الله تعالی که زوال‌‌پذیر نیست، همانا اسمای الهی است. و وجه هر شیء همان چیزی است که مواجهه بدان حاصل می‌شود، بنابراین وجه هر چیز مظهر آن چیز است و مظاهر، همان اسمای الهی هستند که مواجهه خدا با تمام مخلوقات وسیله آنها انجام می‌گیرد.

سلوک و نسبت آن با مراقبه

از مهم‌ترین اموری که در سیر و سلوک، ضرورت دارد، «مراقبه» است. سالک باید از اولین قدم که در راه می‌گذارد تا آخرین قدم، از «مُراقبه» غفلت نکند. البته مراقبه درجات و مراتبی دارد؛ سالک در مراحل نخست یک نوع مراقبه باید داشته باشد و در مراحل دیگر، انواع دیگری. هرچه رو به کمال می‌رود و طی منازل و مراحل می‌کند، مراقبه او باید دقیق‌تر باشد.

ارمغان مراقبۀ شدید، حب و عشق به جمال و کمال علی‌الاطلاق است، که گرچه فطری بشر و در ذات او به ودیعت گذارده شده است، علاقه به مادیات، حجاب آن می‌شود و نمی‌گذارد این پرتو ازلی ظاهر شود. به‌واسطه مراقبه کم‌کم حجاب‌ها ضعیف شده تا سرانجام از میان می‌رود و آن عشق و حب فطری ظهور می‌نماید.

ارمغان دیگر مراقبه، انواری است از سوی حق‌تعالی که طلیعه تقرب است و در آغاز چون برق خاطف، ظاهر گشته و ناگهان پنهان می‌شود و کم‌کم مانند ستاره ریز درخشان، و سپس به صورت ماه و بعد به صورت خورشید، و گاه مانند چراغی بر افروخته یا قندیلی آویخته نمودار می‌گردد و چون مراقبه نیرومند گردد، سالک تمام آسمان و زمین و شرق و غرب را یکپارچه روشن می‌بیند. سالک سعادتمند، در اثر اهتمام در امر مراقبه، در می‌یابد که غیر از یک قدرت واحد، قدرتی نیست و در تمام جهان‌ها، عالِم و قادر و حی یکی است. این شهود در حال تلاوت قرآن نیز پیدا می‌شود و تلاوت قرآن را در حصول این امر تأثیر فراوانی است.

و چون سالک به توفیق الهی این مراحل را طی نمود، جذبات الهی او را احاطه نموده، متوجه جمال و کمال علی‌الاطلاق گشته و در دریای بی‌منتهای مشاهده ذات ربوبی مستغرق خواهد گردید. البته سیر و سلوک عرفانی منافاتی با حضور در عالم ماده ندارد و بساط کثرت خارجی به حال خود باقی خواهد بود. بعضی از عارفان گفته‌اند: مدت سی سال در میان مردم بودم و اینان گمان می‌کردند که من با ایشان مراوده دارم و با ایشان معاشرم و حال آنکه در این مدت به جز خدا کسی را ندیده و نشناخته‌ام.

از شهود در ابتدا تعبیر به حال می‌کنند، ولی سالک در اثر شدت مراقبت با توفیقات الهی از حال به مقام می‌رسد. این نکته نیز گفتنی است که منصب نبوت و امامت امری، اختصاصی است، ولی وصول به مقام توحید مطلق و فنای در ذات احدیت، اختصاصی نیست و دعوت انبیا و ائمه(ع)، بدین مرحله از کمال است. البته وصول بدین مقامات و درجات بدون اخلاص در راه حق صورت نمی‌گیرد و تا سالک به منزل مخلَصین نرسد حقیقت چنان‌که باید برای او کشف نخواهد شد.

در ابتدای سلوک باید سالک إلی الله با اختیار مقام زهد و تأمل و دقت و تفکر در بی‌اعتباری دنیا و عدم بی‌فایده بودن دل‌بستگی به آن، رشته علقه به عالم کثرات را قطع کند. پس از طی این مرحله، تازه متوجه خواهد شد که علاقه‌ای مفرط به ذات خود داشته و نفس خود را تا سر حد عشق دوست دارد، هرچه به جا می‌آورد و هر مجاهده که می‌کند، همه ناشی از فرط حب به ذات خود است.

سالک باید با استمداد از الطاف الهی و امدادهای پیاپی رحمانی، رشته محبت به ذات خود را پاره کند، تا تمام کارهای او برای ذات اقدس خدا باشد و حب به ذات او به حب به خدای تعالی تبدیل شود و این با مجاهده انجام می‌گیرد. پس از طی این مرحله، سالک، هر کاری که می‌کند، برای خداست. وقتی سالک بدین مرحله رسید، کم‌کم خود را نیز فراموش می‌کند و دیگر خودی نمی‌بیند و رفته‌رفته در دریای بیکران الهی غرق می‌شود. طی این مرحله بدون توفیق و دستگیری خاص حضرت حق، انجام نمی‌پذیرد.

عوالم مقدم بر عالم خلوص

پوشیده نماند که از ابتدای سیر و سلوک تا آخرین مرحله از آن، سالک باید در تمام امور ملازم شرع انور باشد و به قدر سر سوزنی از ظاهر شریعت تجاوز ننماید. بنابراین باید کاملاً عوالم مقدم بر عالم خلوص را طی کند. عوالم مقدم بر عالم خلوص چهار عالم است: اول، اسلام؛ دوم، ایمان؛ سوم، هجرت و چهارم، جهاد فی‌سبیل‌الله. و چون جهاد این مسافر، جهاد اکبر است، پس شرط در این سفر آن است که اسلام و ایمان مجاهد، اسلام و ایمان اکبر باشد. قبل از عالم خلوص باید مسافر الی الله تعالی دوازده عالم را طی کند، اسلام اصغر و اکبر و اعظم، و ایمان اصغر و اکبر و اعظم، و هجرت صغرا و کبرا و عظمی، و جهاد اصغر و اکبر و اعظم.

اسلام اکبر

اسلام اکبر عبارت است از تسلیم و انقیاد محض، یعنی ترک اعتراض من جمیع‌الوجوه بر خداوند عزوجل، و اعتراف و اذعان بر اینکه آنچه هست و تحقق یافته صلاح بوده و آنچه واقع نشده صلاح نبوده است

ایمان اکبر

وقتی دل سالک به نور اسلام اکبر منور شد، خدای را در همه احوال حاضر و ناظر می‌یابد، و این همان مرحله شهود و اسلام اکبر است. تا هنگامی که اسلام اکبر سالک به ایمان اکبر نرسیده، فقط گاه و بی‌گاه بر او حال احسان دست داده و عبادات را با شوق و رغبت و میلی وافر انجام می‌دهد؛ اما وقتی که به ایمان اکبر رسید از حال احسان، به ملکه محسنین می‌رسد.

در این موقع جزئیات و کلیات افعال سالک از سرچشمه شوق و میل و رغبت نشئت گرفته، همه را به طیب خاطر اتیان می‌کند؛ زیرا در این موقع ایمان به روح سرایت کرده و چون روح سلطان و فرمان‌روای جمیع اعضا و جوارح است، همه را به کار خود وا می‌دارد.

هجرت کبرا

چون سالک به مرتبه ایمان اکبر رسید، باید مهیای هجرت کبرا شود، و آن هجرت به تن است از آمیزش اهل عصیان، و هجرت به دل است از مودت و میل به ایشان، و هجرت به تن و دل است از عادات و رسوم متعارف و اعتباریات و مقرراتی که سالک را از راه خدا باز می‌دارد.

جهاد اکبر

چون سالک به توفیق حضرت ربانی موفق به هجرت گردید و از عادات و رسوم پای درکشید، قدم در میدان جهاد اکبر می‌نهد و آن محاربه با جنود شیطان است.

اسلام اعظم

در این حال، سالک از عالم طبیعت مُرده و حیات تازه‌ای یافته است و با اینکه به ظاهر در عالم ملک و ناسوت است، ولی موجودات ناسوتی را با صورت‌های ملکوتی خواهد دید و هر چه از ماده بر او رو نماید، او را به‌صورت ملکوتی مشاهده می‌کند. سالک باید به یاری و مدد الهی به نیستی خود تصدیق و به عجز و ذلت و عبودیت و مملوکیت خود اذعان نماید و انانیت را بدرود کند تا کفر اعظم دامن او را نگیرد و به اسلام اعظم موفق آید.

ایمان اعظم

مرحله عالی‌تر از اسلام اعظم، مرحله ایمان اعظم است و آن شدت ظهور و وضوح اسلام اعظم است به‌طوری‌که به مرتبه مشاهده و عیان برسد.

هجرت عظمی

و بعد از این باید سالک از وجود خود مهاجرت نموده و آن را به یک‌باره ترک کند و آن مسافرت به عالم وجود مطلق است.

منابع و مآخذ:

1. نهج‌البلاغه.

2. آمدی، عبدالواحد، 1371، غررالحکم ودررالکلم، تهران، امیرکبیر.

3. آملی، سید حیدر، 1367، المقدمات من کتاب نص النصوص، تهران، طوس.

4. بهرامی قصرچی، خلیل، 1378، زندگی‌نامه عارف الهی آقا محمدرضا قمشه‌ای (حکیم صهبا)، اصفهان، کانون پژوهش: انجمن آثار و مفاخر فرهنگی اصفهان.

5. جامی، عبدالرحمن، 1370، نقد النصوص، تهران، مؤسسه مطالعات فرهنگی.

6. جندی، مؤیدالدین، 1362، شرح فصوص الحکم، تهران، مولی.

7. حافظ، شمس‌الدین محمد، 1375، دیوان شعر، تهران، قطره.

8. راغب اصفهانی، حسین بن محمد، 1416 ق، المفردات فی غریب القرآن، بیروت، الدار الشامیه.

9. سجادی، سید جعفر، 1378، فرهنگ اصطلاحات عرفانی، تهران، طهوری.

10. سعید فرغانی، سعیدالدین، 1379، مشارق الدراری (شرح تائیه ابن‌فارض)، قم، بوستان کتاب.

11. شیرازی، صدرالمتألهین، 1375، الحکمة المتعالیة فی اسفار الاربعه، تهران، بنیادحکمت صدرا.

12. طوسی، خواجه نصیرالدین، 1362، شرح الاشارات، تهران، الزهرا.

13. طوسی، خواجه نصیرالدین، 1382، اوصاف الأشراف، قم، بضعة المختار.

14. قیصری، داوود بن محمد، 1387، رسائل قیصری، تهران، مولی.

15. کاشانی، عبدالرزاق، 1372، شرح منازل السائرین، قم، بیدار.

16. کاشانی، عبدالرزاق، 1379، لطائف الإعلام فی اشارات اهل الالهام، تهران، میراث مکتوب.

17. کاشانی، عبدالرزاق، 1387، اصطلاحات الصوفیة، تهران، مولی.

18. مجلسی، محمد باقر، 1403، بحارالأنوار، بیروت، دار احیاء التراث العربی.

19. محمدی ری‌شهری، محمد، 1375، میزان الحکمه، قم، دارالحدیث.

20. مطهری، مرتضی، 1375، مجموعه آثار، ج هفتم، تهران، صدرا.

21. مولوی، جلال‌الدین، 1363، مثنوی معنوی، تهران، مولی.

حسین روحانی‌نژاد/ عضو هیئت علمی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی.

منبع: فصلنامه پژوهشی در اخلاق شماره6

   ادامه دارد....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 26 خرداد 1394 :: نویسنده :

ادب: خود نگه‌دارى از نكوهیده‌ها و پاى‌بندى به نیكى‌هاى كردارى و گفتارى

اَدَب، مصدر ثلاثى مجرّد از باب فَعُلَ یَفعُلُ و جمع آن، آداب است.[1] اصل این واژه (أ‌د‌ب) به‌معناى دعا (فرا خواندن) بوده[2] و اَدْب به‌معناى دعوت، و جمع كردن مردم بر سر سفره خود[3] نیز از همین ریشه است. مفهوم متعارف اَدَب نیز با معناى لغوى آن ارتباط دارد. گویا، ادب سفره‌اى از نیكى‌ها است كه مردم بر گرد آن جمع مى‌شوند و همگان آن را نیكو مى‌شمارند.[4] این واژه در فارسى، با كلمات متعدّد دیگرى مانند فرهنگ، هنر، خم و چم، حُسن معاشرت، حُسن محضر، طور پسندیده، حرمت، پاس و‌...‌، پیوند معنایى دارد.[5]
تعاریف متعدّدى ازاینواژه درفرهنگ‌نامه‌هاى فارسى ارائه شده كه در عمده آن‌ها، به عناصرى مانند: نیكى احوال و رفتار[6] پسندیده و شایسته‌بودن[7] و حُسن معاشرت و رعایت حرمت اشخاص[8] توجّه شده است.
واژه اَدَب در قرآن به‌كار نرفته; ولى در آیات فراوانى، به مفهوم آن كه مجموعه گسترده‌اى از روابط فردى و اجتماعى را دربرمى‌گیرد، اشاره شده‌است.
در این مقاله، از پرداختن به حوزه‌هاى خاص مانند آداب عبادت، آداب توبه، آداب جنگ، آداب تجارت و‌... پرهیز، و به بحث از آداب عمومى بسنده مى‌شود; مانند: آداب حضور در مكان‌هاى مقدّس (احزاب/33،‌53)، برخورد با پیامبر(صلى الله علیه وآله)(حجرات/49،‌2‌ـ‌4)، برخورد با پدر و مادر (اسراء/17،‌23‌ـ‌24)، برخورد پدر با فرزند (صافات/37،‌102)، ورود به خانه دیگران (نور/24،27‌ـ‌28)، مهمانى (ذاریات/51،24‌ـ‌26 و احزاب/33، 53)، جاى دادن به دیگران در مجالس (مجادله/58، 11)، برخورد با نادانان (فرقان/25، 63 و 72 و نساء/4،5)، انفاق (بقره/2،‌262; فرقان/25، 67 و‌...)، سلام كردن (نور/24، 27 و 61 و ذاریات/51،24‌ـ‌25 و‌...)، برخورد با مخالفان عقیدتى (انعام/6‌، 108; نحل/16، 125 و‌...)، به‌كار بردن الفاظ كنایى در مسائل جنسى (بقره/2، 187 و‌...)، ورود به خلوت زن و شوهر (نور/24، 58‌ـ‌59)، نامه‌نگارى (نمل/27، 30‌ـ‌31)، برخورد با مالیات‌دهندگان (توبه/9،‌103)، راه رفتن (لقمان/31، 18‌ـ‌19)، برخورد با خطاكاران (یوسف/12، 92، 98 و 100)، ادب شاگرد در برابر استاد (كهف/18،66‌ـ‌69) و ادب برخورد با مرد نامحرم (احزاب/33، 32).

ادب حضور در مكان‌هاى مقدّس:

یكى از آداب مورد توجّه قرآن، ادب حضور در مكان‌هایى است كه نوعى تقدّس دارند. این مكان‌ها یا همانند مساجد و معابد از آغاز، مكانى مقدّس در نظر گرفته شده‌اند; چنان‌كه خداوند به موسى(علیه السلام)فرمان مى‌دهد هنگام حضور در سرزمین مقدّس «طُوى» كفش‌ها را درآورده، پاى برهنه باشد: «فَاخلَع نَعلَیكَ اِنَّكَ بِالوادِ المُقَدَّسِ طُوًى» (طه/20،12) یا به واسطه حضور اولیاى خاصّ الهى مانند پیامبران، قداست یافته‌اند; چنان‌كه افراد با ایمان موظّف‌اند هنگام حضور درخانه‌هاى پیامبر(صلى الله علیه وآله) ادب را رعایت كرده، با اجازه وارد شوند: «یـاَیُّهَا الَّذینَ ءامَنوا لاتَدخُلوا بُیوتَ النَّبىِّ اِلاّ اَن یُؤذَنَ لَكُم‌...». (احزاب/33،53)
رعایت این ادب پس از رحلت پیامبر(صلى الله علیه وآله) نیز نیكو شمرده شده است; چنان‌كه در جوامع حدیثى شیعه، خواندن اذن دخول از آداب زیارت حضرت به‌شمار مى‌رود[9] و رعایت این ادب هنگام حضور در مرقدهاى مطهر امامان(علیهم السلام) نیز سفارش شده است.[10]

ادب برخورد با اولیاى الهى:

خداوند در قرآن به مؤمنان فرمان مى‌دهد هنگام سخن گفتن با پیامبر(صلى الله علیه وآله)، صداى خود را بلند نكنند:«یـاَیُّهَا الَّذینَ ءامَنوا لاتَرفَعوا اَصوتَكُم فَوقَ صَوتِ النَّبىِّ ولا تَجهَروا لَهُ بِالقَولِ‌...». (حجرات/49،2) افزون بر این سخن گفتن آرام و مؤدّبانه با حضرت، نشانه پرهیزكارى دانسته شده:«اِنَّ الَّذینَ یَغُضّونَ اَصوتَهُم عِندَ رَسولِ اللّهِ اُولـئِكَ الَّذینَ امتَحَنَ اللّهُ قُلوبَهُم لِلتَّقوى‌...» (حجرات/49،3) و كسانى‌كه بدون رعایت حرمت پیامبر، وى را از فراسوى حجره‌ها (از‌درون خانه‌هاى خود) صدا مى‌زنند، افرادى نابخرد و نادان شمرده شده‌اند: «اِنَّ الَّذینَ یُنادونَكَ مِن وراءِ الحُجُرتِ اَكثَرُهُم لایَعقِلون» (حجرات/49،4)، «لاتَجعَلوا دُعاءَ الرَّسولِ بَینَكُم كَدُعاءِ بَعضِكُم بَعضـًا». (نور/24، 63) [‌بنابراین‌كه اضافه «دعا» به «رسول»، اضافه مصدر به مفعول باشد ]لزوم رعایت ادب و نگه‌دارى حرمت حضرت هنگام صدا زدن او را بیان مى‌كند.[11] در قرآن كریم، رعایت این ادب در برابر دیگران نیز سفارش شده است: «...واغضُض مِن صَوتِكَ‌...». (لقمان/31، 19)

ادب برخورد با پدر و مادر:

یكى از مهم‌ترین آدابى كه اسلام بر آن تأكید فراوان دارد، ادب برخورد با پدر و مادر است. در آیاتى از قرآن كریم به این مسأله اشاره شده; از‌جمله سفارش خداوند به گفتار كریمانه با والدین و لزوم پرهیز از تندخویى با آنان است: «وقَضى رَبُّكَ اَلاّ تَعبُدوا اِلاّ اِیّاهُ وبِالولِدَینِ اِحسـنـًا اِمّا یَبلُغَنَّ عِندَكَ الكِبَرَ اَحَدُهُما اَو كِلاهُما فَلاتَقُل لَهُما اُفّ و لاتَنهَرهُما وقُل لَهُما قَولاً كَریمـا * واخفِض لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحمَةِ‌...». (اسراء/17، 23‌ـ‌24) برخى مفسّران، مقصود از گفتار كریمانه را نخواندن آن‌ها به اسم دانسته‌اند.[12]نمونه‌اى از این ادب، برخورد مؤدّبانه یوسف(علیه السلام)با پدر و مادرش، هنگام دیدار در مصر است. یوسف به استقبال آنان شتافت و آن دو را بر روى تخت خود نشاند: «رَفَعَ اَبَوَیهِ عَلَى العَرشِ‌...» (یوسف/12، 100) برخورد مؤدّبانه اسماعیل(علیه السلام)با پدرش ابراهیم(علیه السلام) در مواجهه با پیشنهاد ذبح وى، نمونه دیگرى از ادب برخورد با والدین است.[13] او در برابر پیش‌نهاد ذبح، بدون بهانه‌آورى به پدر گفت: آن‌چه پروردگارت به تو فرمان داده، همان را انجام بده كه مرا از بردباران خواهى یافت: «قالَ یـبُنَىَّ اِنّى اَرى فِى المَنامِ اَنّى اَذبَحُكَ فَانظُر ماذا تَرى قالَ یـاَبَتِ افعَل ما تُؤمَرُ سَتَجِدُنى اِن شاءَ اللّهُ مِنَ الصّـبِرین» (صافات/37،102). پدر و مادر بى‌ایمان نیز از نگاه قرآن داراى ارج ویژه‌اى هستند و رعایت ادب و ملاطفت با آن‌ها نیز لازم شمرده شده است: «واِن جـهَداكَ عَلى اَن تُشرِكَ بى ما لَیسَ لَكَ بِهِ عِلمٌ فَلا تُطِعهُما وصاحِبهُما فِى الدُّنیا مَعروفـًا‌...» (لقمان/31،15).

ادب پدر در برابر فرزند:

همان‌طور كه رعایت احترام والدین و مراعات ادب در محضر آنان براى فرزندان لازم شمرده شده، در برابر، مراعات ادب در برخورد پدر و مادر با فرزندان نیز لازم و پسندیده است. برخى مفسّران، نظرخواهى ابراهیم(علیه السلام) از فرزندش اسماعیل درباره فرمان الهى مبنى بر ذبح او را ادبى از ناحیه پدر در برابر فرزند برشمرده‌اند:[14] «قالَ یـبُنَىَّ اِنّى اَرى فِى المَنامِ اَنّى اَذبَحُكَ فَانظُر ماذا تَرى‌...» (صافات/37، 102).

ادب شاگرد در برابر استاد:

براساس آیات قرآن، شكیبا بودن و اطاعت از استاد، ادب و شرط تعلّم است;[15] چنان‌كه موسى(علیه السلام)بر اطاعت كامل خود از خضر(علیه السلام) و سرپیچى نكردن از فرمان‌هاى او تأكید كرد. به گفته برخى مفسّران[16] موارد فراوانى از ادب و متانت در كلام موسى(علیه السلام) دیده مى‌شود: 1.‌درخواست خود را جهت یادگیرى با استفهام آغاز كرد: «قالَ لَهُ موسى هَل اَتَّبِعُكَ عَلى اَن تُعَلِّمَنِ‌...» (كهف/18، 66); 2. مبدأ علم خضر را به جهت تكریم ذكر نكرد و با صیغه مجهول آورد; 3. علم او را رشدآفرین دانست: «مِمّا عُلِّمتَ رُشدا» (كهف/18، 66); 4. فقط بخشى از علم او را طلبید (ممّا علّمت); 5. وعده صریح به صبر نداد; بلكه به‌صورت «قالَ سَتَجِدُنى اِن شاءَ اللّهُ صابِرًا» (كهف/18،69) ذكر كرد; 6. سفارش‌هاى او را امر تلقّى كرد و متعهّد شد كه با او در هیچ زمانى مخالفت نكند: «و‌لا اَعصى لَكَ اَمرا». (كهف/18،69)

ادب ورود به خانه دیگران:

مؤمنان باید هنگام ورود به خانه دیگران اجازه بگیرند و چنان‌چه به عللى به آن‌ها اجازه ورود داده‌نشد، برگردند: «یـاَیُّهَا الَّذینَ ءامَنوا لاتَدخُلوا بُیوتـًا غَیرَ بُیوتِكُم حَتّى تَستَأنِسوا ... فَلاتَدخُلوها حَتّى یُؤذَنَ لَكُم واِن قیلَ لَكُمُ ارجِعوا فَارجِعوا هُوَ اَزكى‌...» (نور/24، 27‌ـ‌28).

ادب سلام:

تحیّت ویژه مسلمانان به استناد آیات و روایات بسیار، سلام كردن است.[17] سلام كردن، خود، رفتارى مستحب، ولى پاسخ به آن، واجب است.[18] در آیات قرآن در موارد ذیل از تحیت «سلام» یاد‌شده است: سلام كردن هنگام ورود به خانه: «فَاِذا دَخَلتُم بُیوتـًا فَسَلِّموا عَلى اَنفُسِكُم تَحِیَّةً مِن عِندِ اللّهِ مُبـرَكَةً طَیِّبَةً» (نور/24،61)، اظهار ادب فرشتگان مهمان حضرت ابراهیم(علیه السلام) با سلام كردن بر ابراهیم و پاسخ حضرت: «هَل‌اَتـكَ حَدیثُ ضَیفِ اِبرهیمَ المُكرَمین * اِذ دَخَلوا عَلَیهِ فَقالوا سَلـمـًا قالَ سَلـمٌ‌...» (ذاریات/51،24‌ـ‌25)، پاسخ سلام با عبارتى بهتر و نیكوتر: «واِذَا حُیّیتُم بِتَحِیَّة فَحَیّوا بِاَحسَنَ مِنها‌...» (نساء/4، 86)، سفارش خداوند به پیامبر مبنى بر سلام به مؤمنان «واِذا جاءَكَ الَّذینَ یُؤمِنونَ بِـایـتِنا فَقُل سَلـمٌ عَلَیكُم‌...» (انعام/6،54)، اظهار ادب فرشتگان در برابر مؤمنان، هنگام مرگ با سلام كردن: «اَلَّذینَ تَتَوَفـّـهُمُ المَلـئِكَةُ طَیِّبینَ یَقولونَ سَلـمٌ عَلَیكُمُ‌...» (نحل/16، 32)، تحیّت و اظهار ادب بهشتیان به یك‌دیگر با سلام كردن: «...و تَحِیَّتُهُم فِیها سَلـمٌ‌...» (یونس/10،10)، «لایَسمَعونَ فیها لَغوًا و لا تَأثیما* اِلاّ قیلاً سَلـمـًا سَلـمـا» (واقعه/56، 25‌ـ‌26)، اظهار ادب فرشتگان در برابر بهشتیان با سلام كردن بر آنان: «...والمَلـئِكَةُ یَدخُلونَ عَلَیهِم مِن كُلِّ باب * سَلـمٌ عَلَیكُم بِما‌صَبَرتُم فَنِعمَ عُقبَى الدّار» (رعد/13، 23 و‌24)، «وسیقَ الَّذینَ اتَّقَوا رَبَّهُم اِلَى الجَنَّةِ زُمَرًا حَتّى اِذا جاءوها وفُتِحَت اَبوبُها وقالَ لَهُم خَزَنَتُها سَلـمٌ عَلَیكُم طِبتُم‌...» (زمر/39،73)، اظهار ادب اصحاب اعراف در برابر بهشتیان با سلام به آنان: «...‌و‌عَلَى الاَعرافِ رِجالٌ یَعرِفونَ كُلاًّ بِسیمَـهُم و نادَوا اَصحـبَ الجَنَّةِ اَن سَلـمٌ عَلَیكُم». (اعراف/7،46)

ادب ضیافت:

برخى مفسّران، از آیات قرآن كریم، آدابى را براى مهمان دارى استفاده كرده‌اند: پس از ورود مهمان، بى‌درنگ به پذیرایى او مبادرت شود و مهمان كم‌تر در انتظار پذیرایى بماند و میزبان، پنهانى و دور از چشم مهمان براى فراهم ساختن غذا اقدام كند تا او، وى را از این كار باز‌ندارد:[19] «هَل اَتـكَ حَدیثُ ضَیفِ اِبرهیمَ المُكرَمین... فَراغَ اِلى اَهلِهِ فَجاءَ بِعِجل سَمین» (ذاریات/51،24‌ـ‌26). مهمان نیز نباید بدون دعوت به خانه كسى برود و پس از پذیرایى و تناول غذا نیز بیش از حد معمول در خانه میزبان نماند تا مزاحم او و خانواده‌اش نشود: «اِذا دُعیتُم فَادخُلوا فَاِذا طَعِمتُم فَانتَشِروا‌...». (احزاب/33،53)

ادب نشستن درمجالس‌عمومى:

از آداب اجتماعى مورد توجّه قرآن، جا دادن به تازهواردان در مجالس عمومى است: «یـاَیُّهَا الَّذینَ ءامَنوا اِذا قیلَ لَكُم تَفَسَّحوا فِى المَجــلِسِ فَافسَحوا یَفسَحِ اللّهُ لَكُم ... یَرفَعِ اللّهُ الَّذینَ ءامَنوا مِنكُم والَّذینَ اوتُوا العِلمَ دَرَجـت‌...». (مجادله/58،11) شأن نزول آیه، درباره گروهى از شركت كنندگان در جنگ بدر است كه در «صفّه» بر پیامبر و یارانش وارد شدند. پیامبر دستور داد كه حاضران به آنان جاى دهند.[20] برخى، این عمل پیامبر(صلى الله علیه وآله) را نوعى ادب آموزى و درس احترام گذاشتن به پیش‌گامان جهاد و ایمان دانسته‌اند.[21] برخى نیز با توجّه به ذیل آیه، احتمال داده‌اند كه آیه به رعایت ادب در برابر عالمان و دانشمندان ناظر باشد.[22]

ادب برخورد با سفیهان و نادانان:

رعایت ادب در برخورد با جاهلان و نادانان از ویژگى‌هاى بندگان ممتاز خداوند است: «و‌عِبادُ الرَّحمـنِ الَّذینَ یَمشونَ عَلَى الاَرضِ هَونـًا و اِذا خاطَبَهُمُ الجـهِلونَ قالوا سَلـمـا» (فرقان/25،63)، و این ادب چیزى جز برخورد و رفتارى كریمانه با آنان نیست: «...‌و‌اِذا مَرّوا بِاللَّغوِ مَرّوا كِرامـا» (فرقان/25،72); چنان‌كه در آیاتى دیگر به حسن گفتار با سفیهان و نادانان سفارش شده است: «...‌و‌قولوا لَهُم قَولاً مَعروفا». (نساء/4،5)

ادب انفاق و برخورد با فقیران:

قرآن كریم ضمن سفارش‌هاى فراوانى كه درباره انفاق اموال در راه خدا و رسیدگى به مستمندان و فقیران مى‌فرماید، رعایت آدابى را در این زمینه لازم شمرده است: برخورد با فقیر و مسكین بدون هرگونه منّت و ایذاء: «اَلَّذینَ یُنفِقونَ اَمولَهُم فى سَبیلِ اللّهِ ثُمَّ لایُتبِعونَ ما اَنفَقوا مَنًّا ولاَ اَذًى لَهُم اَجرُهُم عِندَ رَبِّهِم» (بقره/2،262)، و لزوم گفتار پسندیده با فقیران: «واِذا حَضَرَ القِسمَةَ ... والمَسـكینُ فَارزُقوهُم مِنهُ وقولوا لَهُم قَولاً مَعروفا» (نساء/4،8)، انفاق از بهترین و محبوب‌ترین اموال خود: «اَنفِقوا مِن طَیِّبـتِ ما‌كَسَبتُم‌...» (بقره/2، 267)، و «لَن تَنالوا البِرَّ حَتّى تُنفِقوا مِمّا تُحِبّونَ». (آل‌عمران/3، 92) از دیگر آداب انفاق، رعایت حدّ اعتدال و عدم اسراف و تبذیر در آن است: «وءاتِ ذَاالقُربى حَقَّهُ والمِسكینَ وابنَ السَّبیلِ و لاتُبَذِّر تَبذیرا» (اسراء/17،26)، و این نكته، از ویژگى‌هاى بندگان خالص الهى شمرده شده است: «و‌عِبادُ الرَّحمـنِ...* والَّذینَ اِذا اَنفَقوا لَم یُسرِفوا و لَم یَقتُروا و كانَ بَینَ ذلِكَ قَوامـا» (فرقان/25،63 و 67); چنان‌كه برخى مفسران، ذیل آیه «و‌لاتَجعَل یَدَكَ مَغلولَةً اِلى عُنُقِكَ و لاتَبسُطها كُلَّ البَسطِ فَتَقعُدَ مَلومـًا مَحسورا» (اسراء/17،29)، رعایت حدّ اعتدال در انفاق را از آداب انفاق دانسته‌اند كه خداوند به پیامبرش آموخته است.[23]

ادب برخورد با مخالفان عقیدتى:

اسلام، افزون بر آن‌كه مسلمانان را به رعایت اخلاق و آداب، با یك‌دیگر مى‌خواند، به مسلمانان سفارش مى‌كند كه در برخورد با مخالفان عقیدتى هم آداب را رعایت كنند:
1. رعایت ادب در گفتار و پرهیز از سبّ و ناسزاگویى: «و‌لاتَسُبُّوا الَّذینَ یَدعونَ مِن دونِ اللّهِ فَیَسُبُّوا اللّهَ عَدوًا بِغَیرِ عِلم‌...». (انعام/6،108)
2. سخن گفتن با آنان با نرمى و مدارا: «اِذهَبا اِلى فِرعَونَ اِنَّهُ طَغى * فَقولا لَهُ قَولاً لَیِّنـًا لَعَلَّهُ یَتَذَكَّرُ اَو یَخشى». (طه/20، 43‌ـ‌44)
3. سخن گفتن با مخالفان و دعوت آنان با بیانى حكیمانه و متقن: «اُدعُ اِلى سَبیلِ رَبِّكَ بِالحِكمَةِ‌...». (نحل/16،125)
4. سخن گفتن با آنان با دلیل و منطق: «قالَ یـقَومِ اَرَءَیتُم اِن كُنتُ عَلى بَیِّنَة مِن رَبّى ورَزَقَنى مِنهُ رِزقـًا حَسَنـًا و ما اُریدُ اَن اُخالِفَكُم اِلى ما اَنهـكُم عَنهُ». (هود/11،88)
5. رعایت انصاف و ادب در گفت و گو با آنان و واداشتن آنان به تفكّر و اندیشه:[24] «...‌و‌اِنّا اَو اِیّاكُم لَعَلى هُدًى اَو فى ضَلـل مُبین». (سبأ/34،24)
6‌. دعوت آنان همراه با پند نیكو: «اُدعُ اِلى سَبیلِ رَبِّكَ بِالحِكمَةِ والمَوعِظَةِ الحَسَنَةِ». (نحل/16،125)
7. مجادله با مخالف، به‌صورت جدال احسن: «...وجـدِلهُم بِالَّتى هِىَ اَحسَنُ». (نحل/16،125) احتمال دارد در این آیه، هنگام برخورد با مخالفان عقیدتى، ابتدا به گفتار حكیمانه و پند و اندرز و در‌صورت عدم تأثیر به مباحثه با آن‌ها توجّه شده باشد. برخى مفسّران بر آنند كه قید «احسن»، این نكته را بیان مى‌كند كه در جدال با مخالفان عقیدتى باید نكاتى را رعایت كرد; از‌جمله، پرهیز از سخنانى كه موجب تهییج و واداشتن او به دشمنى و لجبازى شود، به‌كار نبردن مقدّمات كاذب هرچند در نظر او راست پنداشته شود، پرهیز از به‌كار بردن تعبیرات سوء و توهین به او و آن‌چه در نظر او مقدّس است.[25]
8‌. داشتن بردبارى و عدم مقابله به مثل در برابر توهین‌ها و تهمت‌هاى آنان: گفتار مؤدّبانه نوح(علیه السلام)در برابر سخنان بى ادبانه كافران، نمونه‌اى از این ادب است، هنگامى كه آنان با عبارت «اِنّا لَنَركَ فى ضَلـل مُبین» (اعراف/7،60) به آن حضرت توهین كردند، او در كمال متانت و ادب فقط به این پاسخ بسنده كرد: «یـقَومِ لَیسَ بى ضَلــلَةٌ ولـكِنّى رَسولٌ مِن رَبِّ العــلَمین * اُبَلِّغُكُم رِســلـتِ رَبّى واَنصَحُ لَكُم». (اعراف/7، 61‌ـ‌62) نمونه دیگر آن، واكنش مؤدّبانه هود در برابر تهمت‌ها و گفتار ناشایست قومش بود كه با لسانى نرم و محبّت‌آمیز به آنان فرمود: تهمت‌هایى كه به من نسبت مى‌دهید، در من نیست و بدانید كه من براى شما نصیحت‌كننده‌اى امین هستم. «قالَ المَلاَُ الَّذینَ كَفَروا مِن قَومِهِ اِنّا لَنَركَ فى سَفاهَة واِنّا لَنَظُنُّكَ مِنَ الكـذِبین * قالَ یـقَومِ لَیسَ بى سَفاهَةٌ ولـكِنّى رَسولٌ مِن رَبِّ العــلَمین * اُبَلِّغُكُم رِســلـتِ رَبّى واَنَا لَكُم ناصِحٌ اَمین». (اعراف/7، 66‌ـ‌68) علاّمه طباطبایى با ذكر نمونه‌هاى بسیارى از تحمّل و بردبارى پیامبران الهى در برابر انواع توهین‌ها و ناسزا گویى‌هاى مخالفان، و عدم مقابله به مثل با آنان، این رفتار را از آموزه‌هاى الهى و ادب جمیلى ناشى مى‌داند كه خداوند پیامبرانش را به آن مؤدّب ساخته است.[26]
9. پناه دادن به مخالفان عقیدتى و فراهم ساختن محیطى امن براى آنان به منظور تحقیق درباره مسائل دینى: «واِن اَحَدٌ مِنَ المُشرِكینَ استَجارَكَ فَاَجِرهُ حَتّى یَسمَعَ كَلـمَ اللّهِ ثُمَّ اَبلِغهُ مَأمَنَهُ». (توبه/9،6)

ادب برخورد با خطاكار:

یكى از نكات مهمّ تربیتى كه تأثیر فراوانى در تربیت افراد دارد، این است كه خطاها و لغزش‌هاى افراد گنه‌كار به رخ آنان كشیده نشود. نمونه‌اى از این‌گونه برخورد در مواجهه یوسف(علیه السلام) با برادران خطاكارش دیده مى‌شود. هنگامى كه برادران، پس از آن همه ظلم و بدى كه در حقّ یوسف روا داشتند، به دیدار او آمدند، یوسف(علیه السلام) از جفاهایى كه آنان در حقّ وى كرده بودند، اصلا سخنى نگفت و از آنان به بدى یاد نكرد، بلكه فقط با تعبیر «نَزَغَ الشَّیطـنُ بَینى وبَینَ اِخوَتى‌...» (یوسف/12،100) به آن اشاره كرد و آنان را به آمرزش و بخشش الهى بشارت داد. (یوسف/12، 92) برخى مفسّران، این سخن یوسف را از لطیف‌ترین ادب‌ها دانسته‌اند.[27]

ادب نامه‌نگارى:

از دیگر آداب مورد تأكید قرآن، این است كه نامه‌ها با نام مبارك خداوند و ذكر شریف «بِسمِ اللّهِ الرَّحمـنِ الرَّحیم» آغاز شود; چنان‌كه نامه حضرت سلیمان(علیه السلام)به مردم سرزمین سبأ با این ذكر شریف آغاز مى‌شود (نمل/27،30‌ـ‌31)، و سیره رسول گرامى اسلام نیز در نامه نگارى‌ها چنین بوده است.[28]

ادب برخورد زنان با مردانِ نامحرم:

قرآن كریم، زنان پیامبر را از سخن گفتن با مردان نامحرم به‌گونه‌اى نرم و هوس‌انگیز كه سبب طمع بیماردلان مى‌شود، نهى فرموده، و به آنان سفارش كرده است به طرزى شایسته سخن بگویند: «فَلا تَخضَعنَ بِالقَولِ فَیَطمَعَ الَّذى فى قَلبِهِ مَرَضٌ وقُلنَ قَولاً مَعروفـا». (احزاب/33، 32)
برخى مفسّران رعایت این ادب را براى تمام زنان مسلمان، لازم دانسته‌اند.[29]

ادب در امور جنسى:

یكى از آداب مورد تأكید قرآن، عدم تصریح به عناوین جنسى است;[30] براى مثال از عمل آمیزش همواره با الفاظ كنایى مانند «رفث» (بقره/2،187)، «لمس» (مائده/5،6)، «مسّ» (آل‌عمران/3، 47; مریم/19، 16‌و‌20)، «اتیان» (بقره/2،222)، «مباشره» (بقره/2،187)، «دخول» (نساء/4،23) و «قرب» (بقره/2،222) استفاده كرده است.
یكى دیگر از آداب امور جنسى، عدم حضور در خلوتِ زن و شوهر است. بر اساس آیات قرآن، خدمت‌گزاران و كودكان بالغ موظّفند هنگام ورود به اتاقى كه پدر و مادر در آن قرار دارند، اجازه بگیرند (نور/24، 58‌ـ‌59); حتّى كودكان نابالغ كه پیوسته نزد پدر و مادر هستند، لازم است این‌گونه تأدیب شوند كه دست كم در سه زمان (پیش از نماز صبح، پس از نماز عشاء و هنگام ظهر) كه به‌طور معمول پدر و مادر به استراحت مى‌پردازند، بدون اجازه به اتاق آنان وارد نشوند. (نور/24،58). برخى از مفسّران این دستور قرآنى را نوعى ادب اسلامى دانسته‌اند.[31]

ادب برخورد بامالیات‌دهندگان:

قرآن كریم ضمن آن‌كه پرداخت زكات را سبب پاكى و طهارت معنوى و بركت در مال زكات‌دهندگان[32]مى‌داند، به پیامبر(صلى الله علیه وآله)سفارش مى‌فرماید كه با آنان، برخوردى شایسته داشته باشد و با دعا و تحیّت براى آنان، به‌گونه‌اى از آنان سپاس و تشكر شود: «خُذ مِن اَمولِهِم صَدَقَةً تُطَهِّرُهُم وتُزَكّیهِم بِها وصَلِّ عَلَیهِم‌...». (توبه/9،103) عبارت «وصَلِّ عَلَیهِم» در ذیل آیه مى‌تواند ادب برخورد با پرداخت‌كنندگان مالیات، و دستورالعملى براى متصدّیان اخذ مالیات باشد تا ضمن برخورد مؤدّبانه با مالیات دهندگان، باعث تشكّر از آن‌ها و تشویق ایشان شود.

ادب راه رفتن:

یكى از ویژگى‌هاى بندگان ممتاز خداوند در قرآن، راه رفتن بدون تكبّر و با تواضع شمرده شده است: «وعِبادُ الرَّحمـنِ الَّذینَ یَمشونَ عَلَى الاَرضِ هَونـًا‌...». (فرقان/25،63) از آن‌جا كه رفتار ظاهرى انسان، به تدریج حالتى درونى متناسب با آن رفتار پدید‌مى‌آورد، شایسته است هر حركت و رفتارى كه نشان دهنده نوعى غرور و تكبّر در انسان است، كنترل شود تا به صفتى درونى تبدیل نشود; از‌جمله راه رفتن همراه با تكبّر; به همین مناسبت، یكى از آدابى كه لقمان به فرزندش سفارش مى‌كند، آن است كه با غرور و بى‌خبرى راه مرو; بلكه همواره در راه رفتن معتدل و میانه‌رو باش: «و‌لا تَمشِ فِى الاَرضِ مَرَحـًا اِنَّ اللّهَ لایُحِبُّ كُلَّ مُختال فَخور * واقصِد فى مَشیِكَ‌...». (لقمان/31،18‌ـ‌19)

منابع

بحارالانوار; تفسیر احسن‌الحدیث; تفسیر راهنما; تفسیر الصافى; التفسیر الكبیر; تفسیر القرآن العظیم، ابن‌كثیر; تفسیر نمونه; الجواهر الحسان فى تفسیر القرآن، ثعالبى; الدرالمنثور فى التفسیر بالمأثور; روح‌المعانى فى تفسیر القرآن العظیم; فرهنگ فارسى; الكافى; الكشاف; كنزالعمال فى سنن الاقوال و الافعال; لسان‌العرب; لغت‌نامه; مجمع‌البیان فى تفسیرالقرآن; المصباح المنیر; معجم مقاییس‌اللغه; مكاتیب الرسول; المیزان فى تفسیر‌القرآن.
محمد ابوطالبى





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 24 خرداد 1394 :: نویسنده :



غزل جرح النابض

ندا نادینی کم و اجتاح قلبک

نفذ الصبرُ و اعانی من حنینی

سبقت الطیف و انطر صوت مهرک

یسود الشعر ابیض من تجینی

انام اللیل و اهجر دون ذکرک

تخیلت المعاجز من جبینی

الا یا لیت یاتی یوم حلمی

سلامی عاجز او انذر یمینی

هلک قلبی من الاهات و اثنی

عذاب الروح یسقیه الرنینی

لماذا ما ذکرتی یوم فخری

لما ذا ما سمعتُ من تدینی

لک المیثاق یشهد ان تراهُ

رجائاً جرحی نابض و انقذینی

جاسم ثعلبی (الحسانی) 20/02/1394

10/05/2015





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 24 خرداد 1394 :: نویسنده :

مدارک شهادت حضرت زهرا(س) در کتب اهل سنت

مدارک شهادت حضرت زهرا(س) در کتب اهل سنت مانند  ابن قتیبه، ابن شهر آشوب، شهرستانی، ذهبی، عمر رضا کحاله، یعقوبی، بلاذری،  ابن ابی الحدید و شهاب الدین احمد معروف به ابن عبد ربه اندلسی آمده است که  در این مجال مروری بر آنها خواهیم داشت.

ظلم و ستم در حق تنها بازمانده رسول خدا(ص)، حضرت زهرا(س) و شهادت آن  بانوی یگانه، حقیقتی غیر قابل انکار و از مسلمات تاریخ اسلام است. به گونه  ای که هیچ فردی را یارای انکار و رد آن نیست، چرا که مورخان و محدثان عامه و  خاصه علی رغم فشارها و محدودیتهایی که در طول تاریخ همواره متوجه ایشان  بوده است، باز هم به گونه های مختلف و بیان های گوناگون به آن پرداخته اند  به طوری که هر انسان محقق و بدون تعصب با مراجعه به مصادرِ متقن و منابعِ  دست اول مسلمانان، اعم از شیعه و سنی آن را خواهد یافت.


در این مختصر برآنیم تا با آوردن چند نمونه از تصریحات علما و بزرگان اهل  سنت، از هر گونه استبعاد و رد کردن این وقایع تلخ تاریخی، و هرگونه شبه  افکنی در میان جوانان جلوگیری کنیم.

ابومحمد عبدالله بن مسلم بن قتیب دینوری (معروف به ابن قُتَیبَة) در گذشته  سال 276 هجری، در کتاب خود بنام الامامة والسیاسة جلد اول صفحه  12، چاپ  سوم، 2 جلد در یک مجلد، تحت عنوان کیفَ کانَت بیعة علی أبی طالب کرَّمَ  الله وجهه (علی کرم الله وجهه چگونه بیعت کرد) با ذکر سند از عبدالله بن  عبدالرحمن انصاری روایت کرده که گفت: همانا روزی ابوبکر از عده ای که از  بیعت با او سرپیچی کرده و نزد علی جمع شده بودند، سراغ گرفت. پس عمر را به  دنبال آنها ـ که در خانه علی جمع شده بودند ـ فرستاد، پس آنها از خارج شدنِ  از خانه خودداری نمودند، در این هنگام عمر دستور داد که هیزم حاضر کنید و  خطاب به اهل خانه گفت: «قسم به آن کس که جان عمر در دست اوست باید خارج  شوید و الا خانه را با اهلش به آتش می کشم.» شخصی به عمر گفت: ای ابا حفض،  آیا می دانی در این خانه فاطمه است؟! عمر گفت: اگر چه فاطمه در خانه باشد!

در همان کتاب جلد 1 صفحه 13 با ذکر سند می گوید: ... پس از چندی که گذشت  عمر به ابوبکر گفت بیا تا نزد فاطمه برویم، چرا که ما او را به غضب درآورده  ایم. پس به اتفاق یکدیگر نزد فاطمه رفته واز او اجازه ورود گرفتند، لکن  فاطمه به آنها اجازه ورود نداد، ناچار نزد علی آمده و با او سخن گفتند، تا  آنکه آنها را بر فاطمه وارد کرد. پس همین که آن دو نزد فاطمه نشستند، فاطمه  صورت خود را به دیوار برگرداند. در این هنگام آن دو به فاطمه سلام کردند،  لکن او جواب سلام آنها را نداد، لذا ابوبکر شروع به سخن کرده و گفت: ای  حبیبه رسول خدا آیا ما در مورد ارث پیامبر و همچنین در مورد شوهرت تو را به  غضب درآوردیم؟ فاطمه گفت: چه می شود تو را، که اهل و خانواده ات از تو ارث  ببرند، لکن ما از محمد ارث نبریم! سپس فاطمه گفت: آیا اگر حدیثی از پیامبر  را به یاد شما بیاورم قبول می کنید، و به آن اعتقاد پیدا می کنید؟ عمر و  ابوبکر گفتند: آری. پس فاطمه گفت: شما را به خدا قسم آیا از پیامبر نشنیدید  که می گفت: «رضایت فاطمه، رضایت من و غضب فاطمه، غضب من است. پس هر کس  فاطمه دختر مرا دوست داشته باشد، همانا مرا دوست داشته و هر کس فاطمه را  راضی کند مرا راضی کرده است و هر کس فاطمه را به غضب آورد، همانا مرا به  غضب آورده است».
عمر و ابوبکر گفتند: آری از پیامبر شنیدیم. فاطمه گفت: پس همانا من،  خداوند و ملائکه را شاهد می گیرم که شما دو نفر مرا به سخط و غضب درآوردید و  مرا راضی نکردید، و هرگاه پیامبر را ملاقات کنم از شما دو نفر به او شکایت  خواهم کرد. در این هنگام، ابوبکر شروع به گریه کرد در حالی که فاطمه گفت:  به خدا قسم تو را (ابوبکر) در هر نمازی که بخوانم نفرین خواهم کرد.

ابن شهر آشوب سروی (درگذشته سال 588هجری) در کتاب المناقب خود جلد سوم  صفحه 132 از کتاب المعارف ابن قتیبه دینوری در بیان ذکر اولاد فاطمه(س)  چنین نقل می کند؛ فرزندان فاطمه عبارتند از: حسن ،حسین، زینب، ام کلثوم و  محسن که همانا از ضربه قنفذ کشته شد. لازم به تذکر است که در چاپهای امروزی  کتاب المعارف ابن قتیبه چنین آمده است: پس علی دارای چند فرزند شد به  نامهای حسن، حسین، ام کلثوم و زینب کبری که مادرشان فاطمه دختر رسول خدا(ص)  بود، لکن محسن ابن علی در سن کودکی به هلاکت رسید!

ذهبی مورخ مشهور (در گذشته سال 748هجری) در کتاب خود بنام «لسان المیزان»  جلد اول صفحه 268، شماره 824 تحت عنوان «احمد» با ذکر سند می گوید: «محمدبن  احمد حماد کوفی» (از حافظین حدیث اهل سنت) گفته است: «بدون شک عمر چنان  لگدی به فاطمه(س) زد که محسن از او سقط شد».

عمر رضا کحاله از علمای معاصر اهل سنت، در کتاب خود بنام «اعلام النساء»  چاپ پنجم بیروت سال 1404- قسمت حرف«فاء» فاطمة بنت محمد صلی الله علیه وآله  با ذکر سند می گوید: تا آنکه ابوبکر از عده ای که از بیعت با او سر باز  زده و تخلف کرده بودند و نزد علی بن ابیطالب(ع) جمع شده بودندٰ مانند عباس و  زبیر و سعد بن عباده سراغ گرفت، و آنها در خانه فاطمه(س) از بیعت با  ابوبکر باز نشسته بودند. پس ابوبکر، عمر بن الخطاب را به سوی آنان فرستاد.  عمر روانه منزل فاطمه شده و فریاد کشید و آنان را به خارج از خانه جهت بیعت  فراخواند. آنان از بیرون آمدن خودداری کردند، در این هنگام عمر هیزم  طلبیده و گفت: قسم به آن کس که جان عمر در دست اوست یا از خانه خارج می  شوید و یا آنکه خانه را با اهلش به آتش می کشم. شخصی به عمر گفت: ای ابا  حفض (کنیه عمر)، در این خانه فاطمه است! عمر گفت: اگر چه فاطمه در این خانه  باشد، آن را به آتش می کشم!

یعقوبی در تاریخ خود جلد دوم صفحه 137 چاپ بیروت تحت عنوان «ایام ابی بکر»  (دوران حکومتی ابوبکر) نقل می کند: زمانی که ابوبکر مریض شد، یعنی در همان  مرضی که مرد، عبدالرحمن بن عوف به عیادت او رفته و از او پرسید: ای خلیفه  پیامبر حالت چگونه است؟ ابوبکر گفت: همانا من بر هیچ چیز تأسف نمی خورم مگر  بر سه چیز که انجام دادم و ای کاش انجام نداده بودم...اما آن سه چیز که  انجام دادم و ای کاش انجام نداده بودم: ای کاش قلاده خلافت را به گردن  نینداخته بودم.... ای کاش خانه فاطمه را تفتیش نکرده و مورد هجوم آن عده  قرار نداده بودم، اگر چه با من اعلان جنگ می کردند.

احمدبن یحیی معروف به «بلاذری» در گذشته سال 279 هجری در کتاب خود بنام  «انساب الاشراف» چاپ مصر جلد اول صفحه 586 تحت عنوان «امر السقیفة» (گزارشی  از سقیفه) حدیث شماره 1184 می گوید: ابوبکر برای بیعت گرفتن از علی(ع) به  دنبال وی فرستاد، پس علی(ع) بیعت نکرد. در این هنگام عمر با شعله ای آتش  روانه ی خانه ی علی علیه السلام شد. فاطمه(ع) در پشت درب با او مواجه شده و  گفت: ای پسر خطاب آیا تو را در حال آتش زدن خانه ام می بینم؟ عمر گفت:  آری! و آن چنان به این عمل مُصر و محکم هستم، چنانکه پدرت بر دینی که آورده  بود محکم بود.

بلاذری در همان کتاب، صفحه 587، حدیث شماره 1188 از ابن عباس روایت می  کند: زمانی که علی از بیعت خودداری نمود و در خانه کناره گیری کرده بود،  ابوبکر عمر را به سوی علی فرستاد و به وی دستور داد علی را با بدترین صورت  نزد من حاضر کن! پس چون عمر نزد علی آمد، بین آن دو سخنانی رد و بدل شد.  علی گفت: ای عمر بدوش که نیمی از آن مال توست، به خدا قسم آنچه امروز تو را  چنین بر امارت و حکومت ابوبکر حریص کرده چیزی نیست جز آنکه فردا حکومت را  به تو بسپارد!

ابن ابی الحدید معتزلی در شرح خود جلد بیستم صفحه 16 و 17 تحت عنوان ایراد  کلام أبی المعالی الجوینی فی أمر الصحابه و الرد علیه(نقل اعتراضات أبی  المعالی جوینی در امور صحابه و رد برآن) می گوید: اگر گفته شود که خانه  فاطمه مورد هجوم واقع شد، و صیانتش شکسته شد به خاطر حفظ نظام اسلام و به  خاطر جلوگیری از تفرقه مسلمانان، چرا که مسلمانان آن زمان از دین بر می  گشتند و دست از اطاعت بر می داشتند، در جواب گفته می شود که: همین کلام و  جواب را بدهید آنجا که در جنگ جمل هودج عایشه مورد هتک واقع شد (چرا که  عایشه بر علیه خلیفه رسمی مسلملنان قیام کرده) و هودج او مورد حمله قرار  گرفت تا آنکه ریسمان اطاعت پاره نشود و اجتماع مسلمین از هم نپاشد و خون  مسلمانان به هدر نرود. پس وقتی که جائز باشد حمله به خانه فاطمه به خاطر  امری که هنوز واقع نشده بود، بدون شک جائز است حمله به هودج عایشه به خاطر  امری که واقع شده بود.

شهاب الدین احمد معروف به ابن عبد ربه اندلسی در کتاب العقد الفرید، جلد 4  صفحه 260 چنین می نویسد: علی و عباس و زبیر در خانه فاطمه نشسته بودند تا  اینکه ابوبکر، عمر را فرستاد تا آنان را از خانه فاطمه بیرون کند، و به او  گفت اگر بیرون نیامدند با آنان نبرد کن. عمر ابن خطاب با مقداری آتش به سوی  خانه فاطمه رهسپار شد تا خانه را به آتش بکشد. در این هنگام فاطمه با او  روبرو شد و گفت: ای فرزند خطاب آمده ای خانه ما را بسوزانی! عمر گفت: بلی،  مگر اینکه شما نیز آن کنید که امت کردند(بیعت با ابوبکر)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 24 خرداد 1394 :: نویسنده :
خطبه بی الف وبی نقطه حضرت علی(ع) 

حضرت علی علیه السلام از نظر بیان وسخنوری در اوج بلاغت وفصاحت کلام بودند واز جمله بیانات ویِِژه وناب این حضرت دوخطبه بدون الف وبدون نقطه می باشد.

خطبه بدون نقطه امیر المومنین علی (ع)عبارت است از:
‹‹الحمد لله اهل الحمد و ماواه و له اوكد الحمد و احلاه و اسرع الحمد و اسراه و اطهر الحمد و اسماه و اكرم الحمد و اولاه , الحمدلله الملك المحمود و المالك الودود مصور كل مولود و مآل كل مطرود, ساطح المهاد و موطد الاطواد و مرسل الامطار و مسهل الاوطار, عالم الاسرار و مدركها و مدمرالاملاك و مهلكها و مكور الدهور و مكررها و مورد الامور و مصدرها, عم سماحه و كمل ركامه و همل , وطاوع السوال و الامل و اوسع الرمل و ارمل , احمده حمدا ممدودا و اوحده كما وحه الاواه , و هوالله لااله للامم سواه و لا صادع لما عدله و سواه ارسل محمدا علما للاسلام و اماما للحكام و مسدد اللرعاع و معطل احكام ود و سواع , اعلم و علم و حكم و ائحكم , اصل الاصول و مهد, واكد الموعود واوعد, اوصل الله له الاكرام و اودع روحه السلام , و رحم آله واهله الكرام , ما دمع رائل و ملع دائل و طلع هلال و سمع اهلال . اعملوا رعاكم الله اصلح الاعمال و اسلكوا مسالك الحلال , و اطرحوا الحرام و دعوه واسمعوا امرالله وعوه و صلوا لارحام وراعوها و عاصوا الاهوائ و اردعوها و صاهروا ائهل الصلاح والورع , و صارموا رهط اللهو والطمع , و مصاهركم اطهرالاحرار مولداو اسراهم سوئددا واحلاهم موردا وها, هو امكم و حل حرمكم ممسكا عروسكم المكرمه و ماهر الهاكما مهر رسول الله (ص ) ام سلمه و هو اكرم صهر اودع الاولاد و ملك ما اراد, و ماسها مملكه ولاوهم , ولاوكس صلاحه ولاوصم , اسال الله لكم احماد وصاله و دوام اسعاده والهم كلا اصلاح حاله و الاعداد لمآله و معاده وله الحمد السرمد والمدح لرسوله احمد(ص )؛ حمد و ثناء خداوندی را كه اهل حمد بوده و جایگاه آن مختص او میباشد و برترین و شیرین ترین و سریع ترین و گسترده ترین و پاك ترین و بالاترین و گرامی ترین و سزاوارترین حمدها بر ذات او باد. سپاس خداوندی را كه پادشاهی است مورد ستایش و مالكی است بسیار مهربان و با محبت هر مولودی را صورت می بخشد و هر طرد شده ای را ملجائ و پناهگاه است . گستراننده دشت ها و صحراها و برپا كننده كوه ها و بلندی هاست , فرو فرستنده باران ها و آسان كننده مشكلات و نیازها است , عالم و دانا به همه اسرار و درهم كوبنده و نابودكننده همه پاداش ها است . روزگاران را به سرانجام رسانده و آنان را مجددا به عرصه وجود می آورد و مرجع و مصدر همه امور اوست جود و عطایش همه چیز را در برگرفته جز ابر بخشش او با كمال ریزش , همگان را فرا گرفته است , خواسته ها و امیدهای بندگان را برآورده نموده و به ریگزاران افزونی و توسعه بخشیده است . حمد و ستایش می كنم او را حمد و ستایشی بی انتها و یگانه اش می شمارم همان گونه كه بنده دعاكننده گریان او را یگانه می شمارد و اوست خداوندی كه امتها را خدایی جز او نیست و كسی نیست كه آنچه را كه او برپاو تنظیم كرده در هم فرو ریزد او محمد(ص ) را پرچم هدایت و نشانه اسلام و امام حكمرانان و استواركننده پیشوایان و تعطیل كننده احكام بت هایی چون ود و سواع قرار داد, او (پیامبر) به بندگان خدا حقایق را اعلام نموده و به آنان تعلیم داد و در میان آنان حكم رانده و امور را استحكام بخشید واصول اساسی را پایه گذاری كرده و آنها را ترویج نمود و بر قیامت تائكید بسیار داشت و آنان رااز آن بیمناك ساخت . خداوند آن حضرت را از اكرام خویش بهره مند سازد و به روانش درود فرستد و به آل و اهل بیت بزرگوارش رحمت عنایت فرماید تا مادامی كه دندان نهانی در دهان می درخشد و گرگ می درد و ماه طلوع می كند و بانگ لا اله الا الله به گوش می رسد. خداوند شما را حفظ نماید, بهترین اعمال را انجام دهید و به راه هایی روید كه حلال است و راه های حرام را ترك گفته و از آن دست بردارید. فرمان خداوند را گوش داده و آن را به خاطر بسپارید و با اقوام و خویشاوندان پیوند و ارتباط داشته و حقوقشان را مراعات نمایید با هواها و خواهش های نفسانی مخالفت نموده و خویشتن را از آنها حفظ كنید. با اهل درستی و تقوا وصلت و ازدواج نمایید و خود را از قومی كه سرگرم دنیا و طمع دنیوی اند جدا سازید. این كسی كه اكنون داماد شما گشته و با شما پیوند نموده , پاك زاده ترین آزادگان و شریف ترین آنان بوده و از بهترین روش در میان آنان برخوردار می باشد. او اینك به سوی شما آمده و به حریم شما وارد گشته در حالی كه عروس بزرگوار شما را گرفته و مهریه او را همان مقدار قرار داده كه رسول خدا آن را برای همسرش ام سلمه قرار داده است . او (رسول خدا) بهترین دامادی بود كه فرزندانی را به ودیعه نهاد و آنچه را كه خواست به دست آورد و در مورد همسرش غفلت نورزید و دچار اندیشه نادرست نگشت و در مصلحت او كوتاهی ننمود و بر او عیب و ایراد نگرفت . از خداوند برای شما بهترین نعمت ها و رحمت هایش را درخواست می كنم و از او می خواهم دائما شما را به سعادت رهنمون گرداند و به همگان اصلاح حال و آماده كردن توشه آخرت عنایت فرماید. حمد بی پایان خاص ذات اوست و مدح و ثنا ویژه رسول او احمد است ››
(لازم به ذكر است كه ظاهرا این خطبه درعقد نكاحی ایراد شده است). (خطبه بدون نقطه در: سفینه البحار, ج 1, ص 397 و نهج السعاده فی مستدرك نهج البلاغه , ج 1, ص 100 و دو كتاب در دسترس برای رجوع : 1- علی (ع ) از ولادت تا شهادت , سید محمد كاظم قزوینی , ص 220. 2- سیمای نهج البلاغه , محمد مهدی علیقلی , صص 270 - 267)





خطبه بدون الف در: شرح ابن ابى‏الحدید بر نهج‏البلاغه، ج 19، ص 140 و بحارالانوار، ج 41، ص 304 و سفینةالبحار، ج 1، ص 397 و نهج‏السعادة فى مستدرك نهج‏البلاغه، ج 1، ص 82. اما دو كتاب در دسترس براى رجوع و مطالعه: 1. زندگانى امیرالمؤمنین على(ع)، حسین عماد زاده، ج 2، ص 90 2. سیماى نهج‏البلاغه، محمد مهدى علیقلى، صص 266 - 257

خطبه بدون الف امیر بیان،امیر مومنان علی (ع):
«حمدت و عظمت من عظمت منته و سبغت نعمته و سبقت‏رح مته‏غضبه و تمت كلمته و نفذت مشیئته و بلغت قضیته، حمدته حمد مقر لربوبیته، متخضع لعبودیته، متنصل من خطیئته، معترف‏بتوحیده، مؤمل من ربه مغفرة تنجیه، یوم یشغل عن فصیلته و بنیه و نستعینه ون سترشده و نستهدیه و نؤمن به و نتوكل علیه و شهدت له تشهد مخلص موقن و فردته تفرید مؤمن متیقن و وحدته توحید عبد مذعن، لیس له‏شریك فى م لكه و لم یكن له ولى فى صنعه، جل عن‏مشیر وو زیر و عو ن و معین و نظیر، علم فستر و نظر فخبر و ملك فقهر وعصى فغفر و حكم فعدل، لم یزل و لن یزول لیس كمثله شى‏ء و هو قبل‏كل شى‏ء و بعد كل شى‏ء، رب متفرد بعزته متمكن بقوته متقدس‏بعلوه متكبر بسموه، لیس یدركه بصر و لیس یحیطه به نظر، قوى منیع بصیر سمیع حلیم حكیم رؤوف رحیم، عجز عن وصفه من یصفه و ضل عن نعته من یعرفه، قرب فبعد و بعد فقرب یجیب دعوة من یدعوه وى رزقه و یحبوه، ذو لطف خفى و بطش قوى و رحمة موسعة و عقوبة موجعة، رحمته جنة عریضة مونقة و عقوبته جحیم ممدودة موبقة، وش هدت ببعثه محمد عبده و رسوله و صفیه و نبیه، و خلیله و حبیبه صلى الله علیه ربه‏صلوة ت حظیه و تزلفه و تعلیه و تقربه و تدنیه، بعثه فى خیر عصر و حین‏فترة و كفر و رحمة لعبیده و منة لمزیده، ختم به نبوته و وضح به‏حجته فوعظ و نصح و بلغ و كدح، رؤؤف رحیم ب كل مؤمن، رضى ولى زكى، علیه رحمة و تسلیم و بركة و تكریم من رب غفور رحیم قریب مجیب. وصیتكم جمیع من حضر بوصیة ربكم و ذكرتكم سنة نبیكم، فعلیكم برهبة تسكن قلوبكم و خشیة تذرى دموعكم و تقیةتنجیكم‏قبل یوم یذهلكم و یبلیكم، یوم یفوز فیه من ثقلت وزن حسنته و خف وزن سیئته، و لتكن مسئلتكم و ملقكم مسئلة ذل و خضوع و شكر وخشوع و توبة و نزوع و ندم و رجوع ولیغتنم كل مغتنم‏منكم‏صحته‏قبل سقمه و شبیبته قبل هرمه و كبره و فرصته و سعته و فرغته‏قبل‏شغله و غنیته قبل فقره و حضره قبل سفره، من قبل یهرم و یكبر ویمرض و یسقم و یمله طبیبه و یعرض عنه حبیبه و ینقطع عمره و یتغیر لونه و یقل عقله قبل قولهم: هو موعوك و جسمه منهوك، قبل جده فى نزع شدید و حضور كل قریب و بعید قبل شخوص بصره و طموح نظره‏و رشح جبینه و خطف عرنینه و سكون حنینه و حدیث نفسه و بكى عرسه و یتم منه ولده و تفرقت عنه عدوه و صدیقه و قسم جمعه وذهب‏بصره و سمعه و كفن و مدد و وجه و جدد و عرى و غسل و نشف‏و سجى و بسط له و هیى و نشر علیه كفنه و شد منه ذقنه و قمص‏وعمم و ودع و سلم و حمل فوق سریره و صلى علیه و نقل من دورمزخرفة و قصور مشیدة و حجر منجدة فجعل فى ضریح ملحودضیق، مرصود بلبن منضود، مسقف بجلمود و هیل علیه عفره و حثى علیه‏مدره‏و تحقق حذره و نسى خبره و رجع عنه ولیه و صفیه و ندیمه و نسیبه وتبدل به قریبه و حبیبه فهو حشو قبر و رهین قفر، یسعى فى جسمه دود قبره و یسیل صدیده على صدره و نحره، یسحق برمته لحمه‏و ینشف دمه و یرم عظمه حتى یوم حشره و نشره فینشر من قبره و ینفخ فى صدره و یدعى بحشره و نشوره، فثم بعثرت قبور و حصلت سریرة صدور و جیى‏ء بكل نبى و صدیق و شهید و نطیق و قعد للفصل رب قدیر، بعبده بصیر خبیر فكم من زفرة تعنیه و حسرة تقصیه فى موقف مهیل و مشهد جلیل بین یدى ملك عظیم، بكل صغیرة و كبیرة علیم، حینئذ یلجم عرقه و یحصره قلقه، عبرته غیر مرحومة و صرخته‏غیر مسموعة و حجته غیر مقبولة، تنشر صحیفته و تبین‏جریرته، حیث نظرفى سوء عمله و شهدت عینه بنظره و یده ببطشه و رجله بخطوه‏وفرجه بلمسه و جلده بمسه و تهدده منكر و نكیر و كشف عن حیث یصیر، فسلسل جیده و غلغل ملكة یده و سیق یسحب وحده، فوردج هنم بكرب و شدة و ظل یعذب فى جحیم و یسقى شربة من حمیم‏تشوى وجهه و تسلخ جلده و تضرب زبنیته بمقدم من حدید یعود جلده‏بعدن ضجه كجلد جدید، یستغیث فتعرض عنه خزنة جهنم و یستصرخ فلم یجب ندم حیث لم ینفعه ندمه، یعوذ برب قدیر من شر كل مصیر ونسئله عفو من رضى عنه و مغفرة من قبل منه، فهو ولى مسئلتى ومنجح ط لبتى فمن زحزح عن تعذیب ربه جعل فى جنته بقربه و خلد فى قصور مشیدة و ملك حور عین و حفدة و طیف علیه بكؤس و سكن‏ح ظیرة قدس فى فردوس و تقلب فى نعیم و یسقى من تسنیم وش رب من‏سل سبیل قد مزج بزنجبیل ختم بمسك، مستدیم للملك، مستشعرللسرور و یشرب من خمور فى روض مغدق لیس ینزف عقله، هذه‏منز لة من خشى ربه و حذر نفسه و تلك عقوبة من عصى منشئه وس ولت‏له نف سه معصیته فهو قول فصل و حكم عدل، قصص قص وو عظ نص، تنزیل من حكیم حمید نزل به روح قدس منیر مبین، من عند رب كریم على قلب نبى مهتد رشید و سید صلت علیه رسل سفرة، مكرمون بررة، عزت برب علیم حكیم قدیر رحیم، من شر عدو لعین رجیم، یتضرع متضرعكم و یبتهل مبتهلكم و نستغفر رب كل مربوب لى و لكم. ثم قرأ امیر المؤمنین الآیة الكریمة: «تلك الدار الاْخرة نجْعلها للذین لا یریدون علواً فى الأرض و لا فساداً و العاقبة للمتقین» ترجمه: «حمد و تعظیم مى‏كنم خدایى را كه منتش بس بزرگ و نعمتش بس فراوان و سرشار است (خدایى كه) رحمتش بر غضبش پیشى گرفته و كلماتش به سرحد كمال و تمام رسیده است، اراده‏اش در همه چیز نافذ و حكمش همگان را فراگیر است. او را حمد و ستایش مى‏كنم همانند حمد و ثناى كسى كه به خدایى‏اش اقرار نموده و در بندگى‏اش كمال خضوع و خشوع را دارا بوده و از خطاهایش بیزار گشته به یگانگى او معتقد بوده و آرزومند مغفرت نجات‏بخش او است، در روزى كه انسان از فرزند خود غافل و در اندیشه سرانجام خویش مى‏باشد. از او كمك مى‏طلبیم و درخواست مى‏كنیم كه ما را ارشاد نموده و به راه راست رهنمود نماید و به او ایمان مى‏آوریم و بر او توكل مى‏كنیم. شهادت به خداوندى او مى‏دهم، شهادت خالصانه و از روى یقین و با علم و ایمان او را یكتا مى‏دانم و چون بنده‏اى كه قلباً اقرار مى‏كند او را مى‏ستایم. او در ملك خویش شریك و همتایى ندارد و در آفریدن مخلوقات او را یار و یاورى نیست. او برتر از این است كه داراى مشاور و وزیر و یاور و معین و یارى‏كننده و هم‏نظیر باشد. او مى‏داند (ولى) پرده‏پوشى مى‏كند و مى‏بیند واز همه چیز آگاه است و مالك و غالب بر همه چیز مى‏باشد. او معصیت مى‏شود ولى در مى‏گذرد و هنگام حكم، به عدالت حكم مى‏راند. در گذشته و آینده كسى به مانند او نبوده و قبل از همه موجودات و بعد از همه آنها باقى خواهد بود. پروردگارى است كه در عزت خویش یكتا و با قوت خویش قوى و با برترى خویش در نهایت پاكى و با بلندمرتبگى خود در نهایت كبریایى بسر مى‏برد. هیچ چشمى او را نمى‏بیند و هیچ دیده‏اى او را نمى‏یابد، او قوى و بلندمرتبه، بینا و شنونده، مهربان و بخشنده مى‏باشد، وصف كنندگان از وصف او عاجز و عارفانش نسبت به اوصاف او حیران و متحیرند، به همه چیز نزدیك است، دعاى دعاكننده‏اش را اجابت مى‏كندو از رزق و عطاى خویش او را بهره‏مند مى‏سازد. او داراى لطفى پنهان بوده و سختگیرى نیرومند مى‏باشد، داراى رحمتى وسیع و عذابى دردناك است، رحمتش بهشت پهناورى است بسیار خوشایند و عذابش دوزخى است بى‏پایان و نابودكننده. و شهادت مى‏دهم به بعثت و رسالت محمد(ص) عبد و رسول و برگزیده و نبى و حبیب و دوست او كه درود خدا بر او باد؛ درودى كه او را بهره‏مند و به بالا و قرب خویش نزدیك گرداند. خداوند او را در بهترین عصر برانگیخت، هنگامى كه هیچ پیامبرى در میان نبوده و كفر همه جا را فرا گرفته بود و این بعثت براى رحمت بر بندگانش و عطاى نعمتى بیشتر، صورت پذیرفت. خداوند او را خاتم پیامبران قرار داده و به سبب او حجتش را بر همگان آشكار ساخت و پیامبر نیز دستورات الهى را به مردم ابلاغ و در این راه سعى و كوشش بسیار نمود. نسبت به هر مؤمنى دلسوز و مهربان و بخشنده ودر عین حال مورد رضاى خداوند بود و نسبت به بندگان او سرپرستى پاك و پاكیزه بود. سلام و بركت و تكریم خداوند بخشنده مهربان و نزدیك و اجابت كننده بندگان بر او باد. اى كسانى كه در حضور من هستید شما را توصیه مى‏كنم به آنچه كه خداوند شما را به آن توصیه كرده است و سنت پیامبران را به شما گوشزد مى‏كنم، بیم و ترس از خداوند را به گونه‏اى در دل خویش جاى دهید كه اشكتان را از دیدگان جارى سازد و تقوایى پیشه كنید كه نجات‏بخش شما در روزى باشد كه آن روز، شما را از همه چیز فارغ نموده و تنها به خویش مشغول ساخته و به بلاهاى بسیار گرفتار مى‏سازد، روزى كه رستگار و خوشبخت مى‏شوند كسانى كه خوبى‏هاى آنان بیشتر و بدى‏هاى آنان كمتر بوده است. درخواست شما از خداوند و تمجید شما نسبت به او باید با كمال ذلت خضوع و سپاسگزارى و خشوع و توأم با توبه و دورى از معصیت و پشیمانى و بازگشت از گناه باشد. هر یك از شما باید سلامتى خویش را قبل از بیمارى و جوانى خویش را قبل از پیرى و بزرگسالى و دارایى خویش را قبل از نادارى و آسایش خویش را قبل از گرفتارى و زندگى خویش را قبل از مرگ دریافته و غنیمت شمارد (آرى باید غنیمت شمارد) قبل از این كه پا به سنین بالا و پیرى بگذارد و به بیمارى و دردى مبتلا گردد كه طبیب از او دلتنگ شده و دوست از او روگردان گشته و رشته عمر او قطع و عقل او دگرگون گردد (باید فرصت را غنیمت شمارد) قبل از این كه به او گفته شود: گرفتار تب شدید و جسمى ضعیف شده است (باید فرصت را غنیت شمارد) قبل از این كه به حالت جان دادن بیفتد و بستگان دور و نزدیك به كنارش بیایند و دیده‏اش مبهوت شود و نظرش به بالا خیره گردد و عرق مرگ بر پیشانى‏اش بنشیند و بینى‏اش خمیده و صدایش قطع و با خویش به سخن بپردازد (در این هنگام است كه) همسرش بر او گریان شده و فرزندانش یتیم گشته ودشمن و دوستش از او جدا گردیده و آنچه را كه جمع كرده بود بین دیگران تقسیم شده است (در این هنگام است كه) چشم و گوشش از كار افتاده و او را به سوى قبله خوابانده و لباس‏هایش را از تن بیرون آورده و او را عریان نموده و غسل داده و خشك كرده و ردایى برایش گشوده و كفنش را باز كرده (و وى را در آن قرار داده) و با پارچه‏اى چانه‏اش را بسته و پیراهنى بر او پوشانده و بر سرش پارچه‏اى مى‏بندند و (دور و نزدیكانش) با او وداع كرده و بر روى تابوتى بدنش را حمل نموده و بر وى نماز خوانده مى‏شود و از خانه پر زر و زیور و قصر محكم و استوار و خانه از سنگ ساخته شده وى را جدا نموده و در گوشه قبر و در جایى تنگ و بى‏آب و علف در كنار خشت‏هاى چیده شده در زیر سنگ‏هاى سخت قرار مى‏دهند و خاك‏ها و ریگ‏ها بر او مى‏ریزند (اكنون) از آنچه مى‏ترسیده به سرش آمده و (دیگر) خبرى از وى بیاد نخواهد ماند و از كنار مزارش دوست و همراه و اقوام و خویشانش برمى‏گردند و همسر و محبوب او راهى دیگر را در پیش مى‏گیرند (و از این پس) او هم آغوش قبر و اسیر سرزمین بى‏آب و علف خواهد بود، جسم او مركز جنب و جوش كرم‏هاى قبر خواهد شد و خونابه (صورتش) بر گردن و سینه‏اش جارى خواهد گشت، خاك قبر، گوشت بدن وى را پراكنده مى‏كند و خون بدنش را خشك مى‏كندو استخوانش را مى‏پوساند و چنین است تا روز محشر. و آنگاه كه از قبر، او را بیرون آورده وروح بر پیكر او مى‏دمند و براى حشر و نشر صدایش مى‏زنند، در این هنگام است كه قبرها درهم ریخته مى‏شود (و مردگان به پا مى‏خیزند) و باطن هر انسانى آشكار مى‏شود و هر نبى و صدیق و شهیدى را به صحنه محشر مى‏آورند و خداوند تواناى داناى بینا خود عهده‏دار جدایى حق از باطل مى‏گردد. پس چه بسیار ناله‏هاى جانسوزى كه گریبانگیر او مى‏شود و حسرتى كه وى را به نابودى مى‏كشاند، در جایگاهى هولناك و دیدگاهى عظیم در حضور پادشاهى بسیار بزرگ كه بر هر كوچك و بزرگى دانا است، در این هنگام است كه (از شدت گرماى قیامت) عرقِ سر و صورتش، همچون لجامى بر دهانش گشته (كه او را از سخن گفتن باز مى‏دارد) و اضطراب و نگرانى سراسر وجود او را فرا گرفته است به گریه و فریادش گوش فرا نمى‏دهند و عذر و حجت او را نمى‏پذیرند، نامه اعمالش بازمى‏گردد و آنگاه كه به كردارهاى زشت خویش مى‏نگرد و دیده‏اش به نگاه‏هاى بدى كه كرده شهادت مى‏دهد و دستش به آنچه كه سرسختانه گرفته و پایش به جاهایى كه گام نهاده و عورتش به آنچه كه انجام داده و پوستش به آنچه كه لمس كرده شهادت مى‏دهند. در این هنگام است كه صفحه كردارش آشكار مى‏شود. آنگاه منكر و نكیر وى را تهدید نموده و از عاقبت و سرانجام او پرده برمى‏دارند و او را به زنجیر و دستش را به بند و بدنش را به زمین كشیده و روانه دوزخش مى‏كنند، پس با سختى و شدت بسیار وارد جهنم شده و براى همیشه او را در آتش سوزان به عذاب مى‏رسانند و جرعه‏اى از چشمه‏هاى گداخته جهنم به او مى‏نوشانند كه چهره‏اش را بریان و پوستش را جدا مى‏سازد (ملائكه عذاب) با گرزهاى آهنین بر سرش مى‏كوبند و پوستش كه بر اثر سوختن از میان رفته بود بار دیگر تجدید مى‏گردد (در آنجا) از مأموران دوزخ فریادخواهى مى‏كند ولى آنها از او روگردانده و به او پاسخ نمى‏دهند فریاد دلخراش سر مى‏دهد ولى هیچ نگهبانى پاسخ آنان را نمى‏دهد ودیگر پشیمانیش سودى به او نمى‏رساند. از شر هر پایانى به خداوند پناه مى‏بریم و از او عفو و بخششى را مى‏طلبیم كه نسبت به بندگان مورد رضایت و قبول خویش عطا فرموده است و اوست عهده‏دار درخواست و برآورنده حاجات من؛ و كسى را كه از عذاب خداوند دور كنند وى را در بهشت الاهى جاى داده و در قصرهاى محكم و استوار جاودانه و در اختیارش حوران و خادمان قرار خواهند داد كه با جام‏هایى پر از شراب، گرد وى به گردش درآمده و در محضر قدس الهى در بهشت فردوس سكونت خواهد گزید و غرق در نعمت‏هاى بهشتى گشته و از آب گواراى چشمه تسنیم و چشمه سلسبیل كه آمیخته به زنجبیل و بر آن نشانى از مشك و عبیر است خواهد نوشید، وى را پادشاهى و ملكى است جاودانه و شادى و سرورى است كه قلب و جانش را خواهد گرفت، در بوستانى خرم و سرسبز، از شراب‏هایى خواهد نوشید كه عقل او را سلب نخواهد كرد. این مقام و منزلت مخصوص كسى است كه از پروردگارش ترسیده و از معصیت او خویش را برحذر داشته است و آن عذاب سزاى كسى است كه سرپیچى خالق خویش را كرده و معصیت خداوند را نزد خود نیك و زیبا شمرده است (و قرآن) سخنى است كه حق و باطل را از هم جدا كرده و به عدل حكم نموده و گویاى داستان كسانى است كه داستانشان بیان گردیده و بیانگر موعظه‏اى است كه به روشنى ذكر شده است و آن كتابى است كه روح‏القدس (جبرئیل امین) آن را از طرف خداوند بر قلب پیامبر هدایت شده نازل نموده است. درود آن ملائكه‏اى كه سفراى بزرگوار و نیكورفتار الهى‏اند، بر پیامبر باد. پناه مى‏برم به پروردگار داناى رحیم و حكیم و كریم از شر شیطان، آن دشمن دور از رحمت خدا و رانده شده از درگاه او. گریه و زارى كنندگان شما باید (در پیشگاه خداوند) به گریه و زارى بپردازند و دعا كنندگان شما باید به دعا مشغول گردند و من براى خودم و شما از خداوند طلب مغفرت مى‏كنم. [آنگاه حضرت این آیه را تلاوت كردند]: «آن خانه آخرت را مخصوص كسانى قرار مى‏دهیم كه خواهان برترى و فساد در زمین نباشند و سرانجام خوش از آنِ تقواپیشگان است». خطبه بدون نقطه در: سفینةالبحار، ج 1، ص 397 و نهج‏السعادة فى مستدرك نهج‏البلاغه، ج 1، ص 100 و دو كتاب در دسترس براى رجوع: 1. على(ع) از ولادت تا شهادت، سید محمد كاظم قزوینى، ص‏220 2. سیماى نهج‏البلاغه، محمد مهدى علیقلى، صص 270 - 267 «الحمد لله اهل الحمد و مأواه و له أوكد الحمد و أحلاه و أسرع‏الحمدو أسراه و اطهر الحمد و أسماه و اكرم الحمد و أولاه، الحمدلله‏المل ك المحم ود و المالك الودود مصور كل مولود و مآل كل مطرود، ساطح المهاد و موطد الاطواد و مرسل الامطار و مسهل‏الاوطار، عالم الاسرار و مدركها و مدمر الأملاك و مهلكها و مكور الدهور و مكررها و مورد الامور و مصدرها، عم سماحه و كمل ركامه و همل، و طاوع‏السؤال و الامل و أوسع الرمل و أرمل، احمده‏حمداً ممد وداً و اوحده كما و حد الأواه، و هو الله لا اله للامم سواه و لا صادع لما عدله و سواه أرسل محمداً علماً للاسلام و اماماً للحكام و مسددا للرعاع و معطل أحكام ود و سواع، أعلم و علم و حكم و أحكم، أصل الاصول ومهد، و اكد الموعود و أوعد، أوصل الله له الأكرام و أودع روحه السلام، و رحم آله و أهله الكرام، ما دمع رائل و ملع دأل‏و طلع هلال و سمع اهلال. اعملوا رعاكم الله أصلح الأعمال و اسلكوا مسالك الحلال، و اطرحوا الحرام و دعوه و اسمعوا أمر الله وعوه و صلوا الأرحام وراعوها و عاصوا الأهواء و اردعوها و صاهروا أهل الصلاح و الورع، و صارموا رهط اللهو و الطمع، و مصاهركم أطهر الأحرار مولداً و أسراهم سؤدداً و أحلاهم مورداً و ها، هو أمكم و حل حرمكم ممسكاً عروسكم المكرمه و ماهراً لهاكما مهر رسول الله(ص) ام سلمه و هوأ كرم صهر أودع الأولاد و ملك ما أراد، و ماسها مملكه و لاوهم، و لا وكس صلاحه و لا وصم، أسأل الله لكم أحماد وصاله و دوام اسعاده و ألهم كلا اصلاح حاله و الاعداد لمآله و معاده و له الحمد السرمد والمدح ‏لرسوله أحمد(ص)»
ترجمه: «حمد و ثناء خداوندى را كه اهل حمد بوده و جایگاه آن مختص او میباشد و برترین و شیرین‏ترین و سریع‏ترین و گسترده‏ترین و پاك‏ترین و بالاترین و گرامى‏ترین و سزاوارترین حمدها بر ذات او باد. سپاس خداوندى را كه پادشاهى است مورد ستایش و مالكى است بسیار مهربان و با محبت. هر مولودى را صورت مى‏بخشد و هر طرد شده‏اى را ملجأ و پناهگاه است. گستراننده دشت‏ها و صحراها و برپا كننده كوه‏ها و بلندى‏هاست، فرو فرستنده باران‏ها و آسان‏كننده مشكلات و نیازها است، عالم و دانا به همه اسرار و درهم كوبنده و نابودكننده همه پادشاهان است. روزگاران را به سرانجام رسانده و آنان را مجدداً به عرصه وجود مى‏آورد و مرجع و مصدر همه امور اوست. جود و عطایش همه چیز را در برگرفته و ابر بخشش او با كمال ریزش، همگان را فرا گرفته است، خواسته‏ها و امیدهاى بندگان را برآورده نموده و به ریگزاران افزونى و توسعه بخشیده است. حمد و ستایش مى‏كنم او را حمد و ستایشى بى‏انتها و یگانه‏اش مى‏شمارم همان‏گونه كه بنده دعاكننده، گریان او را یگانه مى‏شمارد و اوست خداوندى كه امتها را خدایى جز او نیست و كسى نیست كه آنچه را كه او برپا و تنظیم كرده در هم فرو ریزد. او محمد(ص) را پرچم هدایت و نشانه اسلام و امام حكمرانان و استواركننده پیشوایان و تعطیل كننده احكام بت‏هایى چون وُدّ و سُواع قرار داد، او (پیامبر) به بندگان خدا حقایق را اعلام نموده و به آنان تعلیم داد و در میان آنان حكم رانده و امور را استحكام بخشید واصول اساسى را پایه‏گذارى كرده و آنها را ترویج نمود و بر قیامت تأكید بسیار داشت و آنان را از آن بیمناك ساخت. خداوند آن حضرت را از اكرام خویش بهره‏مند سازد و به روانش درود فرستد و به آل و اهل‏بیت بزرگوارش رحمت عنایت فرماید تا مادامى كه دندان نهانى در دهان مى‏درخشد و گرگ مى‏درد و ماه طلوع مى‏كند و بانگ لااله الا الله به گوش مى‏رسد. خداوند شما را حفظ نماید، بهترین اعمال را انجام دهید و به راه‏هایى روید كه حلال است و راه‏هاى حرام را ترك گفته و از آن دست بردارید. فرمان خداوند را گوش داده و آن را به خاطر بسپارید و با اقوام و خویشاوندان پیوند و ارتباط داشته و حقوقشان را مراعات نمایید. با هواها و خواهش‏هاى نفسانى مخالفت نموده و خویشتن را از آنها حفظ كنید. با اهل درستى و تقوا وصلت و ازدواج نمایید و خود را از قومى كه سرگرم دنیا و طمع دنیوى‏اند جدا سازید. این كسى كه اكنون داماد شما گشته و با شما پیوند نموده، پاك‏زاده‏ترین آزادگان و شریف‏ترین آنان بوده و از بهترین روش در میان آنان برخوردار مى‏باشد. او اینك به سوى شما آمده و به حریم شما وارد گشته در حالى كه عروس بزرگوار شما را گرفته و مهریه او را همان مقدار قرار داده كه رسول خدا آن را براى همسرش ام‏سلمه قرار داده است. او (رسول خدا) بهترین دامادى بود كه فرزندانى را به ودیعه نهاد و آنچه را كه خواست به دست آورد و در مورد همسرش غفلت نورزید و دچار اندیشه نادرست نگشت و در مصلحت او كوتاهى ننمود و بر او عیب و ایراد نگرفت. از خداوند براى شما بهترین نعمت‏ها و رحمت‏هایش را درخواست مى‏كنم و از او مى‏خواهم دائماً شما را به سعادت رهنمون گرداند و به همگان اصلاح حال و آماده كردن توشه آخرت عنایت فرماید. حمد بى‏پایان خاص ذات اوست و مدح و ثنا ویژه رسول او احمد است». «لازم به ذكر است كه ظاهراً این خطبه در عقد نكاحى ایراد شده است»




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
آیت الله حسن زاده آملی (حفظه الله)

رهبر عظیم الشانتان را دوست بدارید . عالمی، رهبری، موحدی، سیاسی، دینداری، انسانی، ربانی، پاک و منزه، کسی که دنیا شکارش نکرده . قدر این نعمت عظما را که خدا به شما عطا فرموده، قدر این رهبر الهی را بدانید . مبادا این جهت ما را ، مبادا این کشور علوی ما را ، این نعمت ولایت را از دست شما بگیرند .

خدایا به حق پیغمبر و آل پیغمبر سایه این مرد بزرگوار،این رهبر اصیل اسلامی آیت الله معظم خامنه ای عزیز را مستدام بدار.



حجت الاسلام و المسلمین فاطمی نیا (حفظه الله)

اگر یقین نداشتم نمی گفتم هر کس با رهبر انقلاب مخالفت کند خدا از او نمی گذرد. این مرد بزرگ عز اسلام است و آگاه باشید هرکس کوچکترین حرفی در تضعیف مقام رهبری بزند ، هر کس اندیشه ای داشته باشد که ضد مقام رهبری است خدا او را نخواهد بخشید . این را یقین بدانید .

خدایا تو شاهدی که چیزی می دانم و می گویم جوانی باشد ، پیری باشد ، هرکس باشد با یک مشت افکار پوسیده و پاشیده که از صاحبان هواهای فاسد ، هواهای نفسانی ،گاهی عرضه می شود اگر کسی گوش به این حرف بدهد و خدای ناکرده با این مرد بزرگ که امروز آبروی اسلام است ، عز اسلام است ، این فرزند حضرت زهرا (س) بخواهد مخالفت کند ، عاقبت به خیر نمی شود .

حواستان باشد یک چیزی می دانم و می گویم امروز از اوجب واجبات یکپارچگی و تایید حضرت آیت الله خامنه ای است .

یک عده با امام مخالفت کردند، امام را از دست دادند، هنوز دست بردار نیستند. حالا یادگار آن مرد این بزرگوار است ، ما دیگر چه داریم ؟ امروز این ایران پرچمدار اسلام است . امروز این ایران مشعل دارد . مشعل ام القری ،رهبرش هم این مرد بزرگ است . اگر بخواهد کسی با این مرد مخالفت کند ، با اسلام بازی کرده است و هرکس با شئون اسلام ، با کیان اسلام ، با حیثیت مسلمین بازی کند ، خدا او را نمی بخشد .

آیت الله العظمی اراکی(رحمه الله علیه)

آیت الله العظمی اراکی(ره)



ایشان در پیامی به مقام معظم رهبری فرمودند:

«انتخاب شایسته حضرت عالی به مقام رهبری جمهوری اسلامی ایران،مایۀ دلگرمی و امیدواری ملّت قهرمان ایران است.(1)

آیت الله العظمی بهاء الدینی(رضوان الله علیه)

آیت الله العظمی بهاء الدینی(ره)


«از همان زمان رهبری را در آقای خامنه ای می دیدم؛چرا که ایشان ذخیره الهی برای بعد از امام بوده است. باید او را در اهدافش یاری کنیم. باید توجّه داشته باشیم که مخالفت با ولایت فقیه کار ساده ای نیست.(2)

حجه الاسلام حیدری کاشانی می گوید:

«روزی حضرت آیت الله خامنه ای حفظه الله به دیدن آقا می رود.روز دیگر که به محضرش مشرّف شدم یکی از دوستان پرسید: دیروز آقا(مقام معظم رهبری)آمده بود اینجا؟ معظم له فرمودند: «بله چند دقیقه خورشید تابید اینجا و رفت.او دارای خیر و برکات است چون خورشید.»(3)

آیت الله العظمی علامه حسن زاده آملی(حفظه الله)

آیت الله العظمی حسن زاده آملی(روحی فداه)



«قدر این نظام جمهوری اسلامی و رهبر عزیز حضرت آیت الله خامنه ای را بدانید. ایران شما،ایران اسلامی و کشوری علوی و ولایی است.دشمن در کمین نشسته است.انسجام و وحدت مردم برای حفظ نظام و ولایت فقیه یک تکلیف شرعی است.»(4)

ایشان همچنین در تقدیم نامه انسان در عرف عرفان مقام معظم رهبری را با عناوین «ولیّ به حق» و «مصداق باز رساله» و «قائد اسوۀ زمان» تعبیر می کنند.(5)

آیت الله العظمی فاضل لنکرانی(رحمه الله علیه)

آیت الله العظمی فاضل لنکرانی(ره)


بنده به عنوان کسی که هم عضم مجلس خبرگان هستم و هم اینکه آشنایی با آیت الله خامنه ای دارم، عرض می کنم که ایشان اهل نظر و اجتهاد هستند. بیست سال پیش وقتی در مشهد در مسجد گوهر شاد با ایشان برخورد کردم آن موقع ایشان از مدرسین محترم مشهد بودند،پرسید چه چیزی تدریس می کنید؟فرمودند:مکاسب. مکاسب از مهمترین و مشکلترین کتب علمی ماست.به نظر من ایشان یک فقیه و یک مجتهد است. کسی که در سالهای طولانی در جهان سیاست استادی چون امام امّت داشته است و خودش نیز دارای استعدادسرشار است. چنین فردی دارای مقامات بلندی از درک سیاسی است. دوران هشت ساله ریاست جمهوری ایشان یک شاهد قوی برای این مطلب است. سفرهای که ایشان به کشورهای خارج داشته اند به عنوان یک سیاستمدار در صحنه های سیاسی جهان درخشیده است.(6)

آیت الله العظمی بهجت(رحمه الله)

افرادی به آقای بهجت میگفتند شما جایگاهی دارید. ایشان ایستادند و خطاب کردند بروید پی‌کارتان. شما نمی‌فهمید ایشان (آقای خامنه‌ای) کی هستند

آیت الله العظمی جوادی آملی(حفظه الله)

آیت الله جوادی آملی



«اجتهاد و عدالت حضرت آیت الله جناب آقای حاج سید علی خامنه ای دامت برکاته مورد تایید می باشد. لازم است امّت اسلامی در تقویت رهبری معظم له در بذل نفس نفیس در هیچ گونه نثار و ایتار دریغ نفرمایند.»(7)



آیت الله مشکینی(ره)

آیت الله مشکینی(ره)




«حضرت مستطاب آیت الله حاج سید علی خامنه ای مدّ ظلّه العالی واجد مقام فقاهت و اجتهاد و قدرت استنباط احکام شرعیّه که تصدّی مقام معظم رهبری بدان نیازمند است می باشد؛چنانچه معظم له سایر شرایط ولایت است.»(10)

آیت الله یزدی(حفظه الله)

آیت الله یزدی




«حضرت آیت الله حاج سید علی خامنه ای رهبر انقلاب جمهوری اسلامی ایران(دام ظله الشریف)فقیهی والا مقام . مجتهدی عالی مقام هستند که بر علوم موثر در استنباط تسلّط بسیاری دارند. زاید بر لغت و ادبیات و اصول و حدیث و تفسیر حتّی در رجال و درایه که در استحکام فتوا نقشی بسزا دارد،خود استاد و عالمی هستند.»(11)

آیت الله مهدوی کنی(حفظه الله)


آیت الله مهدوی کنی



«این الهامی بود از الهامات الهی و هدایتی بود از هدایت معنوی روح حضرت امام(رضوان الله علیه) که هنوز این ملت را رها نکرده و این رحمتی بود از طرف خداوند که در کوران این مصیبت جانکاه،با تعیین آیت الله خامنه ای که از یاران صدیق امام و از یاران خوشنام و خوش سابقه بوده و مجتهد و عادل است،به عنوان رهبری نظام جمهوری اسلامی ایران،آرامشی توأم با اعتماد و اطمینان بر کشور و امت فداکار حاکم گردید.»(12)

آیت الله خزعلی(حفظه الله)

آیت الله خزعلی


«انتخاب آیت الله خامنه ای به رهبری جمهوری اسلامی،که فردی پخته و عالم و با سیاست و مدبّر می باشد،در خارج، دشمنان را در سکوت و ابهام فرو برد و در داخل،آرامش فراهم ساخت.»(13)

آیت الله ابراهیم امینی(حفظه الله)

آیت الله امینی



«حضرت آیت الله خامنه ای دامت برکاته در فقاهت و اجتهاد به مرتبه ای است که برای تصدی مقام ولایت و رهبری صلاحیت کامل دارد.»(14)

آیت الله امامی کاشانی(حفظه الله)

آیت الله امامی کاشانی



«آیت الله به تمام رموز سیاست و حکومت اگاه بوده و شخصی با ورع،با تقوا،محبوب،مخلص،عالم و دارای بنیه ی فقهی هستند»(15)

آیت الله حائری شیرازی(حفظه الله)

آیت الله حائری شیرازی



«آیت الله خامنه ای صالح ترین فرد برای رهبری هستند»

«آیت الله خامنه ای علاوه بر تمام ویژگی ها،یک عالم اگاه به مسائل اسلامی است و از سیاست و درایت خاصی برخوردار است.»(16)

آیت الله مومن(حفظه الله)


آیت الله مؤمن



«هنگام رای گیری در مجلس خبرگان برای رهبری حضرت آیت الله خامنه ای دامت برکاته اجتهاد معظم له با قیام هیأت شرعیه نزد اینجانب ثابت بود ولی بعداً به واسطه حضور در جلسات مباحثه ی فقهی شخصاً به اجتهاد ایشان پی بردم و اکنون شهادت می دهم که معظم له مجتهدی عادل و جامع الشرایط می باشد.»(17)


آیت الله واعظ زاده خراسانی

آیت الله واعظ زاده خراسانی


«با توجه به معلومات فقهی و اصولی . ذوق و سلیقه وی در استنباط احکام الهی و بخصوص در مورد حوادث مستحدثه و مسایل مبتلا به عصر حاضر،ایشان فقیه برجسته ای است و بر بسیاری از معاصران خود برتری دارد.»(18)

حجة الاسلام حاج سید احمد خمینی(رحمه الله)

یادگار امام(ره)


یادگار امام(ره)

«حضرت امان بارها از جناب عالی به عنوان مجتهدی مسلم و بهترین فرد برای رهبری نام بردند.»

«انتخاب شایسته و خداپسندانه حضرت عالی باعث شادی تمام دوستداران اسلام و انقلاب اسلامی در جهان گردید.حضرت عالی از چهره های درخشان انقلاب اسلامی ایران بوده و همواره مورد تایید و تکریم امام عزیزمان بوده اید.»(19)

وصیت نامه:

"همیشه سعی کنند در خط رهبری حرکت کنند و از آن منحرف نشوند که خیر دنیا و آخرت در آن است و بدانند که ایشان موفقیت اسلام و نظام و کشور را می خواهند. "



و در آخر:

شهید سید مرتضی آوینی (رحمه الله)


خدمت رهبر معظم انقلاب اسلامی ، نائب امام عصر حضرت آیت الله خامنه ای :

با حضرتعالی به عنوان وصی امام امت (ره) و نائب امام زمان (عج) تجدید بیعت کرده ایم و تا بذل جان در راه اجرای فرامین شما ایستاده ایم . همان گونه که پیش از این درباره امام امت بوده ایم . ما با جهاد فی سبیل الله عشق می ورزیم و این امری است فراتر از انجام وظیفه خشک و بی روح . این سخن یک فرد نیست . دست جماعتی است که به سوی حضرت شما دراز شد تا عاشقانه بیعت کند . بسیارند کسانی که می دانند شمشیر زدن در کنار رکاب شما همان اجری را در پیشگاه خدا دارد که شمشیر زدن در رکاب حضرت حجت (عج) دارد . و نه تنها آماده که مشتاق بذل جان هستند . سر ما و فرمان شما ...

پی نوشتها:

1-روزنامه جمهوری اسلامی22/3/68

2-کتاب آیت بصیرت

3-سیری در آفاق ص220

4-کتاب جمال السالکین ص215

5-انسان در عرف عرفان ص7

6-روزنامه رسالت22/3/68

7-درر الفوائد فی اجوبه القائد ص19

8-نسل کوثر ص87

10- درر الفوائد فی اجوبه القائد ص10

11-همان ص15

12-روزنامه رسالت 23/3/68

13- درر الفوائد فی اجوبه القائد ص10

14-همان ص21

15-نسل کوثر ص88مصاحبه با مرکز تحقیقات اسلامی سپاه6/11/72

16- نسل کوثر ص88

17- درر الفوائد فی اجوبه القائد ص23

18- نسل کوثر ص88

19- روزنامه رسالت




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 23 خرداد 1394 :: نویسنده :

عشق الهی از منظر آیات و روایات

 

چکیده:

موضوع عشق الهی مهر ورزیدن به معشوق ازلی و ابدی یعنی ذات اقدس و مقدس حق جل و علا است. عشق الهی یا عرفانی، عشقی است که به عقل و معرفت و مراتب والای علم و ادراک آمیخته است و هدف نزدیک آن تخلق به اخلاق الله و تهذیب نفس و هدف متعالی است. عشق الهی در همه موجودات سریان دارد. 

عشق خالق شامل عشق خدا با خویش و نیز عشق وی به مخلوق است و عشق مخلوق هم برگزیده عشق مخلوق به خدا و نیز عشق آنان به یکدیگر است و در این رساله موضوع عشق الهی در بعضی از آیات قرآن مجید و روایات ائمه (ع) مورد بحث و بررسی قرار گرفت و برای زیبایی کار، نظرات تنی چند از عرفا نیز در مورد عشق الهی گنجانده شد.

 

کلید واژگان:

عشق، الله، قرآن، روایت 

 

مقدمه:

حمد و سپاس خداوندی را که حقیقت عشق است و منتهی الیه سکوت عاشقان، دانای هر نهان است و نهایت هر حاجت، به مطیعانش همت طاعت می دهد و بر مریدانش چراغ راه می گردد و تسکین حرارت دل آن ها، مأنوس دل دوستانش می گردد تا به قضایش خشنودشان کند. با متوسلان و گریختگان به درگاهش به محبت و عشق می نگرد و با عاشقانش به نجوا می نشیند و چشمان آن ها را به واسطه نظر به جمالش روشن می گرداند و نهال شوق و لقایش را در باغ دلشان همیشه سبز می سازد.

بزرگان و عرفا بر این عقیده اند که عشق کلید همه معماها و رازهای پنهانی است. عده ای عشق را خود حق دانسته و برخی آن را موهبت الهی می دانند. ابتدای عشق، ابتدای زندگی بشر است. در عشق الهی عامل ظهور عشق بر خلاف عشق انسانی که معشوق در آن وجودی محسوس و مشهود است، ایمان به خداست و چون خود ایمان از فضل خداست، عامل پدید آمدن این نوع عشق نیز عنایت و موهبت الهی است.

پس، عشق الهی از عشق به خویشتن آغاز می گردد و با عشق او به خلق ادامه می یابد و سپس با عشق خلق به خداوند به نهایت می رسد. اگر عشق را تنها گوشه ای از راز بزرگ خداوند بدانیم، عاشقان تنها محرمان این رازند، عاشق حقیقی به فراخور معرفت و عشق خود، به چشم اندازی دست می یابد که در آن جلوه ذات و لایزال سراسر حقیقت به تصویر کشیده شده است.

عشق را بیشتر لغویان فزونی دوستی یا افراط الحُب تعریف کرده اند. این کلمه را مرتبه ای افزون تر از محبت دانسته اند، به طوری که ندیدن عیوب محبوب را از لوازم عشق دانسته اند.( ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، ج 10، ص 251)

شعرای فارسی زبان عشق را اکسیر نامیده اند. کیمیاگران معتقد بودند که در عالم ، ماده ای وجود دارد به نام اکسیر یا کیمیا که می تواند ماده ای را به ماده دیگری تبدیل کند. قرن ها به دنبال آن می گشتند. شعرا این اصطلاح را استخدام کردند و گفتند آن اکسیر واقعی که نیروی تبدیل دارد، عشق و محبت است، زیرا عشق است که می تواند قلب ماهیت کند. عشق، مطلقاً اکسیر است و خاصیت کیمیا دارد یعنی فلزی را به فلز دیگر تبدیل می کند، مردم هم فلزاتی مختلف هستند؛ « الناس معادنٌ کمعادنِ الذهبُ و الفضه» عشق است که دل را دل می کند و اگر عشق نباشد، دل نیست، آب و گل است.

علاقه به شخص یا شیء وقتی که به اوج شدت برسد به طوریکه وجود انسان را مسخر کند و حاکم مطلق وجود او گردد، عشق نامیده می شود. عشق، اوج علاقه و احساسات است ولی نباید پنداشت، آنچه به این نام خوانده می شود، یک نوع است، دو نوع کاملاً مختلف است.( مطهری، مرتضی، جاذبه و دافعه علی (ع)، ص 40)

و فرق بین محبت و عشق این است که محبت به صورت غریزی در وجود هر موجود زنده ای قرار داده شده است که با توجه به نحوه آفرینش و ظرفیت وجودی آن ها متفاوت است. اما عشق غریزی نیست، عشق حالتی است که برای انسان دست می دهد و موجودات دیگر از آن بی بهره اند حتی در بین انسان ها هم افراد کمی هستند که قابلیت دریافت و پرورش عشق را دارند و نیروی عشق مافوق نیروی محبت است و بزرگترین انسان ها سخت ترین و دشوارترین کارها را به ثمر رساندند در حالی‏که محرک آن نیروی عشق بوده است ولی با محبت تنها، هیچ گاه بزرگترین کارها صورت نگرفته و چه بسا نیروی عشق عظیم تر است.

و منشاء عشق: اگر خداوند متعال خود را به خود نشان نمی‏داد، تکافو و خداگرایی در هیچ کس پیدا نمی‏شد و ما هرگز قادر نبودیم که او را بشناسیم. بنابراین در تجلی ذات به ذات، حقیقت وجود سابق از تجلی است و این تجلی ذات است کنز مخفی را عیان کرد و تمنای ظهور را در اسماء و اعیان موجودات عالم بوجود آورد.

  تو کنزاً مخفیاً بر خود نوشتی                         ز اَحْبَبْتُ گل ما را سرشتی

تو را حب است و ما را هم تمنّا                                    تجلی کن ز نورت بر دل ما

(منصوری لاریجانی، اسماعیل ، ساحت ربوبی، صص 66-65)

 

صائن الدین اصفهانی معتقد است که بر حسب معنی حدیث « کُنْتُ کنزاً مخفیاً فَاَحْبَبْتُ اَن اعرف فخلقت الخلق لِکَیْ اُعْرَفَ»  خداوند تبارک و تعالی برای اظهار هستی نخستین نسبتی را که برای خویش تعیین کرده، دوستی و عشق است، زیرا او دوست داشت که شناخته شود و بر اساس همین عشق و دوستی بوده است که آفرینش را آغاز کرد. در نتیجه می توان گفت، اساس و بنیاد آفرینش عشق بوده است، آن نیز جز بازگشت به آغاز چیز دیگری نیست. در هر حال، محبت را با عشق مرادف یا مساوی بدانیم باید بپذیریم که آنچه عرفا و اهل تصوف در باب عشق ابراز داشته اند، ریشه قرآنی داشته و از روی هوای نفس و بر اساس سخنان گزاف نبوده است.( ابراهیمی دینانی، غلامحسین ، دفتر عقل و آیت عشق،  ص 65)

مراتب عشق را می توان اینگونه بیان نمود: در حقیقت انسان مجمع کلیه عشق ها و شوق ها و جاذبه‏های گوناگون که در تمام مراتب موجود است ، متفرق است. انسان از مرتبه عشق رحم به نطفه که در حقیقت همان جاذبه کرات است و عشق به توالد و تناسل که عمل نباتی است و عشق شهوانی جنسی که شوق حیوانی است و عشق به موهومات و تخیلات که عشق شیطانی است را داراست تا عشق ملکوتی و ملائکه آسمانی. پس همه نوع از مراتب عشق تا منتها در وجود انسان به امانت نهاده اند، لذا عشق انسان جامع و کامل است و معشوق او کل الجمال نامتناهی است و متعلق به تمام جهات حسن اعظم الهی تعالی سلطانه و تقدس جلاله و جماله است.( الهی قمشه ای، محیی الدین مهدی ، حکمت الهی عام و خاص، ص 146)

و در مورد انواع عشق می توان گفت: مسئله اساسی در اینجا این است که آیا عشق به طور کلی یک نوع بیشتر نیست یا دو نوع است. بعضی نظریات این است که عشق به طور کلی یک نوع بیشتر نیست و آن همان عشق جنسی است یعنی ریشه عضوی و فیزیولوژیک دارد، تمام عشق هایی که در عالم وجود داشته و دارد با همه آثار و خواصش، عشق های به اصطلاح رمانتیک که ادبیات دنیا را این داستان های عشقی پر کرده است، مثل داستان مجنون عامری و لیلا ، تمام این عشق ها فقط عشق جنسی است و چیز دیگر نیست.

گروهی عشق را (همین عشق انسان به انسان را) که بحث در مورد آن است، دو نوع می دانند. مثلاً بوعلی سینا و یا خواجه نصیرالدین طوسی و ملاصدرا عشق را دو نوع می دانند. برخی عشق ها را
عشق های جنسی می دانند که این ها را عشق مجازی می نامند نه عشق حقیقی و معتقدند بعضی عشق ها، عشق روحانی یعنی عشق نفسانی است. به این معنا که در واقع میان دو روح نوعی کشش وجود دارد. منشاء عشق مجازی غریزه است و با رسیدن به معشوق و با اطفای غریزه پایان می یابد. ولی این ها مدعی هستند که انسان گاهی به مرحله ای از عشق می رسد که مافوق این حرف هاست. خوجه نصیرالدین طوسی از آن به مشاکله بین النفوس تعبیر می کند که یک نوع هم شکلی میان روح ها وجود دارد و در واقع این ها مدعی هستند که در روح انسان یک بذری برای عشق روحانی و معنوی هست و در واقع نفی هم اگر اینجاست وجود دارد او فقط محرک انسان است و معشوق حقیقی انسان یک حقیقت ماوراء طبیعی است که روح انسان با او متحد می‏شود و به او می رسد و او را کشف می‏کند و در واقع معشوق حقیقی در درون انسان است.( مطهری(ره)، مرتضی ، مجموعه آثار، جلد 3، ص 72)

عرفا، ماهیت عشق را می ستایند، چه عشق به خدا باشد چه به غیر خدا. همانند عشق عاطفی که در مادر و پدر نسبت به فرزندان است همچنین عشق به زیبارویان. از این بیان به نظر می رسد که عشق به
غیر خدا هم کمال است لیکن بعد از اندک دقت که انسان در آثار بزرگان به عمل آورد به این نکته
پی خواهد برد که قصد و هدف آن ها نشان دادن از خودگذشتگی است در برابر مطلوب واقعی.

همان گونه که عاشق در عشق انسانی به انسان دیگر در برابر معشوق همه چیز را فدا می کند و به عبارت دیگر خاصیت عشق در مورد خدا و غیر خدا واحد است که از کثرت به وحدت سوق می دهد. بدین جهت است که می بینیم گاه عشق به غیر خدا را لازم دانسته و بدان توصیه می کنند چون آدمی را از کثرت به وحدت سوق می دهد. به طور کلی می توان گفت عشق مجازی به عشقی می گویند که سرانجام عشق خدا باشد چه مجاز به معنای معبر و محل عبور است. اگر عشق به مظاهر طبیعت همچون زیبایی های گل و گلزار و بوستان و دشت و همچنین عشق به زیبارویان از آن جهت باشد که جلوة آن زیبایی مطلق هستند، عشق مجازی است که سرانجامش عبور از طبیعت و مظاهر آن است و رسیدن به سرچشمه زیبایی ها است که الله جمیلٌ و یُحبّ الجمال، لیکن اگر عشق به آن ها از این جهت نباشد بلکه آدمی در خود آن ها با قطع نظر از مبدأ و منشاء آن ها متوغّل شود عشق مردود است بل رکود است و انحطاط و اصولاً عشق نیست و از خواطر شیطانی سرچشمه دارد. بنابراین عشق به غیر خدا دوچهره پیدا می‏کند، یکی نگرش طولی بدان ها که همه مظهر خدایند که این عشق مجازی نام دارد و دیگری نگرش عرضی بدان هاست که در این صورت آن را عشق نباید نامید.( بیات ، محمد حسین ، مبانی عرفان و تصوف، صص 111-109)

برخی ادعا می کنند که انسان می تواند از طریق عشق های مجازی به آن عشق حقیقی دست یابد و عشق مجازی را در واقع راهی برای عشق حقیقی می دانند. باید گفت این مراد در صورتی حاصل می شود که انسان آگاه با نظارة عمیق در صورت زیبا و لطف و ظرافت های عمیق آن، به درون خود برگشته و عامل درک زیبایی و لطف آن صورت را در درونش مشاهده کند و از طریق همان شهود، راهی جمال اعلا شود. به عبارت دیگر آدمی در صورتی از عشق مجازی به عشق حقیقی راه پیدا می کند که پای این عشق در گلِ صورت زیبا که عرضی چند روزی است، فرو نرود و از همان صورت زیبا، معنی و علت اصلی آن را دریافت کند و به پیشگاه جمال الهی راهی شود. این حرکت اگرچه محال نیست ولی به قدری در اقلیت است که حکم استثناء دارد و بسیار نادرند افرادی که بتوانند عشق های مجازی را پلی برای عشق حقیقی قرار دهند. (جعفری، محمد تقی، عرفان اسلامی، صص 165-163)

از آنجا که اثرات کلی و جانی عشق بسیار است و برخی از آن ها خوشایند و مثبت و برخی دیگر سوزاننده و غم آور است اما تلفیق این دو اثر با هم باعث جذابیت آن گشته که در این قسمت به ذکر این آثار می‏پردازیم؛ بدان که تأثیر عشق و محبت در نفوس انسانی لطافت و صفا و رقّت و دیگر اوصاف کامل کننده آن است تا برای عروج به عالم بالا و اطلاع بر اسرار عالم غیب آماده شود اما تأثیر عشق و محبت صفای نفس و رقّت آن است.( الانصاری ، عبدالرحمن بن محمد ، عشق اصطرلاب اسرار خداست، صص 122-121)

از بین رفتن وهم و خیال و وسوسه های شیطانی مثل حسد، فکر بد، عمل بد، گفتار بد، بدبینی، عقده، وسعت نظر و سعه صدر و تبدیل شدن از کاسه آب به دریا. مستی مطلق و حقیقی از جام شراب ربانی و این مستی جای مستی‏های ظاهری و دروغین را می‏گیرد. تجلی پروردگار در آینه وجودی انسان، درک زیبایی مطلق، کمال مطلق و خیر مطلق، آرامش و سکینه درونی، اسیر نشدن و میخکوب نشدن در مظاهر مادی، دیدن ملکوت و حقیقت اشیاء. نظر به اینکه عشق ضد صیانت نفس است، پس باید با بوجود آمدن عشق، صیانت نفس یعنی خودخواهی از بین برود زیرا انسان عاشق خدا را می بیند نه خود را و خود محوری تبدیل به خدا محوری می شود. سالک اگر چنین برداشتی پیدا کند و برسد به مرتبه ای که دین و دانش خود را با این تفکر عرفانی عشق پیوند دهد، انسانی والا و ایثارگر می شود و در مقابل زندگی توانایی و ظرفیتی بالا خواهد داشت. (بهشتی ، محمود ، سیر و سلوک، ص 220)

اما باید به این اصل توجه داشته باشیم که نه تنها در عشق عرفانی و حقیقی، که در عشق های مجازی هم می توانیم رد پایی از تأثیرات مثبت عشق را در وجود عاشق ببینیم. موریس مترلنیگ در این رابطه
می گوید: هیچ موجودی در دنیا وجود ندارد که در اثر عشق ورزیدن به یک موجود دیگر، حتی اگر این عشق مبتذل و پست هم باشد، یک اصلاح در روح خود به عمل نیاورد. (ذوالفغاری،  غلامحسین ، کتاب رهنمون، ص 518)

عشق، حرکت آفرین و جهش زاست و کهالت و فشل بودن و جمود و سکون را برمی‏دارد. عشق، نورانیت، پویایی، حرارت، روشفکری و بصیرت می‏آورد و تاریکی، تنگ نظری و برودت و تحجر را برمی‏کند. عشق نیرو آفرین و قدرت بخش است و انسان های سنگین و تنبل را چالاک می سازد. عشق، الهام بخش و فیض دهنده است و قهرمان ساز. عشق، قوای خفته را بیدار و استعدادها را به فعلیت می‏رساند و نیروهای بسته و مهار شده را آزاد می‏کند. عشق، تصفیه‏گر روح، تزکیه دهنده جان و جلا دهنده ضمیر آدمی است. عشق درمانگر، بیدارگر، صعود بخش و تقرب آور است. (رودگر کوهپر ، محمد جواد ، حدیث وصال، صص 24-23)

اثر عشق از لحاظ روحی در جهت عمران و آبادی روح است و از لحاظ بدنی در جهت گداختن و خرابی. اثر عشق در بدن درست عکس روح است، عشق در بدن باعث ویرانی و موجب زردی چهره و لاغری اندام و سقم و اختلال هاضمه و اعصاب است. شاید تمام آثاری که در بدن دارد آثار تخریبی باشد ولی نسبت به روح چنین نیست تا موضوع عشق چه موضوعی و تا نحوه استفاده شخص چگونه باشد.
(مطهری (ره) ، مرتضی، جاذبه و دافعه علی (ع، ص 46)

عشق مجازی باعث می شود که توجه فرد به معشوق حقیقی، از توجه کردن دیگران آسان تر باشد چه دیگران باید از هزاران خواسته و میل خویش دست بردارند اما او از همه دل بریده فقط به یک جا بند مانده که بایست از آن یک هم دل برکند و مِهر بردارد تا آن دل را به آستان معشوق حقیقی برده و آن مهر را به پای معشوق حقیقی بیافکند. خلاصه اینکه وابستگی های مختلف، عاشق را در یک بستگی منحصر ساخته و در اثر دل کندن از علایق مختلف، دل کندن او را از معشوق مجازی و توجهش را به معشوق حقیقی آسان می‏گرداند یعنی عشق باعث گسستن از معشوقه های مختلف دنیا گشته و زمینه توجه به معشوق عالی را آماده می سازد.( ابراهیمیان ، سید حسین ، سیری در سلوک عارفان، ص 89)

شهید دکتر چمران در مورد عشق به خدا جملات زیبایی می فرمایند:

« خدایا، هرگاه دلم رفت که محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی، خدایا به هرکه و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی، عشق هرکسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی، تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم و جز تو به چیزی و یا به کسی امید نبندم.( منصوری لاریجانی، دکتر اسماعیل ، زمزم عشق، صص 49-48)

تا اینجا کلمه عشق از نظر لغت و اصطلاح و فرق آن با محبت و همچنین منشاء عشق، مراتب عشق، انواع عشق و ثمرات عشق مورد بحث و بررسی قرار گرفت. حال می خواهیم عشق را در قرآن مجید و روایات بررسی کنیم.

در قرآن مجید و روایات، کلمه عشق استعمال نشده است، شاید به دلیل اینکه در زمان نزول قرآن کلمه عشق بوسیله شعرا، تنها در خدمت فسق و فجور و شهوترانی قرار گرفته بود. چنانچه اشعار شعرای آن زمان محتوایی جز دنیا پرستی و زرق و برق زندگی زودگذر دنیا نداشت و همچنین باعث شد که خداوند شعرای آن زمان را گمراه معرفی کند. در قرآن به جای کلمه عشق «حُب» آمده است.

 

« وَ الَّذِینَ آمَنُوا اَشَدُّ حُبّاً لِلَّه » (سوره بقره، آیه 165)

 کسانیکه ایمان آوردند، شدیدترین محبت آن ها برای تنها حضرت رب العالمین است.

 

معادل های معنایی عشق در قرآن  1- حب  2- ود  3- ولایت

 

الف) حُبّ: « وَ مِنَ النَاسِ مَنْ یَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللهِ اَنْدَادَاً یُحِبُّونَهُمْ کحُبِّ اللهِ وَ الَّذِینَ آمَنُوا اَشَدُّ حُبّاً لِلَّه»
( سوره بقره، آیه 165)

 برخی از مردم چیزهایی را شریک خدا گرفته اند و آنان را مانند خدا دوست دارند اما مومنان خدا را بسیار دوست دارند.

 

ب) وُدّ:   « اِنَّ الَّذینَ امَنوُا وَ عَمِلوُا الصَّالِحَاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمْ الرَّحْمَنُ وُدّاً » (سوره مریم، آیه 96)

خدای رحمان برای کسانی که ایمان بیاورند و عمل صالح انجام دهند، دوستی قرار می دهد.

 

ج) ولایت:   « اَلَا اِنَّ اَوْلِیآءَ اللهِ لَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لَا هُمْ یَخْزَنون» (سوره یونس، آیه 62)

آگاه باشید که دوستان خدا نه می ترسند و نه اندوهگین می شوند.

 

و انواع حب در قرآن مجید را می توان به دو دسته حب مقدس و حب نامقدس تقسیم بندی کرد.

حب مقدس: حب خدا به خلق، حب خلق به خدا، حب خلق به خلق، حب خلق به پیروزی بر کافران.

در آیاتی از قرآن، افراد مومن محبوب خدا دانسته شده و از آنان حسب مورد به تواب، مطهر، متوکل، متقی، محسن، صابر نامیده شده اند.

اِنَّ الله َ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلینَ.( سوره آل عمران، آیه 159)

وَ الله یُحِبُّ الصابِرینَ. (سوره آل عمران، آیه 146)

و همچنین در آیاتی از قرآن مجید از کسانیکه حب به خدا داشته باشند، ستایش شده و اظهار گردیده است که خدا نیز به آنان حب دارد.

قُلْ اِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ الله ُ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ الله ُ وَ یَغْفِرْلَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ الله ُ غَفُورٌ رَحیمٌ. (سوره
آل عمران، آیه 31)

ای پیامبر، بگو اگر خدا را دوست دارید، از من پیروی کنید تا خدا نیز شما را دوست داشته باشد و گناهانتان را بیامرزد. خدا، آمرزنده و مهربان است.

و در قسمت دوم حب نامقدس داریم :

1-  حب به بت ها:

وَمِنَ الناسِ مَنْ یَتَّخِذُ مِن دُونِ اللهِ اَنْدٰادًا یُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللهِ وَالَّذِینَ اٰمَنُوآ أَشَدُّ حُبّاً لِلَّّهِ وَلَوْ یَرَى الَّذِینَ ظَلَمُوآ إِذْ یَرَوْنَ العَذَابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِیعًا وَأَنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعَذَابِ .( سوره بقره، آیه 165)

برخی از مردم چیزهایی را شریک خدا گرفته اند و آنان را مانند خدا دوست دارند اما مومنان خدا را بسیار دوست دارند. کاش این کسانیکه ستم کردند، عذاب را می دیدند، می دیدند که قدرت به طور مطلق برای خداست و خدا به سختی عذاب می کند.

 

2- حب به ترویج فحشا:      

إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَنْ تَشِیعَ الفاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ اََلِیمٌ فِی الدُّنْیَا وَالآخِرَةِ . (سوره نور، آیه 19)

کسانی که دوست دارند فحشاء را در میان مومنان ترویج کنند، در دنیا و آخرت عذاب دردناکی دارند.

 

3- حب به دنیا و دارایی های دنیوی:

کَلّٰا بَلْ تُُحِبُّونَ العاجِلَةَ. (سوره قیامه، آیه 20)    وَ تَذَروُنَ اْلأٰخِرَةَ. (سوره قیامه، آیه 21)

این چنین نیست بلکه شما دنیا را دوست دارید و آخرت را وا می نهید.

 

4- حب به کافران، دشمن مسلمانان:

 

هَآ أَنتُمْ أُولآءِ تُحِبُّونَهُمْ وَلاٰ یُحِبُّونَكُمْ وَتُؤْمِنُونَ بِالْكِتَابِ كُلِّهِ وَإِذٰا لَقُوكُمْ قٰالُوآ ٰامَنّا وَإِذٰا خَلَوْا عَضُّواً عَلَیْكُمُ الأَنامِلَ مِنَ الْغَیْظِ قُلْ مُوتُوا بِغَیْظِكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ. (سوره آل عمران ، آیه 119)

این یهودیانی را که شما دوست دارید ولی آنان شما را دوست ندارند و حال که شما به تمام کتاب‏های آسمانی ایمان دارید ، هر گاه شما را دیدار کنند می گویند: ما ایمان آورده ایم اما هرگاه خلوت
می گزینند، سرانگشتانشان را از خشم به شما به دهان می گزند. ای پیامبر، به آنان بگو از خشم خود بمیرید.

 

5- حب به نامحرم به قصد کام جویی یا عشق مذموم

وَقالَ نِسْوَةٌ فِی الْمَدِینَةِ اِمْرَأَةُ الْعَزِیزِ تُرٰاوِدُ فَتیها عَن نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَها حُبّاً إِنّٰا لَنَریها فِی ضَلالٍ مُبینٍ. (سوره یوسف ، آیه 30)

زنان شهر گفتند: زن عزیز از جوان خدمتکارش کام خواسته است. دلش دوستی او را ربوده است. او در گمراهی آشکاری است.

چنانکه ملاحظه کردید چنان نیست که حب به طور مطلق مقدس باشد. حب در صورتی مقدس است که به خدا و مومنان به خدا تعلق بگیرد و به موجب آن خدا و آخرت ترجیح داده شود اما اگر به کسی یا چیزی در مقابل خدا و آخرت تعلق بگیرد، نامقدس است.

حال جای این پرسش است که چه کسانی مشمول حب الهی می شوند و چه کسانی مشمول حب الهی نمی‏شوند؟ در جواب باید بگوییم حب خداوند شامل افرادی می شود که حب‏شان در مسیر خدا و ائمه اطهار باشد. خداوند نیکوکاران، صابران، متقیان، مطهران، متوکلان و مقسطان، عادلان و پرهیزگاران و نمازگزاران را دوست دارد و شرط حب خدا نسبت به بنده اش این است که انسان مطیع اوامر الهی باشد و خدای خود را از صمیم قلب دوست داشته باشد.

در سوره آل عمران آیه 31 داریم:

قُلْ اِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ الله ُ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ الله ُ وَ یَغْفِرْلَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ الله ُ غَفُورٌ رَحیمٌ. (سوره آل عمران، آیه 31)

ای پیامبر، بگو اگر خدا را دوست دارید، از من پیروی کنید تا خدا نیز شما را دوست داشته باشد و گناهانتان را بیامرزد. خدا، آمرزنده و مهربان است.

اگر محبت خدا را داشتید و اثرات آن در عمل و زندگی شما آشکار می شد، خداوند هم شما را دوست می‏دارد و به دنبال این دوستی اثراتش در مناسبات او با شما آشکار می‏گردد و گناهان را می‏بخشد و شما را مشمول رحمتش می‏کند و دلیل دوستی متقابل خداوند نیز روشن است زیرا او وجودی است از هر نظر کامل و بی پایان و به هر موجودی که در مسیر تکامل گام بر می‏دارد بر اثر سنخیت پیوند محبت خواهد داشت از این آیه ضمناً روشن می شود که محبت یکطرفه نمی تواند وجود داشته باشد زیرا هر محبتی دارنده آن را دعوت می کند که عملاً در راه خواسته های واقعی محبوب گام بردارد و در چنین حالتی به طور قطع محبوب نیز به او علاقه پیدا می کند. (ناصر، مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، جلد دوم، ص 514)

 حال در جواب این سوال که چه کسانی مشمول حب الهی نمی شوند، باید گفت: حب خداوند شامل افرادی که حب شان در مسیر خدا و ائمه اطهار نباشد، نمی‏شود. خداوند متجاوزان، کافران، ظالمان، متکبران، فخرفروشان، خائنان، مفسدان و بد زبانان را دوست ندارد.

و عشق به خدا از منظر روایات: عشق به خدا عبارت است از تطهیر باطن بنده از غیر خدا و خالی نمودن وجودش از هر مانعی که بین او و مولایش حائل می شود تا جز با حق و از حق نشنود و جز با حق نبیند و جز با حق نگوید.

پیامبر اکرم (ص) در پاسخ به این پرسش که چه چیز موجب محبت خدا و محبت مردم می شود؟ فرمود: به آنچه نزد خدای عزوجل است دل ببند تا خدایت دوست بدارد و از آنچه مردم دارند، دل برکن مردم دوست خواهند داشت. (محمدی ری شهری، محمد، میزان الحکمه، ص 933)

 

و محبوب ترین مردم نزد خدا از منظر روایات:

امام صادق (ع) فرمودند: خدای عزوجل فرموده است مردم خانواده من هستند پس محبوب ترین آن‏ها نزد من کسی است که با آنان مهربان تر و در راه برآوردن نیازهایشان کوشاتر باشد. (کلینی، محمد بن بعقوب بن اسحاق، اصول کافی، جلد 2، ص 164)

و حال عشق از منظر امام خمینی (ره) این عارف معاصر و این عاشق شهیر بررسی می کنیم:

1- منشاء عشق ازلی است و عاشق در عشق وجود پیدا کرده است.

2- عشق الهی در همه موجودات سریان دارد.

3- عشق مقوله ای است غیر از علم و نظر که وسیله اش، عقل جزیی است.

4- عشق منزلی بس خطرناک است و هرکس را بدان راه نیست، در راه عشق باید از سر گذشت.

5- عشاق حقیقی با اسم و رسم بیگانه اند.

6- به مدد عشق، حباب های عاشق در مراحل کمال به کنار می رود.

7- عافیت حقیقی و سلامت باطنی همه در عشق است.

چشم بیمار تو هرکس را به بیماری کشاند                                  تا ابد این عاشق بیمار، بیماری ندارد

8- شرط عشق، رستن از خود و خودی است.

 اگر دل بسته ای بر عشق جانان، جای خالی کن        که این میخانه هرگز نیست جز مأوای بی دل‏ها  

    بگذر از خویش اگر عاشق دلباخته ای                       که میان تو و او ، جز تو کسی حایل نیست

(خمینی (ره)، روح الله، فرهنگ دیوان امام خمینی، صص 232- 231)

 

خداوند در سوره احزاب آیه 72 فرموده است:

اِنّا عَرَضْنَا الْاَمانَةَ عَلَی السَّمَوٰاتِ وَالْاَرْضِ وَالْجِبالِ فَاَبَیْنَ اَنْ یَحْمِلْنَها وَاَشْفَقْنَ مِنْها وَحَمَلَها الْاِنسَانُ. (سوره الاحزاب، آیه 72)

ما امانت را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه داشتیم. آن ها از حمل آن ابا کردند و از آن هراس داشتند اما انسان آن را بر دوش کشید.

نتیجه ای که از کل بحث می گیریم این است که به نظر می رسد این خواست خدا بود که انسان بار امانت را به دوش بکشد و محبوب خداوند گردد و خدای متعال را مُحب خویش قرار دهد.

خداوند اول عاشق و اول معشوق است. در واقع انسان عشق خداوند را به امانت گرفت و انسان در مقابل این عشق مسئول است و باید تا آخرین لحظه عمرش از آن پاسبانی نماید و از طریق اطاعت امر خداوند و انجام فرائض و ترک نواهی و دوست داشتن او از صمیم قلب و دوست داشتن ائمه اطهار و اجرای دستورات آنان به این عشق الهی پاسخ صحیحی دهد.

عشق خدا به انسان باعث شد که انسان امانت الهی را بر دوش بگیرد و خود را مسئول در برابر این عشق بداند. البته تمام موجودات و کائنات در برابر خداوند به ذکر و ثنا مشغولند ولی انسان با داشتن اختیار و اراده به اطاعت امر می پردازد و این تجلی عشق انسان به خداست.

 الهی، حمد و ثنای بی پایان ما سزاوار توست و این تویی که حمد و ثنای ازلی و ابدی را سزاواری. ما را در زیباترین اسلوب ها به صورتی زیبا آفریده ای و نعمت بی‏دریغ خویش را به ما ارزانی داشتی، این تویی که به انسان ناچیز قدرت عظما بخشیده ای و موجودی ناتوان را بر تواناترین موجودات خویش سیطره و سلطنت داده ای. هم اکنون ابر و باد و مه و خورشید و فلک را در اختیار خود می بینم و می دانم که تسلط قادر و قاهر تو ما را بر نوامیس طبیعت برتری و چیرگی داده است. (فاضل، جواد، صحیفه سجادیه، ص 46)

 

منابع و مآخذ:

1-    قرآن مجید

2-    ابراهیمی دینانی، غلامحسین، دفتر عقل و آیت عشق، تهران، انتشارات طرح نو، چاپ اول، 1380

3-    ابراهیمیان، سید حسین، سیری در سلوک عارفان، چاپ اول، دفتر نشر معارف، قم، 1383

4-    ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، قم، نشر ادب الحوزه، 1405

5-    الانصاری، عبدالرحمن بن محمد، عشق اصطرلاب اسرار خداست، ترجمه قاسم انصاری، انتشارات طهوری، تهران، چاپ اول، بی تا.

6-    الهی قمشه ای، محیی الدین مهدی، حکمت الهی عام و خاص، انتشارات دانشگاه تهران، 1335

7-    بهشتی، محمود، سیر و سلوک ، انتشارات علامه طباطبائی، تهران، چاپ اول، 1374

8-    بیات، محمد حسین، مبانی عرفان و تصوف، تهران، انتشارات دانشگاه علامه طباطبائی، چاپ اول، 1374

9-     جعفری، محمد تقی، عرفان اسلامی، انتشارات صنعتی شریف، چاپ اول، 1373

10-خمینی (ره)، روح الله، فرهنگ دیوان و اشعار امام خمینی (ره)، موسسه تنظیم نشر آثار امام، چاپ اول، زمستان 1372

11-ذوالفقاری، غلامحسین، کتاب رهنمون، انتشارات سخن، چاپ دهم، 1379، بی جا

12-رودگر کوهپر، محمد جواد، حدیث وصال، ناشر جهاد دانشگاهی گیلان، 1374

13-فاضل، جواد، صحیفه سجادیه امام زین العابدین، قم، انتشارات پارسیان، چاپ پنجم، 1385

14-کلینی، محمد بن یعقوب بن اسحاق، اصول کافی، تحقیق علی اکبر غفاری، دارالکتب الاسلامیه، چاپ پنجم، تهران، 1362

15-محمدی ری شهری، محمد، میزان الحکمه، مترجم حمید رضا شیخی، ناشر دارالحدیث قم، 1377

16- مطهری، مرتضی، جاذبه و دافعه علی (ع)، انتشارات صدرا، چاپ چهلم، 1380

17-مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، جلد 3، انتشارات صدرا، چاپ اول، 2 فروردین 1372

18-مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، با همکاری جمعی از نویسندگان، دارالکتب الاسلامیه، قم، چاپ نهم، 1371

19-منصوری لاریجانی، اسماعیل، زمزم عشق، انتشارات مرکز نشر فرهنگی آیه، چاپ اول، 1379

20-منصوری لاریجانی، اسماعیل، ساحت ربوبی، ناشر موسسه فرهنگی، انتشارات آیه، چاپ اول،1380

                                 

 

 زلیخا صادقی کوکنده

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 23 خرداد 1394 :: نویسنده :

كتاب سلیم در دست محدّثین بزرگ‏

تا این مرحله كتاب سلیم، از دست مؤلّف عظیم الشأن آن به عالمى بزرگ چون ابان بن ابى عیّاش، و از دست او به بزرگ علماى شیعه در بصره یعنى ابن اذینه منتقل شد. اكنون مراحل بعدى در حفظ كتاب او را پى مى‏گیریم:

كتاب سلیم پس از وفات ابان، توسط ابن اذینه به دست هفت نفر از بزرگان محدّثین رسیده است: ابن ابى عمیر، حماد بن عیسى، عثمان بن عیسى، معمر بن راشد بصرى، ابراهیم بن عمر یمانى، همام بن نافع صنعانى، عبد الرزاق بن همام صنعانى.

این عدّه از نسخه اصلى كتاب نسخه‏بردارى كردند، و از آنجا كه با یك دیگر معاصر بودند احادیث كتاب را گاهى بنقل از یك دیگر و گاهى از خود نسخه نقل مى‏كردند.

اینان ناقلین اوّلیه نسخه كتاب سلیم بودند كه نسخه‏هاى بعد، از روى نسخه‏هاى آنان استنساخ شده و تا امروز بدست ما رسیده است.

با توجه به مدارك موجود، محدثینى كه در مراحل بعد كتاب سلیم به دستشان رسیده معرفى مى‏كنیم: اسانیدى كه امروزه كتاب سلیم را براى ما نقل مى‏كند به هفت سند منتهى مى‏شود. چهار سند آن به شیخ طوسى، و یك سند آن به محمد بن صبیح بن رجا، و یك سند به ابن عقده، و یك سند به شیخ كشّى، و یك سند به حسن بن ابى یعقوب دینورى منتهى مى‏شود.

این هفت سند به سه نفر از بزرگان محدّثین یعنى ابن ابى عمیر و حماد بن عیسى و عبد الرزاق بن همام- كه قبلا نامشان ذكر شد- بر مى‏گردد. یعنى نسخه‏هاى كتاب سلیم نزد این سه نفر بوده و بدست ایشان انتشار یافته است كه توضیح آن چنین است:

اوّل: نسخه عبد الرزاق، كه به چهار طریق به دست ما رسیده است: طریق ابن عقده متوفّاى 333، طریق محمد بن همام بن سهیل متوفّاى 332، طریق حسن بن ابى یعقوب دینورى متوفاى قرن سوم، طریق ابو طالب محمد بن صبیح بن رجا در دمشق سال 334.

نسخه سوّم و چهارم تا امروز متداول است و نسخه‏هایى از آن هم اكنون در كتابخانه‏هاى خطى موجود است.

اسرار آل محمد، ص: 37

دوّم: نسخه حماد بن عیسى، كه از طریق شیخ طوسى و شیخ نجاشى با اسناد متصل براى ما نقل شده است.

سوّم: نسخه ابن ابى عمیر، كه از طریق شیخ طوسى با اسناد متصل به دست شیخ حرّ عاملى و علّامه مجلسى رسیده است. هم اكنون نسخه‏هایى از آن در كتابخانه‏هاى خطى وجود دارد، و چاپهاى اوّل كتاب سلیم هم از روى همین نسخه‏ها انجام شده است.

سلسله متّصل علما در نسخه بردارى از كتاب سلیم‏

بعنوان نمونه، یكى از اسنادى كه نسخه كتاب سلیم را در یك سلسله متصل از زمان سلیم تاكنون براى ما نقل كرده‏اند و همگى از بزرگان علماى شیعه محسوب مى‏شوند بیان مى‏شود تا ارزش كتاب و توجّه خاصّ علما به این كتاب بیشتر روشن شود. ترتیب این سند چنین است:

مؤلّف كتاب، سلیم بن قیس هلالى متوفاى 76 هجرى كه از اصحاب امیر المؤمنین و امام حسن و امام حسین و امام زین العابدین و امام باقر :است، كتابش را به ابان تحویل داده است.

ابان بن ابى عیّاش متوفاى 138 هجرى كه از اصحاب امام زین العابدین و امام باقر و امام صادق :است، كتاب را به بزرگ علماى شیعه در بصره عمر بن اذینه تحویل داده است.

ابن اذینه متوفاى حدود 168 هجرى كه از اصحاب امام صادق و امام موسى كاظم 8است، كتاب را به یكى از بزرگترین علماى شیعه یعنى محمد بن ابى عمیر تحویل داده است.

ابن ابى عمیر متوفاى 217 هجرى كه از اصحاب امام كاظم و امام رضا و امام جواد 8 است، كتاب را براى سه نفر از بزرگان علماى شیعه نقل كرده است كه عبارتند از:

1. عالم بزرگ قم احمد بن محمد بن عیسى از علماى قرن سوم كه از اصحاب امام رضا و امام جواد و امام هادى :بوده است.

2. شیخ معتمد یعقوب بن یزید سلمى از علماى قرن سوم كه از اصحاب امام رضا و امام جواد و امام هادى :بوده است.

3. شیخ جلیل محمد بن حسین بن ابى الخطاب متوفاى 262 هجرى كه از اصحاب امام جواد و امام هادى و امام عسكرى :بوده است.

این سه نفر از بزرگان اصحاب ائمّه :بوده‏اند و هر یك صاحب تألیفات بسیارى هستند.

بزرگ علماى قم عبد اللَّه بن جعفر حمیرى كه در سال 300 هجرى زنده بوده و از اصحاب امام هادى و امام حسن عسكرى 8است، بنقل از سه عالم مذكور كتاب سلیم را روایت كرده است.

عالم بزرگ شیعه ابو على محمد بن همام بن سهیل متوفاى 332 هجرى كتاب سلیم را بنقل از عبد الله حمیرى و عبد الرزاق بن همام از علماى قرن سوم نقل كرده است.

عالم بزرگ شیعه هارون بن موسى تلعكبرى متوفاى 385 هجرى بنقل از شیخ ابو على محمد بن همام كتاب سلیم را روایت كرده است.

محدّث جلیل حسین بن عبید الله غضائرى متوفاى 411 هجرى كتاب را بنقل از تلعكبرى روایت كرده است.

شیخ طوسى متوفاى 460 هجرى كتاب سلیم را از ابن غضائرى نقل كرده است.

شیخ طوسى كه اكثر اسانید كتب شیعه به او منتهى مى‏شود و صاحب كتابخانه عظیم در بغداد بوده و مؤسّس حوزه علمیّه نجف اشرف است كتاب را براى سه نفر نقل كرده است:

1. محدّث بزرگ شهرآشوب جدّ صاحب مناقب، از علماى قرن پنجم.

2. فقیه صالح محمد بن احمد بن شهریار خزانه دار حرم امیر المؤمنین علیه السّلام، از علماى قرن ششم.

3. عالم جلیل شیخ ابو على فرزند شیخ طوسى، از علماى قرن ششم.

این سه نفر هم كتاب را به این تفصیل روایت كرده‏اند:

- شیخ شهرآشوب نسخه‏اش را براى نوه‏اش ابن شهرآشوب صاحب كتاب مناقب‏

نقل كرده است و صاحب مناقب در سال 567 هجرى در شهر حلّه كتاب سلیم را نقل كرده است.

- شیخ ابن شهریار كتاب را براى عالم بزرگ شیخ ابو الحسن عریضى نقل كرده است و شیخ عریضى در سال 597 هجرى كتاب را براى شیخ فقیه محمد بن كال نقل كرده است.

- شیخ ابو على فرزند شیخ طوسى كتاب را براى دو نفر روایت كرده است:

1. شیخ فقیه حسن بن هبة اللَّه بن رطبة سوراوى، كه او هم در كربلا به سال 560 هجرى كتاب را روایت كرده است.

2. شیخ امین حسین بن احمد بن طحال مقدادى كه شیخ ابو على در سال 490 هجرى كتاب را براى او نقل كرده است. شیخ مقدادى هم در سال 520 هجرى در نجف كتاب را براى شیخ هبة اللَّه بن نما نقل كرده است. شیخ ابن نما هم در سال 565 هجرى در شهر حلّه كتاب سلیم را نقل كرده است.

این نسخه‏هاى كتاب كه با این اسناد عالى از شیخ طوسى; نقل شده دست به دست توسط علماى بزرگ همچنان نقل و استنساخ شده و نسخه‏هاى آن تكثیر گردیده تا به دست دو عالم بزرگ شیعه یعنى شیخ حرّ عاملى ;متوفّاى 1104 و علّامه مجلسى ;متوفاى 1111 رسیده است.

علّامه مجلسى ;تمام نسخه خود را در كتاب بحار الانوار در ابواب مناسب هر حدیث منعكس نموده است.

نسخه شیخ حرّ عاملى هم از روى نسخه عتیقه‏اى به سال 1085 در اصفهان استنساخ شده است. سپس آن نسخه به دست فرزندانش و بعد به دست افراد معینى رسیده كه نامشان در اوّل نسخه مذكور است. در آخرین مرحله به دست شیخ محمد سماوى در سال 1370 در نجف رسیده است و بارها از روى آن نسخه‏بردارى شده تا چاپ نجف كتاب سلیم از روى همان نسخه انجام شده است، و خود نسخه هم اكنون در كتابخانه آیة اللَّه حكیم در نجف است.

امروزه بیش از 60 نسخه خطى از كتاب سلیم قابل معرفى است، و در همین حال بیش از 24 نسخه خطى آن در كتابخانه‏هاى عمومى و خصوصى موجود است، و نسخ بسیارى هم در طول تاریخ در دست علما بوده است كه در كتابهاى خود آنها را ذكر كرده‏اند.

با نگاهى به تاریخچه كتاب سلیم در طول تاریخ هزار و چهار صد ساله آن، نسخه‏هاى آن را در شهرهاى مختلف اسلامى مى‏یابیم كه عبارتند از: مكّه و مدینه از شهرهاى حجاز، صنعا و بندر مخا از شهرهاى یمن، نجف و كربلا و حلّه و بغداد و بصره و كوفه از شهرهاى عراق، دمشق از شهرهاى شام، اصفهان و قم و مشهد و تهران و یزد از شهرهاى ایران، لكنهو و بمبئى و فیض‏آباد از شهرهاى هند.

بدین ترتیب در مى‏یابیم كه این كتاب در هر دوره‏اى از تاریخ اسلام با منزلت و ارزش خاصّش مورد توجه علما بوده و بعنوان اوّلین و قدیمى‏ترین میراث عقیدتى و علمى اسلام حفظ شده است و بعنوان یك كتاب مرجع، از مطالب آن در علوم مختلف از جمله فقه و اصول و رجال و حدیث و تاریخ و تفسیر استفاده‏هاى وافرى برده‏اند.

از نیمه دوم قرن چهاردهم به تحقیق و چاپ متن عربى كتاب سلیم تحت اشراف علماى بزرگ اقدام شده و در اواخر این قرن به زبان اردو ترجمه و چاپ شده است.

در آغاز قرن پانزدهم اقدام به ترجمه فارسى آن نیز شده و در سطح وسیعى انتشار یافته است.

خدا را شكر كه این امانت ذى قیمت سلیم و محصول عمر او را كه با اقتباس از انوار علوم ائمه علیهم السّلام و با كمك اصحابشان تألیف نموده، بدست محدّثین و علماى بزرگ حفظ فرموده است.

در شأن چنین عالمانى امام هادى 7فرموده‏اند:

«لو لا من یبقى بعد غیبة قائمنا من العلماء الدّاعین الیه و الدّالّین علیه و الذّابّین عن دینه بحجج اللَّه و المنقذین لضعفاء عباد اللَّه من شباك إبلیس و مردته و من فخاخ النّواصب لما بقى احد الّا ارتدّ عن دینه» «11»، «اگر نبودند علمایى كه بعد از غیبت قائم ما باقى مى‏مانند و به او دعوت مى‏كنند و به سوى او راهنمایى مى‏نمایند و با حجّتهاى الهى از دین دفاع مى‏كنند و بندگان ضعیف خدا را از دامهاى ابلیس و یاران او و ناصبیان نجات مى‏دهند، اگر اینان نبودند احدى نمى‏ماند مگر آنكه از دین خود بر مى‏گشت».

در اینجا یك دوره خلاصه از زندگانى سلیم و تاریخچه كتابش پایان مى‏پذیرد، كه در واقع ترسیمى از یك جهاد علمى و فداكارى دینى است و آمادگى لازم را براى مطالعه دسترنج شصت ساله مؤلف و تشكر از زحمات هزار و چهار صد ساله علما براى حفظ آن، در ذهن خواننده ایجاد مى‏كند.

درباره کتاب قیس

در باره کتاب قیس، مطالبی وجود دارد که بسیار مهم بوده و به عنوان نکات کلیدی در باب معرفت کتاب و معرفت مؤلف به حساب می آید. 

نام مشهور كتاب‏

از آنجا كه نامگذارى مؤلّف براى ما روشن نیست، بهترین نام كتاب همان است كه در اكثر زمانها بدان معروف بوده است. این كتاب از زمان امام صادق 7تاكنون بنام «كتاب سلیم بن قیس هلالى» معروف است‏.. براى اوّلین بار این نام را در كلام امام صادق 7مى‏بینیم كه مى‏فرماید: «هر كس از شیعیان و محبّین ما كتاب سلیم بن قیس هلالى را نداشته باشد ...» «12». با توجّه به اینكه سلیم كتاب دیگرى نداشته بهترین نامى كه راه هر گونه اشتباه را مى‏بندد همین است

این کتاب نامهایی غیر مشهوری نیز دارد که هر کدام از آنها با توجه به مطالب موجود در کتاب یا با توجه به ویژگی خاصی، به آن نام شناخته می شود.

یکی از نامهای این کتاب«اصل» است. چون این كتاب از مهمترین كتابهاى اصول چهارصدگانه شیعه به حساب مى‏آید، آن را "اصل" می نامند.

اولین کتابی که در اسلام نوشته شد

اوّلین كسى كه در تاریخ اسلام اقدام به تألیف نموده سلیم بن قیس است، و با دقّت در شرائط اجتماعى سالهاى اوّل بعد از رحلت پیامبر 7معلوم مى‏شود كه در موضوع معارف و تاریخ هیچ كتابى قبل از كتاب سلیم در آن عصر تألیف نشده است.

براى اثبات این مطلب، توجّه به آنچه در تاریخچه تألیف این كتاب در قسمت اوّل ذكر شد روشن مى‏كند كه زمان و مكانى كه سلیم در آن اقدام به این تألیف نموده از هر جهت استثنائى بوده و اوّلین فرصتى بوده كه مؤلف دست به این اقدام بزرگ زده است. گذشته از آن، دو جنبه دیگر را هم مورد بررسى قرار مى‏دهیم:

1. گواهى اهل خبره به اوّل بودن كتاب.

2. بررسى مناقشات در اوّل بودن كتاب.

كلمات علما در اوّل بودن كتاب‏

علمایى كه ذیلا سخنان ایشان ذكر مى‏شود همگى اهل خبره در كتابشناسى و علم رجال و تاریخ هستند.

1. شیخ ابن ندیم مى‏گوید: «اوّلین كتابى كه براى شیعه ظاهر شده كتاب سلیم بن قیس هلالى است» «13».

2. شیخ نعمانى مى‏گوید: «در بین همه اهل علم و راویان حدیث ائمّه علیهم السّلام اختلافى نیست كه كتاب سلیم بن قیس هلالى از بزرگترین و قدیمترین كتابهاى‏پایه‏اى است كه اهل علم و راویان حدیث اهل بیت علیهم السّلام نقل كرده‏اند» «14».

3. قاضى بدر الدین سبكى مى‏گوید: «اوّلین كتابى كه براى شیعه تألیف شده كتاب سلیم بن قیس هلالى است» «15».

4. علّامه میر حامد حسین مى‏گوید: «كتاب سلیم بن قیس هلالى كه سزاوار است در حقّ آن گفته شود: قدیمى‏تر و افضل از همه كتابهاى شیعه است همان طور كه علّامه مجلسى به این مطلب معترف است» «16».

5. علّامه خوانسارى صاحب روضات مى‏گوید: «كتاب سلیم اوّلین تألیف و تدوین در اسلام است كه احادیث را جمع كرده است» «17».

6. محدّث قمى مى‏گوید: «كتاب سلیم اوّلین كتابى است كه براى شیعه ظاهر شده و بین محدّثین معروف است» «18».

7. علّامه سیّد حسن صدر در كتابهایش، سلیم را در شمار اوّلین تألیف‏كنندگان در حدیث و تاریخ نام برده است‏ «18».

8. مورّخ خبیر مدرّس خیابانى مى‏گوید: «كتاب سلیم اوّلین كتابى است كه براى شیعه ظاهر شده است» «19».

9. علّامه مرعشى نجفى مى‏گوید: «كتاب سلیم از قدیمى‏ترین كتابها نزد شیعه است» «20».

10. علّامه موحّد ابطحى مى‏گوید: «كتاب سلیم اوّل كتاب شیعه است كه در بین عموم ظاهر و مشهور شده و همه آن را مى‏شناسند» «21».

بررسى مناقشات در اوّل بودن كتاب‏

در مورد اوّل بودن كتاب سلیم دو اشكال مطرح شده كه با بررسى آنها مطلب كاملا روشن خواهد شد.

اشكال اوّل: بعضى گفته‏اند: اوّلین مؤلّف در اسلام امیر المؤمنین 7است كه با املاى پیامبر 7معارف اسلام و تفسیر قرآن را مى‏نوشت و بنام «كتاب علىّ 7» معروف است. همچنین كتاب «مصحف فاطمه علیها السّلام» كه بعد از رحلت پیامبر 6در تماس حضرت زهرا علیها السّلام با جبرئیل و ملائكه :به تألیف رسیده است، و نیز كتاب «جفر و جامعه» كه نزد امیر المؤمنین 7بوده است. این سه كتاب بر كتاب سلیم تقدم دارند و هر سه در دست ائمه :بوده‏اند تاكنون كه نزد حضرت بقیة الله الاعظم عجل اللَّه فرجه محفوظ است.

در جواب از این سخن باید گفت: اوّل بودن كتاب سلیم در مقایسه با تألیفات مردم عادى است كه در دسترس همگان است. كتابهایى كه نزد امیر المؤمنین و فاطمه زهرا 8بوده و بعد به دست ائمّه :رسیده ناموس دین و لوح محفوظ است و با علم لدنّى و تعلیم الهى بدست ایشان رسیده و تدوین شده كه در رأس همه آنها قرآن است، و اینها بعنوان یك كتاب عادى تلقّى نمى‏شود «22» تا امثال كتاب سلیم با آنها مقایسه شود.

اشكال دوّم: در شمار اوّلین كتابهاى تألیف شده در اسلام، نام كتابهاى زیر دیده مى‏شود: كتاب سنن تألیف ابو رافع، كتاب حدیث جاثلیق تألیف سلمان، كتاب فتن تألیف ابو ذر، كتاب فرمان امیر المؤمنین 7به مالك اشتر تألیف اصبغ بن نباته، كتاب مقتل الحسین 7تألیف اصبغ بن نباته، كتاب قضاوتهاى امیر المؤمنین علی 7تألیف ابو رافع، كتاب حارث همدانى، كتاب ربیعة بن سمیع، كتاب عبید الله حلبى.

در جواب از این موارد باید گفت:

اوّلا: مؤلّفین كتابهاى مذكور یا معاصر سلیم بوده‏اند و یا بعد از او مى‏زیسته‏اند.

بنا بر این دلیلى بر تقدّم تألیف آنها بر سلیم نیست، و تقدّم تاریخ وفات بعضى از آنهادلیل بر تقدّم كتابهایشان نمى‏شود.

از سوى دیگر، با توجّه با تاریخچه‏اى كه از تألیف كتاب سلیم ذكر شد معلوم گردید كه او از اوائل سال 14 هجرى مشغول تألیف بوده و قضایاى مورد مشاهده‏اش و آنچه از امیر المؤمنین 7و سلمان و ابو ذر و مقداد و غیر ایشان مى‏پرسیده ثبت مى‏كرده است. با در نظر گرفتن این سابقه از تألیف سلیم، مى توان اذعان داشت كه او از اكثر افراد مذكور بلكه از همه آنها در تألیف مقدّم بوده است.

ثانیا: از اكثر كتابهاى مذكور اثرى باقى نمانده و حتّى نقل مستقیمى هم در دست نیست و در این میان اوّلین كتابى كه عینا بدست ما رسیده است فقط كتاب سلیم است.

ثالثا: كتاب عبید الله حلبى كه شیخ برقى در رجالش ذكر كرده‏ «24»، مؤلّف آن از اصحاب امام صادق 7است و یقینا بعد از سلیم اقدام به تألیف كرده است. احتمالا منظور شیخ برقى از اوّل بودن كتاب حلبى، در بین تألیفاتى است كه از فكر مؤلّف باشد نه بصورت جمع و تدوین، و بهر حال تقدّم سلیم بر او مسلّم است.

در خاتمه سخن در یك جمله مى‏توان گفت: كتاب سلیم اوّلین اثر در اسلام است كه بعد از مؤلّفش تا زمان ما باقى مانده و هیچ كتابى در این موضوع بر آن تقدّم ندارد، و اگر هم فرضا تقدّم داشته تنها یادگار باقیمانده از اوّل اسلام فقط كتاب سلیم است.

در پایان این مناقشات بیان می داریم که؛ مطرح كردن مسأله اوّلیّت چیزى جز قدرشناسى و اهمیت دادن به آن کتاب نیست، لذا این مطلب فقط نسبت به كتاب موجود قابل تصوّر است، كتابهایى كه اكنون مفقودند اگر مقدم هم باشند فعلا ارزش عملى ندارند، چون در دسترس نیستند تا مورد استفاده علمى قرار گیرند.

این کتاب به محضر ائمه معصومین :رسیده است و آن انوار مقدس درباره آن مطالبی بیان نموده اند که دال بر تأیید مطالب این اثر گرانسنگ می باشد. ما برای پرهیز از اطاله کلام علاقه مندان را به کتاب اسرار آل محمد«25» ارجاع می دهیم.

 

_____________________________________________________

(1)   نام كامل سلیم با این خصوصیات در كتابهاى زیر مذكور است: رجال برقى: ص 4. فهرست شیخ طوسى.ص 81. رجال نجاشى: ص 6. خلاصة الاقوال: ص 82. عوائد الایام: ص 290. ضوابط الاسماء: ص 39.روضات الجنات: ج 4 ص 65.

(2)   رجال برقى: ص 4 و 7 و 8 و 9. رجال شیخ طوسى: ص 43 و 68 و 74 و 91 و 124. فهرست ابن ندیم:ص 275. خلاصة الاقوال: ص 83.

(3)   معجم قبائل العرب: ج 3 ص 1221. اللباب: ج 3 ص 396.

(4)   تاریخ ولادت سلیم از آنجا بدست مى‏آید كه سلیم در حدیث 34 كتاب تصریح مى‏كند كه در آخرین روزهاى جنگ صفین در سال 38 هجرى چهل سال داشته است. در نتیجه سال تولد او، دو سال قبل از هجرت مى‏شود. براى دستیابى به تاریخ دقیق جنگ صفین به كتاب «صفین» نصر بن مزاحم: ص 473 مراجعه شود.

(5)   تعیین سال شانزدهم براى آن است كه در این سال، سلمان بعنوان حاكم مدائن از مدینه به آن شهر رفته است. از آنجا كه سلیم احادیث بسیارى از سلمان و نیز در مجلسى كه سلمان و ابو ذر و مقداد هر سه حضور داشته‏اند نقل كرده، باید ورود سلیم به مدینه چند سال قبل از حكومت سلمان در مدائن باشد.

(6)   بحار الانوار: ج 2 ص 5 ح 8

(7)   (7) این شهر در آن زمان بسیار بزرگ و خوش آب و هوا بوده است. هم اكنون از این شهر روستایى بنام «نوبندگان» بین شیراز و فسا باقى مانده است.

(8)   تعیین سال 76 بعنوان سال رحلت سلیم از مجموعه قرائن زیر بدست آمده است:

حجاج در سال 75 هجرى بعنوان حاكم عراق وارد كوفه شد. طبق تصریح ابان در سر آغاز كتاب سلیم، حجاج پس از ورود به عراق فورا سراغ سلیم را گرفته و سلیم هم بى‏وقفه فرار كرده و به نوبندجان آمده است. همچنین ابان تصریح مى‏كند كه پس از ورود به نوبندجان دیرى نپایید كه سلیم از دنیا رفت. بنا بر این از سال 75 زمان زیادى نگذشته كه سلیم از دنیا رفته كه اگر حد اكثر حساب كنیم سال 76 مى‏شود.

(9)   «باب حطه» در بنى اسرائیل درى بوده كه همه باید هنگام عبور از آن در مقابل خداى عز و جل سر تعظیم فرود مى‏آوردند. اهل بیت :از این جهت به «باب حطه» تشبیه شده‏اند كه همه مردم باید در مقابل ایشان سر تعظیم فرود آورند و سخن ایشان را بپذیرند، تا بدین وسیله در مقابل خداوند اظهار تعظیم و خضوع نموده باشند. به بحار الانوار: ج 13 ص 185- 180 مراجعه شود.

(10)        براى نمونه احادیث 6، 10، 12، 37 و 58 ملاحظه شود.

(11)        بحار الانوار/ج2/ص6/حدیث 12

(12)        اسرار آل محمد/سلیم بن قیس /ص58

(13)        فهرست ابن ندیم: ص 275.

(14)        غیبت نعمانى: ص 61.

(15)         الذریعة: ج 2 ص 153 بنقل از كتاب محاسن الوسائل فی معرفة الاوائل تألیف سبكى.

(16)            عبقات الانوار: ج 2 ص 61.

(17)         روضات الجنّات: ج 4 ص 67.

(18)         الكنى و الالقاب: ج 3 ص 243.

(19)         تأسیس الشیعة لفنون الاسلام: ص 272 الشیعة و فنون الاسلام: ص 68.

(20)         ریحانة الادب: ج 6 ص 369.

(21)         احقاق الحق: ج 1 ص 55.

(22)        تهذیب المقال: ج 1 ص 180.

(23)        در این باره به الذریعه: ج 2 ص 306 مراجعه شود.

(24)        رجال برقی/27

(25)        اسرار آل محمد/ اسماعیل انصاری/انتشارات الهادی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 23 خرداد 1394 :: نویسنده :
در بین عموم ظاهر و مشهور شده و همه آن را مى‏شناسند» «21».

سلیم در زمان حجّاج‏

در سال 75 هجرى، حجّاج بن یوسف ثقفى از طرف عبد الملك بن مروان حاكم عراق شد و وارد كوفه گردید. از اوّلین كسانى كه حجاج سراغشان را گرفت سلیم بن قیس بود، چرا كه سابقه او با امیر المؤمنین 7روشن بود.

بهمین جهت با ورود حجاج، سلیم بن قیس بهمراه كتابش از عراق فرار كرد و به سمت ایران آمد تا در سرزمین فارس در نزدیكى شیراز به شهر بزرگى بنام «نوبندجان» «7» رسید. سلیم در این تبعید ناخواسته كه علّتى جز ولایت امیر المؤمنین علیه السّلام نداشت، هفتاد و هفت سالگى عمر خود را مى‏گذراند.

ارتباط سلیم با ابان بن ابى عیّاش در ایران‏

در شهر نوبندجان، سلیم با جوانى كه 14 سال از عمرش مى‏گذشت و نامش «ابان» بود ملاقات كرد. البته جنبه آشنایى بین سلیم و ابان براى ما معلوم نیست كه آیا فامیل بوده‏اند و یا سابقه دوستى داشته‏اند یا یك اتّفاق و تصادف بوده است. ولى به هر حال سلیم در خانه پدرى ابان بن ابى عیّاش اقامت كرد.

ابان در آن سنین قرائت قرآن را آموخته بود ولى از آنچه بعد از پیامبر 6بر اهل بیت علیهم السّلام رفته بود آگاهى نداشت، چرا كه در طول پنجاه سال پس از فتح مناطق فارس و توابعش، همان دین منسوخ از طرف حاكمان به مردم تفهیم شده بود.

در چنین شرائطى، مردى همچون سلیم نعمتى عظیم براى ابان بود كه حقایق دینى را از او بگیرد، و آنچه را ندیده از شاهد عینى بپرسد.

سلیم هم در فكر كسى بود كه بتواند امانت بزرگ و ثمره عمرش را بخوبى حفظ كند و آن را سالم به نسلهاى بعد منتقل كند. لذا بفكر تربیت عقیدتى ابان افتاد و آهسته آهسته او را با حقایق گذشته تاریخ اسلام آشنا كرد و وقایع بعد از پیامبر 6را براى او تشریح نمود و بدین وسیله او را متوجّه شرائط موجود نمود. بدین ترتیب شرائط عقیدتى و فكرى بین ابان و سلیم براى تحویل كتاب آماده شده بود.

تصمیم سلیم در باره كتاب‏

دیرى نگذشت كه سلیم احساس كرد در سرزمین غربت، عمرش به پایان خود نزدیك مى‏شود، و مهمترین مسأله براى او حفظ كتابش بود. كتابى كه سرتاسر آن بیان مظلومیّت اهل بیت :و افشاى بدعتها و جنایات غاصبین خلافت بود و مى توانست چراغ هدایتى براى نسلهاى آینده باشد تا بتوانند دوستان را از دشمنان تشخیص دهند.

سلیم نگران كتابى بود كه با تمام وجود در راه تألیف و حفظ آن فداكارى كرده بود و مطالب آن را بطور شفاهى از خود معصومین :یا از اصحابشان گرفته بود. كتابى كه در بر دارنده نكات و گوشه‏هاى بسیار دقیقى از تاریخ اسلام بود و او در بدست آوردن آنها زحمت فراوان كشیده بود. كتابى كه در یك نگاه مجموعه‏اى از معارف و تاریخ اسلام بود كه مى‏بایست بعنوان پایه تولّى و تبرّى تلقى شود.

در مسائل مربوط به تولّى شامل مطالبى همچون امامت دوازده امام :و ذكر نام ایشان، فضائل اهل بیت :، احتجاجها و اتمام حجت‏هاى امیر المؤمنین و امام حسن و امام حسین :و اصحابشان در مقابل غاصبین خلافت و بیانات كاملى از ائمه :در معارف اسلام بود.

از سوى دیگر در جنبه‏هاى تبرّى شامل پیشگوئى‏هاى پیامبر صلى اللَّه علیه و آله در باره اختلافات امّت و فتنه‏هاى بعد از آن حضرت و نیز در باره ظلم قریش و غصب حقوق اهل بیت علیهم السّلام، رفتار منافقین در زمان پیامبر صلى اللَّه علیه و آله، اخبار مفصّلى از غصب خلافت و شهادت حضرت زهرا و حضرت محسن علیهما السّلام، ذكر مطاعن غاصبین خلافت بخصوص اصحاب صحیفه ملعونه، گوشه‏هاى مهمى از جنگهاى جمل و صفین و نهروان، اخبارى از فتنه‏هاى معاویه بعد از امیر المؤمنین علیه السّلام و جنایات او نسبت به شیعیان بود.

از یك سو با توجه به محتواى كتاب ممكن بود در دسترس ماندن آن، آن را بدست نااهلان برساند و مسأله‏اى ایجاد كند، و از سوى دیگر از بین بردن آن به قیمت نابود كردن زحمات پرارزش او بود.

بهمین جهت سلیم گاهى بفكر از بین بردن كتابش مى‏افتاد، ولى اقدامى نمى‏كرد زیرا متوجّه بود كه چنین سرمایه علمى گرانبها را نباید بدست تلف سپرد، و از سوى دیگر در پى كسى بود كه بتواند امانتش را به او بسپارد.

بالاخره فردى كه سلیم توانست بعنوان حافظ كتابش به او اعتماد كند كسى جز ابان بن ابى عیّاش تربیت‏شده خود سلیم نبود.

وصیّت سلیم و تحویل كتاب به ابان‏

سلیم پس از فرار از شرّ حجاج و ورود به شهر نوبندجان بیش از یك سال دوام نیاورد و بیمار شد. همین كه آثار مرگ را در خود دید مخفیانه مسأله كتابش را با ابان در میان گذاشت و سرگذشت خود را در تألیف كتاب براى او تشریح كرد و او را متوجه این نكته نمود كه مطالب این كتاب براى جامعه‏اى كه با سیره ابو بكر و عمر و عثمان و معاویه پرورش یافته‏اند قابل تحمل نخواهد بود و نباید در دسترس هر نااهلى قرار بگیرد.

بعد از آن، طى برنامه‏اى دقیق كتاب خود را رسما به او تحویل داد كه مراحل آن چنین بود:

اولا: ابان را از نظر اعتقادى و امانتدارى مورد آزمایش قرار داد و از هر دو جهت مطمئن شد.

ثانیا: سه شرط اساسى با ابان قرار داد و در مورد آنها عهد و پیمان الهى از او گرفت، كه آنها از این قرارند:

1. تا سلیم زنده است از كتاب و مطالب آن به كسى خبر ندهد.

2. پس از رحلت او نیز كتاب و مطالبش را جز به موثّقین از شیعه خبر ندهد.

3. هنگام مرگ كتاب را به شخصى موثق و دیندار از شیعه بسپارد.

ثالثا: تمام كتاب را براى ابان قرائت كرد و او به دقت گوش فرا داد تا در مطالب آن جاى ابهامى نماند.

رابعا: با دست مباركش كتاب را بطور رسمى بدست ابان داد و بعبارت دیگر آن را تحویل او داد تا در اداى امانت وظیفه خویش را بطور كامل به انجام رسانده باشد.

وفات سلیم بن قیس‏

در اواخر سال 76 هجرى، سلیم در شهر نوبندجان فارس در سن 78 سالگى بدرود حیات گفت و ظاهرا در همان شهر بخاك سپرده شد «8».

او در حالى كه بیش از شصت سال از عمر شریفش را در راه احیاء ولایت اهل بیت علیهم السّلام سپرى كرده بود بدیدار موالیانش شتافت و این یادگار بزرگ را از خود بر جاى گذاشت. رحمت خدا بر روان پاكش باد.

كتاب سلیم در نوبندجان و بصره‏

پس از سلیم، ابان بن ابى عیّاش در نوبندجان به مطالعه كتاب سلیم پرداخت، و آنچه در باره مطالب كتاب از او شنیده بود شخصا دریافت. بهمین جهت تصمیم گرفت به شهرهاى بزرگ اسلامى سفر كند تا آگاهى بیشترى در باره دینش پیدا كند.

او كتاب سلیم را بهمراه خود برداشت و عازم بصره نزدیكترین شهر به منطقه فارس شد. در بصره كتاب سلیم را به حسن بصرى نشان داد، و او پس از مطالعه كتاب مطالب آن را مورد تأیید قرار داد و گفت: «تمام احادیث آن حق است كه از شیعیان امیر المؤمنین 7و غیر ایشان شنیده‏ام».

ابان، بصره را بعنوان وطن دوّم خود انتخاب نمود و طبق قوانین آن عصر خود را به طایفه «بنى عبد القیس» ملحق نمود و نام او در شمار آن قبیله ثبت شد.

كتاب سلیم در مكّه و مدینه‏

ابان از بصره بهمراه كتاب سلیم عازم سفر حج شد. او در مكّه با بیش از صد نفر از اصحاب پیامبر 6و تابعین ملاقات كرد و از آنان احادیثى فرا گرفت.

بعد از آن، مقصد او رسیدن به حضور امام زین العابدین 7بود تا هر سؤال و مشكلى دارد از امام زمانش بپرسد و از حجّت خدا فرا گیرد، و این براى اطمینان كامل خود و نسلهاى آینده بود و براى اینكه هر گونه سؤال اعتقادى برایش حل شود.

كتاب سلیم در محضر امام زین العابدین 7

ابان در حالى كه كتاب سلیم را همراه داشت خدمت امام سجّاد 7رسید. ابو الطفیل و عمر بن ابى سلمة دو صحابى پیامبر 6نیز در خدمت حضرت حضور داشتند.

او كتاب سلیم را خدمت آن حضرت تقدیم نمود، تا كلامى در باره كتاب و مؤلّفش از آن حضرت بشنود.

امام 7دستور دادند تا كتاب سلیم نزد آن حضرت قرائت شود. ابو الطفیل و عمر بن ابى سلمة، سه روز- از صبح تا شب- در حضور امام زین العابدین 7مى‏نشستند و كتاب را مى‏خواندند و آن حضرت استماع مى‏فرمودند.

این برنامه، عنایتى بس عجیب را در شأن این كتاب مى‏رساند كه امام معصوم 7سه روز بنشیند تا كتاب یكى از اصحابش را كه از دنیا رفته در محضرش بخوانند.

قرائت‏كنندگان هم دو نفر از بزرگان اصحاب پیامبر 6بودند كه تا آن زمان حیات داشتند. اهمیّت دیگر مطلب اینكه امام 7بدون قرائت هم مى‏توانستند مطلبى در باره‏

كتاب بفرمایند، ولى شكل رسمى قرائت را اجرا كردند تا هیچ شبهه‏اى در بین نماند و همه بدانند آن حضرت كلمه كلمه كتاب را مورد توجه قرار داده‏اند.

پس از قرائت كامل كتاب، همه در انتظار سخن امام 7بودند. لبان مبارك حضرت با كلامى نورانى در شأن سلیم و كتابش گشوده شد و فرمودند:

                    «سلیم راست گفته است، خدا او را رحمت كند. همه اینها احادیث ما است كه نزد ما شناخته شده است».

این سخن در حقیقت امضا و مهر تأیید الهى از لسان حجة اللَّه بود، كه اصالت و اعتبار كتاب سلیم را به ثبت رسانید و آن را جاودانى ساخت و سندى محكم براى این كتاب بنیادى اسلام گردید.

ابو الطفیل و عمر بن ابى سلمه هم گفتند:

                    «تمام احادیث آن را از امیر المؤمنین 7و از سلمان و ابو ذر و  مقداد شنیده‏ایم».

پس از آن، ابان سؤال مهمّى در رابطه با كتاب خدمت امام 7مطرح كرد و عرضه داشت: اكنون كه مطالب آن صحیح و مورد تأیید است، پس تكلیف امّت اسلامى چه مى‏شود كه اكثرشان از راه شما اهل بیت منحرفند؟ آیا واقعا همه آنان كه دین شما اهل بیت را نپذیرفته‏اند در هلاكت‏اند؟

امام 7در پاسخ به این سؤال، دو حدیث متواتر بین همه مسلمانان را مطرح كردند و فرمودند: آیا این حدیث را شنیده‏اى كه پیامبر 6فرموده است:

«مثل اهل بیت من چون كشتى نوح است كه هر كس بر آن سوار شد نجات یافت و هر كس بر جاى ماند هلاك شد، و مثل اهل بیتم همچون باب حطه‏ «9» در بنى اسرائیل است»؟

ابان اقرار كرد كه این حدیث را بطور متواتر بنقل از پیامبر صلى اللَّه علیه و آله شنیده است.

ابو الطفیل و عمر بن ابى سلمة گفتند: ما هم این حدیث را از لبهاى مبارك پیامبر 6 شنیده‏ایم.

بهر حال، این مجلس پس از سه روز با این نتیجه گرانبها در مورد سلیم و كتابش پایان یافت، و اینك ابان پس از چند روز بهمراه كتاب سلیم به بصره باز مى‏گردد.

جهاد علمى ابان‏

ابان پس از بازگشت به بصره، بدون آنكه تشیّع خود را علنى كند با محدّثین بزرگ و علماى دینى آن عصر ارتباط برقرار كرد و از آنان حدیث اخذ مى‏كرد، تا كم كم در شمار محدّثین و معتمدین زمان خود در آمد، بطورى كه طایفه بنى عبد القیس بوجود فقیهى چون او افتخار مى‏كردند.

ابان در همین حال، ارتباط خود را با امام سجاد علیه السّلام و اصحاب آن حضرت حفظ كرده بود، و بدور از چشم دشمن با آنان رفت و آمد داشت.

در آغاز قرن دوّم هجرى كه ممنوعیّت تدوین حدیث رسما لغو شد، محدّثین و مورّخین آزادانه به انتشار آنچه جمع كرده بودند پرداختند و بدین ترتیب دهها كتاب تألیف شد. ولى چه انتظارى مى‏توان داشت از جامعه‏اى كه حدود یك قرن راه‏ انحراف را آموخته بودند و هر چه بعنوان دین فرا گرفته بودند سبّ و شتم و لعن اهل بیت :بود؟! آیا این آزادى نشر حدیث، نتیجه‏اى جز انتشار بدعتها ثمر دیگرى داشت؟! آیا كتابهاى تدوین شده در آن شرائط جز مجموعه‏اى از اكاذیب بود؟

البته در چنین فرصتهایى، ائمّه :و همچنین اصحابشان حد اكثر استفاده را بردند و تا حدّى معارف اصیل تشیع را در معرض دید جهانیان قرار دادند، كه ابان بن ابى عیّاش نیز از این زمره بحساب مى‏آمد.

تحقیق كتاب سلیم بدست ابان‏

ابان بن ابى عیّاش در طول زمانهایى كه در بصره یا غیر آن با ائمّه :و اصحابشان تماس داشت، آنچه در رابطه با كتاب سلیم و مطالب آن بدست مى‏آورد در محل مناسب آن اضافه مى‏كرد. تأییدات ائمه :را نسبت به احادیث كتاب ثبت مى‏كرد، و در چند مورد احادیث جدیدى كه ارتباطى با احادیث سلیم داشت به آن اضافه مى‏نمود.

البته در همه این موارد كاملا مشخص مى‏كرد كه چه مقدار از حدیث از طرف او اضافه شده است. بدین ترتیب نسخه‏هاى كتاب سلیم كه اكنون در دست ما است، شامل تحقیقات ابان، اوّلین ناقل آن از سلیم است كه در حضور ائمّه :انجام داده و به كتاب ملحق نموده است‏ «10».

ابان در زمان امام باقر و امام صادق :

در زمان امام زین العابدین علیه السّلام ابان از اصحاب آن حضرت بشمار مى‏آمد، و پس از شهادت آن حضرت در زمره اصحاب امام باقر علیه السّلام بود و با اصحاب آن حضرت ارتباط قوى داشت. بعد از آن حضرت در شمار اصحاب امام صادق علیه السّلام در آمد و از علماى بزرگ شیعه بود، و تا آن لحظه بخوبى از عهده حفظ كتاب سلیم بر آمده بود.

انتقال كتاب از ابان به عمر ابن اذینه‏

در این حال كه عمر ابان از 70 مى‏گذشت در فكر كسى بود كه بتواند كتاب سلیم را به او تحویل دهد تا وصیّت سلیم را بخوبى عمل كرده باشد.

اتفاق عجیبى كه در سال 138 هجرى در 76 سالگى ابان اتفاق افتاد این بود كه یك شب سلیم را در عالم رؤیا دید. سلیم نزدیكى مرگ او را خبر داد و گفت:

«اى ابان، تو در این روزها از دنیا مى‏روى، در باره امانت من تقوى پیشه كن و آن را ضایع مكن و به وعده‏اى كه به من در مورد كتمان آن داده‏اى عمل كن، و آن را جز نزد مردى از شیعیان امیر المؤمنین علیه السّلام كه صاحب دین و آبرو باشد مسپار».

این خواب از رؤیاهاى صادقه بود، چه آنكه یكماه از آن نگذشته ابان از دنیا رفت.

در پى این رؤیا، ابان خود را در مقابل بزرگترین مسئولیّت عمر خود دید. او براى تحویل كتاب سلیم، عمر بن اذینه بزرگ علماى شیعه در بصره را انتخاب كرد كه یكى از اصحاب امام صادق 7بود و بعد از آن حضرت در شمار اصحاب امام موسى كاظم 7در آمد.

از آنجا كه ابان و ابن اذینه هر دو از طایفه «بنى عبد القیس» بودند، احتمال مى‏رود ارتباط نزدیك آن دو از این جهت هم باشد، گذشته از جنبه عقیدتى كه اصل علّت ارتباط بود.

صبح آن شب كه ابان سلیم را خواب دید با ابن اذینه ملاقات كرد و رؤیاى شب گذشته را و نیز اجمالى از تاریخچه كتاب را با او در میان گذاشت. سپس كتاب را رسما به او تحویل داد، و او هم مانند سلیم تمام كتاب را براى ابن اذینه قرائت كرد.

بدین ترتیب، امانت سلیم را به بزرگ مردى از شیعیان امیر المؤمنین 7كه مورد اعتماد بود سپرد و دقیقا به وصیّت سلیم عمل كرد. ناگفته نماند كه ابان مطالب كتاب سلیم را در طول عمرش براى افراد مورد اعتمادى نقل كرده، ولى كتاب را فقط به ابن اذینه تحویل داده است.

وفات ابان بن ابى عیّاش‏

بیش از یكماه از تحویل كتاب سلیم به ابن اذینه نگذشته بود كه ابان در ماه رجب سال 138 هجرى در بصره از دنیا رفت، و بحقّ مسئولیّت بزرگ خود در مورد كتاب را بخوبى به انجام رساند. رحمت خدا بر روح پاكش باد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 23 خرداد 1394 :: نویسنده :

کتاب گرانبهای سلیم بن قیس هلالی

ابو صادق سلیم بن قیس هلالى عامرى كوفى‏ «1»، از اصحاب خاصّ امیر المؤمنین و امام حسن و امام حسین و امام زین العابدین :است و محضر امام باقر 7را هم درك كرده است‏ «2».

او از اقدم علماى شیعه و بزرگان اصحاب ائمه علیهم السّلام و مورد وثوق آنان بوده و نزد ایشان از محبوبیّت خاصّى برخوردار بوده است.

كتاب سلیم بعنوان اوّلین كتاب در موضوع حدیث و تاریخ است كه پس از رحلت پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله تألیف شده، و با گذشت چهارده قرن محفوظ مانده و بدست ما رسیده است.

ولادت و نسب سلیم و اوائل زندگى او

سلیم از طایفه بنى هلال بن عامر است كه از فرزندان حضرت اسماعیل بن ابراهیم خلیل اللَّه علیهما السّلام بوده و در نواحى حجاز سكنى داشته‏اند و بعدها به شام و عراق آمده‏اند «3».

ولادت سلیم دو سال قبل از هجرت در منطقه كوفه بوده‏ «4»، و او هنگام وفات پیامبر صلى اللَّه علیه و آله دوازده سال داشته است.

سلیم در زمان حیات پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله و نیز بعد از آن حضرت در زمان حكومت ابو بكر در مدینه نبوده، و در جریانات سقیفه و شهادت حضرت زهرا علیها السّلام شخصا حضور نداشته است. او در سنین نوجوانى كه در حدود پانزده سال داشته در اوائل حكومت عمر و قبل از سال شانزدهم هجرت وارد مدینه شده است‏ «5».

سلیم در جوّ حاكم بعد از پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله‏

سلیم با ورود به مدینه متوجّه جوّ حاكم و شرائط فرهنگى و علمى آن دوره خاصّ گردید. مردمى كه اهل بیت پیامبرشان را رها كرده و باب مدینه علم، امیر المؤمنین 7را خانه‏نشین نموده بودند، و راه جهل را پیش گرفته به جاهلیّت بر مى‏گشتند.

از سوى دیگر حکام وقت، سیاست منع شدید از نقل و جمع و تدوین سنّت پیامبر 6 را مطرح كرده بودند تا مردم را بكلّى از دین و معارف آن بیگانه نمایند، و فقط نامى از اسلام بر جامعه مسلمین حاكم باشد.

این وضع كه در زمان ابو بكر ایجاد شده بود، در حكومت عمر شدّت یافت و اقدام به حبس و تأدیب عاملین نشر معارف دینى نمود و نوشته‏هاى آنان سوزانده شد. سلیم بن قیس در سنین نوجوانى، وارد چنین جوّ تاریك و رعب آورى شد.

جهاد علمى سلیم در زمان عمر

سلیم با دیدن چنین جوّ فكرى ظلمانى، مخفیانه دست بكار جمع آورى و تدوین تاریخ و معارف صحیح اسلام گردید. هدف او این بود كه نسلهاى آینده‏ مسلمین از حقایق دینشان آگاه باشند، و خیانتها و ضلالتهاى حاكمان غاصب مردم را به جهنّم نكشاند، چنان كه امام صادق 7مى‏فرماید:

«علماء شیعتنا مرابطون فی الثّغر الّذى یلى ابلیس و عفاریته، یمنعونهم عن الخروج على ضعفاء شیعتنا و عن ان یتسلّط علیهم ابلیس و شیعته النّواصب» «6»، «علماى شیعیان ما در مرزى هستند كه در سوى دیگر آن ابلیس و دار و دسته‏اش هستند. اینان مانع از شیاطین مى شوند كه به ضعفاى شیعیان ما حمله كنند، و از اینكه ابلیس و پیروان ناصبى‏اش بر آنان مسلّط شوند».

سلیم براى رسیدن به این هدف، پس از شناخت حقیقت، ارتباط خود را با امیر المؤمنین علیه السّلام و اصحاب گرامش سلمان و ابو ذر و مقداد و امثال آنان محكم نمود و از چشمه پر فیض اهل بیت :سیراب شد.

او به دور از چشم حاكمان، آنچه از ایشان مى‏شنید ثبت مى‏كرد و جزئیات وقایع تاریخى را سؤال مى‏كرد. در همان حال با صحابه دیگر هم تماس مى‏گرفت و از آنان هم مى‏پرسید، تا بدین وسیله اسناد تاریخ را نزد دوست و دشمن محكم كرده باشد.

سلیم در زمان عثمان‏

در سال بیست و سوّم هجرت، عثمان به حكومت رسید. در این زمان سلیم از اصحاب خاص امیر المؤمنین 7به شمار مى‏رفت و پنهانى به برنامه خود در ثبت حدیث و تاریخ ادامه مى‏داد، در حالى كه ممنوعیّت‏هاى قبلى همچنان ادامه داشت و شدّت یافته بود.

در زمان عثمان، سلیم همچنان ارتباط قوى با ابو ذر و مقداد داشت در حالى كه سالها بین او و سلمان جدایى افتاده بود، چه آنكه از سال 16 هجرى سلمان به مدائن رفته و در آنجا از دنیا رفته بود.

در این سالها، سلیم بهمراه ابو ذر در سفر حجّ حاضر شد و خطابه او در كنار كعبه را ثبت كرد و همراه او به مدینه باز گشت. همچنین در سال 34 هجرى كه ابو ذر به ربذه تبعید شد، سلیم در آنجا به دیدن او رفت.

سلیم در زمان امیر المؤمنین علیه السّلام‏

پس از 25 سال فشار فكرى و اجتماعى، در سال 35 هجرى امیر المؤمنین 7خلافت را كه حقّ الهى‏اش بود بدست گرفت، و تا حدّ امكان در محو بدعتها و زدودن جوّ سیاه جهل و ظلمت از اجتماع مسلمانان سعى فرمود.

در همان اوایل حكومت حضرت، آنان كه روش امیر المؤمنین 7را نمى‏پسندیدند و در پى ادامه و تجدید بدعتها بودند و هوسهاى شیطانى در سر مى‏پروراندند، در مقابل آن حضرت علم مخالفت برافراشتند.

در اینجا سلیم همچنان كه با قلم به یارى حقّ مشغول بود، جهاد خود را با شمشیر تكمیل نمود و شخصا در میدانهاى جنگ حضور یافت و در صف اوّل مبارزین بعنوان «شرطة الخمیس» كه فدائیان امیر المؤمنین علی 7بودند به جنگ و جهاد پرداخت، و در همان حال آنچه در میدانهاى جنگ دید در كتابش ثبت نمود. اینك سنّ سلیم به 37 سالگى رسیده بود.

سلیم در جنگ جمل‏

سلیم بن قیس بهمراه امیر المؤمنین 7از مدینه به بصره آمد و از اوّل تا آخر جنگ جمل بعنوان یكى از پنج هزار فدائى امام علی 7در صفّ اوّل میدان جنگ شمشیر زد.

او در كتابش تعداد افراد لشكر در جنگ جمل، و خصوصیات افراد و كیفیت جنگ و آنچه بعد از آن در بصره اتفاق افتاد و حتّى خطابه امام علی 7بعد از جنگ را ثبت كرد.

سلیم در جنگ صفین‏

در اواسط سال 36 هجرى، سلیم بهمراه امیر المؤمنین 7از بصره به كوفه آمد و از آنجا در طلیعه لشكر آن حضرت عازم صفین شد، و تا سال 38 كه جنگ صفین 17 ماه ادامه داشت حاضر در جنگ بود. همچنین در جنگ «یوم الهریر» كه شدیدترین و آخرین روز جنگ صفین بود و در یك شبانه روز بیش از هفتاد هزار نفر بقتل رسیدند، سلیم شخصا حضور داشت و حدودا چهل سال از عمر او مى‏گذشت.

او در كتابش، مكاتبات امیر المؤمنین 7را با معاویه به دقت ثبت كرد و خطابه‏هاى آن حضرت در جنگ را نوشت. همچنین كیفیت جنگ هریر و داستان حكمین و بر نیزه نمودن قرآنها را در كتابش نوشت. در بازگشت از صفّین هم در قضیّه راهبى كه مسلمان شد و كتابهاى حضرت عیسى 7را به امیر المؤمنین علی 7تحویل داد حاضر بود و تمامى جریان را در كتابش نوشت.

او در اواخر سال 38 به ملاقات امام سجّاد 7مشرّف شد. در همین ایّام به مدائن رفت و در آنجا با حذیفه ملاقات كرد.

سلیم در جنگ نهروان تا شهادت امیر المؤمنین 7

در سال چهلم هجرت كه جنگ نهروان واقع شد سلیم در آن شركت داشت و مطالبى از آن واقعه را در كتابش ثبت كرد.

پس از آن، سلیم در كوفه بهمراه امیر المؤمنین 7براى جنگ تازه‏اى با معاویه آماده مى شد كه در ماه رمضان همان سال شهادت آن حضرت پیش آمد. چنین حادثه‏اى براى شخصى همچون سلیم بس دردناك بود.

او كه از اولیاى امیر المؤمنین 7بود در سه روز آخر عمر شریف آن حضرت ملتزم حضور بود، و وصیّت نامه حضرتش را بنقل از لبان مبارك آن حضرت نوشت.

سلیم در زمان امام حسن مجتبى 7

پس از شهادت امیر المؤمنین 7، سلیم از اصحاب وفادار امام مجتبى 7بود. هنگامى كه معاویه بعنوان صلح وارد كوفه شد سلیم حاضر بود، و خطابه آن حضرت در مقابل معاویه را ثبت كرد.

در طول حكومت معاویه، سلیم فعّالیت علمى خود را ادامه داد و بدعتها و جنایات معاویه، و نیز اقدامات او در وضع و تحریف احادیث را به دقّت در كتابش ثبت كرد.

 

سلیم در زمان امام حسین 7

پس از شهادت امام مجتبى 7، سلیم از ملتزمین و خواصّ اصحاب حضرت سیّد الشهداء 7بود، و سن او در این هنگام حدود 50 سال بود.

از سال 49 هجرى كه زیاد از طرف معاویه حاكم كوفه شد سلیم توانست با تقیّه كامل خود را از شر او حفظ كند، و حتّى با ایجاد ارتباط مخفیانه با نویسنده زیاد، نامه سرّى معاویه را استنساخ كرد و آن را بعنوان یك سند تاریخى مهم ثبت كرد كه احدى غیر از سلیم بر آن دست نیافته است.

در سال 50 هجرى كه معاویه به بهانه حج به مدینه آمده بود، سلیم هم از كوفه به مدینه آمد و گزارشى از سفر معاویه به مكه و مدینه و اقدامات او بر علیه شیعه تهیه كرد.

در سال 58 هجرى (دو سال قبل از مرگ معاویه)، امام حسین 7در منى بیش از 700 نفر از صحابه و تابعین را جمع كرد و براى آنان خطابه‏اى بر علیه معاویه ایراد كرد. سلیم در آن مجلس حضور داشت و فرمایشات حضرت را بطور كامل در كتابش نوشت. در این ایام بیش از شصت سال از عمر سلیم مى‏گذشت.

در سال 61 هجرى كه مصیبت عظمى یعنى شهادت امام حسین 7اتّفاق افتاد، در صفحات تاریخ مطلبى از احوال سلیم دیده نمى‏شود. به احتمال قوى او هم از زندانیان ابن زیاد بوده است كه نتوانستند امام 7را یارى كنند.

سلیم در زمان امام زین العابدین و امام باقر 8

پس از شهادت حضرت سیّد الشهداء 7سلیم از اصحاب امام سجّاد 7گردید و در حضور آن حضرت خدمت امام باقر 7را هم كه در سنین هفت سالگى یا بیشتر بودند درك كرد.

در این سالها كه در حجاز جریان ابن زبیر و در عراق جریان مختار ادامه داشت، در كتاب سلیم و تاریخچه زندگى او مطلبى نمى‏بینیم، ولى ظاهرا تا زمان حجاج سلیم در كوه بوده است.

تألیف و زندگى علمى سلیم‏

با نزدیك شدن به سالهاى آخر عمر سلیم، بسیار بجاست فعالیّتهاى علمى شصت ساله او را مورد بازنگرى قرار دهیم، و از لابلاى آن اخلاق و روحیات او را بررسى كنیم.

سلیم بن قیس بعنوان یك مؤلف، از آن جهت مورد توجّه خاص است كه در اكثر مطالب كتابش شخصا حضور داشته و یا از كسانى كه شخصا حضور داشته‏اند نقل كرده است، و در نقل خود جز موثّقین به كسى اعتماد نكرده است.

با در نظر گرفتن این مطلب، گردآورى و تألیف كتاب سلیم در چهار دوره انجام گرفته كه بصورت زیر قابل توضیح است:

از آنجا كه سلیم از اوّل راه حق را تشخیص داد، توانست با امیر المؤمنین 7و اصحاب خاص آن حضرت یعنى سلمان و ابو ذر و مقداد و امثال ایشان ارتباط قوى برقرار كند. مطالبى كه در طول 30 سال مستقیما از ایشان نقل كرده یك چهارم كتاب او را تشكیل مى‏دهد.

از اوائل حكومت عمر، سلیم شخصا در بسیارى از وقایع حضور داشت و شاهد بسیارى از بدعت‏گذارى‏ها و نیز احتجاجات امیر المؤمنین علیه السّلام بر علیه حاكمین بود كه ربع دوّم كتابش به این دوره مربوط مى‏شود.

طىّ پنج سال خلافت ظاهرى امیر المؤمنین 7سلیم شاهد جنگهاى جمل و صفین و نهروان و نیز بسیارى از خطبه‏هاى آن حضرت بوده و آنها را ثبت كرده است. این بخش هم ربع دیگرى از كتاب او را تشكیل مى‏دهد.

بعد از شهادت امیر المؤمنین 7از سال 40 تا سال 76 كه سلیم از دنیا رفت، در اثر جوّ وحشتناكى كه معاویه بر علیه شیعیان حاكم كرده بود سلیم توانست فقط گوشه‏هایى از وقایع آن دوره را در كتابش ثبت كند، و این بخش ربع چهارم كتاب اوست.

بنا بر این مى‏توان اذعان داشت كه سلیم قسمت اعظم كتابش را از سال دوازدهم هجرى تا سال 40 نوشته كه از چهارده سالگى تا چهل و دو سالگى او مى‏شود و یك چهارم بقیه را در طول 34 سال اخیر عمرش نوشته است.

روحیات و اخلاقیات سلیم‏

در یك جمع بندى از زندگانى سلیم مى‏توان روحیات و اخلاقیات او را چنین تحلیل كرد:

بسیار كم‏اند افرادى كه بتوانند مرد میدان شمشیر باشند و در همان حال در میدانهاى علم و قلم گام نهند، چرا كه هر یك از دو جهت اقتضاى روحى خاصى دارد و جمع بین هر دو را مشكل مى‏نماید.

سلیم بن قیس از كسانى است كه این دو جنبه در او جمع شده است. او با قدم در میدانهاى هولناك جنگهاى جمل و صفین و نهروان، وظیفه خطیر خود را در جنبه‏هاى عقیدتى و عملى به انجام رساند. در حالى كه قبل از آن و همزمان با جنگها و بعد از آن دست از فراگیرى معارف و تاریخ و نیز تألیف و تدوین آنها برنداشت و در نتیجه این یادگار گرانقدر را براى ما باقى گذاشت.

از سوى دیگر، او صاحب همتى بلند و تلاشى بى‏وقفه بود و كتاب حاضر نتیجه سعى و كوشش بى‏امان او در طول 60 سال است. از همه اینها گذشته دو روحیّه بسیار مهم در سلیم بوده كه در سایه آن توانسته است چنین كتابى تألیف نماید و آن را حفظ كند و به نسلهاى بعد از خود برساند.

اوّل: كتمان و اجتناب از شهرت‏

با توجّه به اینكه سلیم فقط در پنج سال حكومت امیر المؤمنین 7آزاد بوده و قبل و بعد از آن در شرایط اختناق بسیار شدیدى بسر مى‏برده، پیداست كه جز با حالت كتمان نمى‏توان چنین كتابى را تألیف كرد. در حكومت عمر و عثمان كه تدوین حدیث به هر صورتى ممنوع بود، سلیم نه تنها كتابى تدوین كرد بلكه مطالب آن هم بر ضد حكومت وقت بود، كه اگر از كار او مطلع مى‏شدند هم خود او و هم كتابش را نابود مى‏كردند!

بعد از شهادت امیر المؤمنین 7كه بار دیگر اختناق شدید اجتماعى بر علیه شیعیان در دوران معاویه و یزید و مروانیان حاكم شد، سلیم آنقدر در كتمان كار خود با مهارت عمل كرد كه توانست اضافه بر حفظ كتاب خود و ادامه تدوین آن، از اسرار معاویه هم اطلاع پیدا كند و آنها را در كتاب خود ثبت كند كه نامه محرمانه معاویه به زیاد از نمونه‏هاى آن است.

دوّم: دقّت و جستجو در ثبت مطالب‏

این اخلاق كه باید همراه تألیف باشد در سلیم بحد بالایى وجود داشت، آن هم در عصرى كه هنوز قواعد مفصلى براى تألیف كتاب مطرح نبوده است.

سلیم هنگام یادگیرى مطالب، سؤالاتى را كه احتمالا بذهن خطور مى‏كند شخصا مطرح مى‏كرد و جواب آنها را نیز مى‏گرفت. از سویى زمان روایت و مكان آن و شرایطى كه در آن اتّفاق افتاده همه را ثبت مى‏نمود. او براى اطمینان و محكم كارى، مطالب را بر ائمه :عرضه مى‏كرد تا یك بار دیگر از صحت آن اطمینان حاصل كند.

سلیم براى بدست آوردن جزئیّات بیشتر قضایا، یك جریان را از چند نفر سؤال مى‏كرد و به مسافرتهایى اقدام مى‏نمود. او سؤالات مهمّى در جنبه‏هاى عقیدتى از ائمه :پرسیده و جواب آنها را ثبت كرده است. حتّى گاهى از دشمنان اهل بیت :در باره كارها و بدعتهایشان سؤال مى‏كرد و از زبان خودشان اقرار مى‏گرفت.

هر گاه سلیم متوجّه یك واقعه مهم در بلاد اسلامى مى‏شد سعى مى‏كرد شخصا حاضر شود تا دقیقا آنچه اتفاق مى‏افتد ثبت نماید كه حضور او در سفر معاویه به مدینه از نمونه‏هاى آن است.

پس از چنین زحمات طاقت فرسا و تلاش بى‏وقفه، و نیز در سایه كتمان شدید و دقّت كامل در ثبت و ضبط قضایا، اینك سلیم ثمره شصت سال زحمتش را در مقابل خود مى‏بیند. و در این حال با آخرین ضربه از طرف دشمنان امیر المؤمنین 7روبرو مى‏شود. اینك سلیم و كتابش با چنگال خون آشامى همچون حجّاج روبرو هستند، و این سلیم است كه باید آخرین تصمیم را بگیرد.

 



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
گفتاری از آیت الله محمدجواد فاضل لنکرانی درباره کتاب«اسرار آل محمد»
بسیاری از علما می‌گویند که این تعبیر دلالت بر تعدیل ندارد؛ فوقش این است که فقط بر مدح دلالت می‌کند؛ اگر راوی امامی باشد, خبر, خبر قوی می‌‏شود, و اگر راوی غیر امامی باشد, خبر, حسن می‏شود. پس در این که خود سلیم بن قیس ممدوح است, بحثی نیست و تردیدی وجودندارد؛ اما همه حرف در كتاب اوست که آیا مورد قبول علمای امامیه هست یا نه؟
سرویس فرهنگی «فردا»: سُلَیم ‌بن قیس هلالی کوفی (م حدود 80 ق) را یکی از صحاب بزرگ امیرالمؤمنین (ع) و از یاران امام حسن (ع), امام حسین (ع) و امام سجاد (ع) به شمار آورده‌اند. شهرت سلیم بیشتر به دلیل کتابی است که از او به یادگار مانده و در طول قرون متمادی بحثهای گوناگونی را برانگیخته است.امّا اهمیت تاریخی آن بیشتر مرهون گزارشی است که از حوادث پس از وفات پیامبر (ص) و دوران حکومت حضرت امیر (ع) به دست می‌دهد.یکی از ویژگیهای برجسته کتاب، نقل حوادثی است که همواره میان شیعه و سنّی محلّ اختلاف و کشمکش بوده است. تأکید پیامبر اکرم بر مسأل امامت و ولایت, هجوم و آتش زدن خان فاطمه زهرا (س)، ماجرای صحیف ملعونه و اصحاب عقبه از جمله این حوادث است. تا آنجا که می‌دانیم این حوادث در کمتر منبعی از منابع کهن تا بدین پایه مورد تأکید قرار گرفته است.

درباره کتاب سلیم داوری ها بسیاری صورت گرفته و علمای بسیاری آن را تایید و بسیاری از علما هم آن را رد کرده اند. نظر به اهمینت مباحث در باب این کتاب درسگفتاری از آیت الله فاضل لنکرانی تقدیم می شود که ایشان در آن به بررسی جامعی درباره سندیت یا عدم سندیت این کتاب پرداخته اند . این متن حاصل درسگفتار ایشان در  1387/2/1 است؛

******************

...بر حسب آنچه در كتاب موقف الرافضه آمده که از كتاب سقیفه سلیم بن قیس هلالی نقل كرده است روایاتی را كه ظهور و بلكه تصریح دارد به اینكه در قرآن كریم تحرف واقع شده است؛ دو روایت نقل كرده كه آنها را خواندیم؛ بعد می‏گوید: ففی هذین الخبرین و غیرهما من الاخبار الكثیرة التی رواها سلیم بن قیس فی كتاب هذا التصریح بوقوع التحریف فی القرآن الكریم در این روایات تصریح شده كه در قرآن كریم تحریف واقع شده است. حالا ما باشیم و این دو روایتی كه خواندیم و این شخص مجهول العنوان نقل كرده است، سؤال این است که كجای این دو روایت تصریح به وقوع تحریف در قرآن كریم دارد؟. مضمون هر دو روایت این بوده است كه در نزد امیرالمؤمنین(ع) قرآنی بوده که آن حضرت بعد از وفات پیامبر اکرم(ص) جمع‌آوری کرده و آنها را به خلیفه اول ودوم عرضه كرده است. كجای این روایات تصریح به این دارد كه در قر آن كریم تحریفواقع شده است؟ نكته‌  قابل تأمّل این است که اگر واقعاً در قرآن، در زمان خودصحابه، بعد از پیامبر، امیرالمؤمنین اضافه‌ا‏ی فرموده بود یا از قرآن چیزی را کم کرده بود، چطور می ‏آید به ابا بكر و عمر می‏فرماید این قرآنی است كه من جمع كردم؟.بنابراین، معلوم می‌شود که این قرآن از نظر اصل قرآن بودن، تفاوتی با قرآن‌های موجود و در اختیار دیگران نداشته است؛ که اگر واقعاً تفاوت داشت، باید ابوبكر و عمر می‏گفتند این قرآن غیر از قرآنی است كه بر پیامبر نازل شده است؛ در حالیكه عمر در جواب گفت: آنچه نزد خود ما هست، ما را از قرآن تو بی‌نیاز می‏كند؛ یعنی می‏ خواهد بگوید از نظر اصل آیات قرآن، با آیات قرآن شما فرقی ندارد. این یك نكته‌ی بسیار مهمی است كه اگر خود اینها دقت در آنكنند، می‌فهمند که تحریفی در آن قرآن نبوده است. بعد می‏گوید: وهو ما یؤكد أنه یقول بتحریف القرآن الكریم كه بطلان این مطلبش روشن شد و عرض كردیم.

تحقیقی نسبت به رد و قبول کتاب سلیم

اما نكته‏ی مهم این است كه این شخص مراجعه نكرده، ببیند آیا كتاب سلیم بن قیس هلالی از نظر امامیه مورد قبول است یا نه؟ برقی در مورد سلیم بن قیس هلالی نوشته است من الأولیاء من أصحاب أمیرالمؤمنین(ع) وإمام الحسن وإمام الحسین وإمام السجاد وإمام الباقر(ع) اولاً روی كلمه «اولیاء» در رجال بحث است که آیا دلالت بر تعدیل دارد یا نه؟ بسیاری از علما می‌گویند که این تعبیر دلالت بر تعدیل ندارد؛ فوقش این است که فقط بر مدح دلالت می‌کند؛ اگر راوی امامی باشد, خبر, خبر قوی می‌‏شود, و  اگر راوی غیر امامی باشد, خبر, حسن می‏شود. پس در این که خود سلیم بن قیس ممدوح است, بحثی نیست و تردیدی وجودندارد؛ اما همه حرف در كتاب اوست که آیا مورد قبول علمای امامیه هست یا نه؟

نظرات علما در مورد کتاب سلیم بن قیس

ابن غضائری می‏گوید والكتاب موضوع لا مریة فیه این كتاب مجعول است و دو شاهد برای آن ذکر می‌کند؛ شاهد اول اینكه در این كتاب نوشته محمد بن ابی بكر وقتی كه ابو بكر در حال احتضار و و فاتبود, رفت پدرش را موعظه كرد؛ در حالی كه محمد بن ابی‌بكر در آن زمان سه سال بیشتر نداشت؛ چطور یك بچه سه ساله می‏تواند برود موعظه بكند؛ و شاهد دوم آن که در این کتاب نوشته شده است که ائمه سیزده نفر هستند و نه دوازده نفر. این دو را شاهد گرفته است بر این كه این كتاب مجعول است.

مرحوم شیخ مفید در كتاب تصحیح الاعتقاد می‏گوید ان هذا الكتاب غیر موثوق به این كتاب مورد اعتماد ما نیست، وقد حصل فیه تخلیط وتدلیس در آن تخلیط و تدلیس وجود دارد. سابق بر این نیز عرض کردم که در زمان ما به خاطر وجود چاپ, امکان تدلیس کمتر است؛ اما در زمان قدیم, اینطور نبوده و كسی كه می‏خواسته كتاب سلیم را داشته باشد, می‏رفت کتاب را از كسی كه داشت می‌گرفت و آن را استنساخ می‌کرد و از روی آن می‌نوشت.
 مرحوم شیخ مفیددر ادامه می‏گوید: فینبغی للمتدین ان یجتنب العمل بكل ما فیه و لا یعول علی جملته آدم متدین نباید به همه آنچه كه در این كتاب آمده است, عمل و اعتماد كند والتقلید لرواته نباید هر حدیثی كه در این كتاب آمده است را نقل كند والیفزع الی العلماء فیما تضمنه من الاحادیث و شخص باید پناه ببرد به علماء نسبت به احادیثی كه این كتاب وجود دارد لیوقفوه علی الصحیح منها والفاسد تا اینكه آنها آگاهش كنندكه كدام حدیث صحیح و كدام فاسد است.

 در مقابل نظریه ابن غضائری و شیخ مفید دو نظر دیگروجود دارد؛ یكی نظر مرحوم نعمانی در كتاب الغیبة , که درست در مقابل اینها می‌گوید: ان كتاب سلیم بن قیس هلالی اصل من اكبر كتب الاصول التی رواها اهل العلم حملة حدیث اهل البیت)ع) واقدمها وأن جمیع ما اشتمل علیه هذا الاصل انما هو عن رسول الله(ص) وامیرالمؤمنین(ع) والمقداد والسلمان واباذر ومن جری مجراهم فمن شهد رسول الله وامیرالمؤمنین وسمع منهما وهو من اصول التی ترجع الی الشیعه و تعول الیها . مرحوم صاحب وسائل الشیعه نیز در خاتمه كتاب وسائل در فائده چهارم, راجع به كتاب سلیم بن قیس می‏گوید: من الكتب المعتمدة التی قامت القرائن علی ثبوتها وتواترت عن مؤلفیها او علمت صحت نسبتها الیه بحیث لم یبق فیه شك صاحب وسائل نیز همانند نظر نعمانی می‏گوید كتاب سلیم از كتب معتمده است و بر ثبوت آن قرائنی قائم شده است و نسبت به صحت این كتاب به مؤلفش علم داریم و هیچ تردیدی نداریم. با توجه به مطالب بالا و تعارض شهاداتی که هم راجع به مجعول بودن و هم راجع به صحیح بودن آن هست, نکته‌ای که مطرح می‌شود این است که بعد از تعارض آیا تساقط می‌کنند و در نتیجه برای ما ثابت نمی‌شود که كتاب سلیم بن قیس كتاب صحیحی باشد.

احتمال دیگر این است که نسخه موجود در دست ابن غضائری با نسخه‌ای كه نزد صاحب وسائل بوده, مختلف بود. همچنین آن نسخه كه دست شیخ مفید بوده با نسخه‌ای كه دست نعمانی بوده, فرق داشته است؛ و این احتمال خیلی قوی‌ است كه در بعضی از نسخ كتاب سلیم تدلیس ‏هایی شده است؛ مخصوصاً در آن زمانکه معاندت با شیعه بسیار زیاد بوده است؛ و دنبال این بودند كه بالاخره یكی از كتب شیعه را پیدا كنند و چیزهایی در آن داخل كنند و آن را از اعتبار ساقط كنند؛ اما نسخه‌ای كه امروز در دست ماست, آیا همان نسخه‌ا‏ی است كه از سلیم رسیده یا نه, مشكوك است؛ و لذا نمی‏شود بر آن اعتمادكرد.

پس, اولاً به نظر ما بر این كتاب نمی‌شود اعتماد کرد هر چند که بگوییم مجعول نیست؛ اما اسنادی كه در طریقاین كتاب به ما هستند, در آن افراد ضعیفی هستند؛ شیخ طوسی به دو سند این كتاب را نقل می‏كند كه در هر دو سندش محمد بن علی صیرفی مكنّی به اباسمینه هست كه رجالیین گفتند ضعیف و كذاب است. لذا مجموعاً اصلاً نمی‌شود به این كتاب اعتماد كرد. پس, خود سلیم من اولیاء امیرالمؤمنین، من اصحاب امام حسن و امام حسین و امام سجاد و امام باقر هم بوده, بحثی نیست؛ در وثاقت خودش تردیدی نیست, اما در این كه این كتاب مال او هست یا نه؟
باز بعضی‏  نقل كردندكه حجاج دنبال سلیم فرستاد و می‏خواست سلیم را بكشد که او فراركرد و به خانه پسر برادرش به نام ابان بن ابی‌عیاش رفت و در لحظات آخر زندگی‌اش گفت  تو یك حق بزرگی بر من پیدا كردی و من را پناه دادی؛ من هم كتابی كه روایاتی كه ازپیامبر و امیرالمؤمنین و ائمه بعد تا امام باقر شنیده ‏ام و در آن نوشته‏ ام را در اختیار تو می‏گذارم. و این شخص ابان بن ابی‌عیاش مورد تضعیف قرار گرفته است.
پس, کتاب او معلوم نیست که چگونه است؛ بر فرض هم که این كتاب ثابت باشد, در طریق سندش افرادی هستند كه موردتضعیف اهل رجال قرار گرفته‏اند؛ به احادیث چنین کتابی چگونه می‌توان اعتماد کرد؟ از كجا معلوم که این حدیث را خود سلیم آورده است و دیگری آن را در کتاب داخل نكرده باشدكه ما بیاییم اینطور نسبت دهیم؟!. پس, نتیجه بحث در مورد کتاب سلیم این می‌شود که بر فرض هم روایت را با تمام اوصاف فوق قبول کنیم, اما کجای روایت دلالت بر تحریف دارد؟ و اصلاً آیا امیرالمؤمنین با وجود هزاران نفر افرادی كه قرآن را شنیده ‏اند و در سینه‌هایشان ضبط كردند, می‏توانستند در آن زمان قرآنی بیاورد که در آن کم و زیاد شده باشد؛ اصلاً برای امیرالمؤمنین  اعتباری باقی نمی‏ ماند. این راجع به كتاب سلیم و حرفی كه این شخص در اینجا ذكر كرده است.
 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 22 خرداد 1394 :: نویسنده :

اسرار روزه

یکی از اسرار برزخیت انسان در روزه تجلّی می کند. چرا؟ برای اینکه در امر روزه، روزه دار هم باید تعلق به امور ماده و طبیعت داشته باشد، هم تعلق به عالم غیب داشته باشد. اما در مسئله روزه، وقتی آمدند مفطرات روزه را از ناحیه نفس، او را ممانعت کردند که نفس خودش را در تعلق به عالم ماده، از آنچه را که موجب ابطال روزۀ اوست ،از آن مقدار اجتناب بفرماید، اما از زیادِ از این مقدار نه. مثلا نیامند در بخش روزه اگر اَکل و شرب را ممنوع فرمودند به طور کلی که غذای انسان را قطع نکردند، برای اینکه اگر نان و آب قطع شد، هوا که بزرگترین غذای بدن است، هر دم به دم غذائی که بدن از ناحیه هوا می گیرد شاید از ناحیه نان و آب اینقدر غذا نگیرد .و لذا همه غذاهای بدن را که منقطع نکردند وانگهی در یک مقطع زمانی هم غذای بدن را منقطع کردند.

 

حالا وقتی می رویم به روایات با اینکه علی الظاهر روزه دار از بین الطلوعین یا از اول اذان صبح تا اذان مغرب را در عدم اَکل و شرب به سر می برد، اما از اذان مغرب تا به اذان صبح در جهت شب را که ممانعت ندارد. چه طور شد که باز خواب شب او هم عبادت است؟ نَفَس شب او هم عبادت است؟ خوب بفرمائید خواب و نَفَس روزه دار در روز عبادت باشد چرا تمام شب و روز؟

 

می بینید که مسئله روزه به مسئله نفس برمی گردد. چون مسئله نفس تجرد دارد نیت روزه و کَفِّ نفس روزه، هر دو به نفس مجرد برمی گردد. نفسی هم که در مقام ذاتش تجرد از مکان و زمان دارد فقط و فقط چون این کَفُّ النفسِ نفس برمی گردد به تعلق او به بدن، و این هم در یک مقطع زمانی بین اذان صبح به طرف روز تا اذان مغرب است، همین اندازه باعث شد بحث زمان در مسئله روزه مطرح شود. وگرنه حقیقت صوم برمی گردد به تجرد نفس .منتهی تجرد نفسی که نه به طور کلی از عالم طبیعت جدا شود برود، بلکه یک نحوی از ناحیۀ بدن با عالم ماده و طبیعت هم مرتبط باشد.

 

و چون انسان برزخ بین این دو عالم است لذا اگر توجه او با عالم ظاهر بیشتر باشد از عالم باطن منصرف می شود. رابطۀ او با غیب کمتر می شود این باعث می شود نفس باید به آنچه که مربوط به ذات اوست و شکار کند از شکارهای ذاتی خودش منسلخ می شود. اما اگر آمدیم ارتباط نفس را در این مقام برزخیت بین او و ظاهر که بدن است، این ارتباط را کم کردیم ،از آن طرف اگر نفس قوتی هم دارد بیکار هم نیست و لذا به تعبیر جناب مولوی می گوید که به محض اینکه شکم را از طعام و از نان خالی کردی، یعنی توجه ات را از اینسوی عالم کم کردی می بینی آن دهن دیگرت باز می شود آن حقیقت دیگرت دهن باز می فرماید. و لذا تا نفس توجه به بدن دارد احساس ادراکات او و تشرف او به عالم غیب کم می شود. و لذا کانه مثل اینکه از آن طرف دهن بسته ای دارد دهن باز نیست .این اشتغالات به عالم ماده آنچنان کرد که او از عالم غیب منصرف شد. اما به محض اینکه با روزه توانست این دهن ظاهری را ببندد و غذای جسمی را منقطع کند از آن طرف می بینید دهن باطنی اش باز می شود.

 

جناب مولوی فرمودند که گر تو این انوان زنان خالی کنی پر ز گوهرهای اجلالی کنی این گوهر های اجلالی کدام گوهر است؟ آنان گوهرهایی هستند که از عالم غیب در نفس اجلال نزول می فرمایند.فقط کافی است این انبان شکم از اینسوئی ها تخلیه شود، که تا جهنم شکم ،آتش او خاموش شد آتش دل افروخته می شود.

 

منبع: فرمایشات استاد داود صمدی آملی در بحث اسرار روزه





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

  محمد بن ابی بکر فرزند و یاور امیرالمومنین (ع)

محمد بن ابى‏ بكر در روز 25 ذیقعده سال دهم هجرى، در سفر حجة ‏الوداع، میان راه مكه و مدینه، در مكانى به نام ذوالحلیفه، محل احرام بستن اهل مدینه به دنیا آمد. پس از ولادتش، نام محمد و كنیه ابوالقاسم را بر او نهادند. پدرش ابوبكر، خلیفه اول و مادرش اسماء دختر عُمیس است كه نخست همسر جعفر بن ابى‏طالب بود و پس از شهادت وى به عقد ابوبكر در آمد. او پس از درگذشت ابوبكر، همسر امام على علیه ‏السلام شد. به این ترتیب، محمد بن ابى‏ بكر در خانه امام على علیه ‏السلام پرورش یافت و به یكى از یاران وفادار حضرت تبدیل شد. محمد بن ابی‌بكر از ناحیه پدری، برادر عایشه می‌باشد. و از طرف مادری، برادر عبد الله و عون و محمد از فرزندان جعفر طیار، همچنین برادر یحیى فرزند امیرالمؤمنین (علیه السلام) می‌باشد.

 

  محمد بن ابى ‏بكر در خانه امام على علیه ‏السلام

پس از ازدواج اسماء، مادر محمد بن ابى‏ بكر با امام على علیه ‏السلام، محمد، سعادت یافت تا در سایه تعلیم و تربیت وصى پیامبر رشد كند. او در چنین خانه ‏اى تربیت یافت تا خود را براى عبادت‏هاى طولانى شبانه در محضر پروردگار و رزم ‏آورى در كنار امام على علیه ‏السلام آماده سازد. بدین ترتیب، محمد نوجوانى برومند، مؤمن، عاشق اهل‏بیت علیهم ‏السلام و پیرو ولایت لقب گرفت. مقام او به حدى است كه امام على علیه ‏السلام درباره ‏اش مى‏ فرماید: «محمد بن ابى ‏بكر مانند فرزندى براى من و برادرى براى فرزندان من و فرزندان برادرم جعفر بود». امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند: محمد فرزند من است از صلب ابوبكر. (الغارات، ص 158، مؤلف ابراهیم بن محمد ثقفی كوفی م 283)

 

  محمد و کشته شدن عثمان 

یكی از مهم‌ترین حوادث دوران زندگی محمدبن ابی‌بكر، واقعه‌ یوم‌الدار یا همان جریان كشته شدن عثمان است كه روایات ضد و نقیضی در این باره نقل شده است.

در كتاب "استیعاب ابن عبد البر اندلسی"، چندین روایت آمده كه محمدبن ابی‌بكر را به عنوان قاتل عثمان معرفی می کند، ولی نویسنده استیعاب، در پایان با عنوان صحیح‌ترین روایت، این روایت را آورده كه:

«اسدبن موسی از محمدبن طلحه روایت می‌كند:

شخصی به اسم كنانه گفت: من در یوم‌الدار، در زمان كشته شدن عثمان حضور داشتم و شهادت می‌دهم كه محمدبن ابی‌بكر، عثمان را نكشت، بلكه وارد خانه عثمان شد و عثمان به او گفت: لَسْتُ بصاحبی (من بزرگ‌تر تو نبودم) و با محمد صحبت كرد، بعد از آن محمد از پیش عثمان بیرون آمد، بدون اینكه به عثمان آسیب برساند، محمد به طلحه گفت: پس چه كسی او را كشت؟ گفت: مردی از اهل مصر كه به او "حیلة بن الأیهم" گفته می ‌شود.» (استیعاب، ج 3، ص 1376)

همچنین در كتاب "البدایه و النهایه" آورده كه محمدبن ابی‌بكر، عثمان را نكشته، بلكه از كسانی بوده كه فقط وارد خانه‌ عثمان شد، بلكه عثمان را مورد عتاب قرار داده كه چرا دین خدا را منحرف كردی و سنت رسول خدا(صلی الله علیه واله) را نابود كردی، ولی پس از مشاجراتی كه بین آن دو صورت گرفت، بیرون رفت و عده‌ای از اهل مصر عثمان را كشتند. ( البدایه والنهایه؛ ج 7، ص 185، مؤلف ابن كثیر دمشقی (م 774)، بیروت، دارالفكر.)

وقتی حضرت علی (علیه السلام) محاصره خانه‌ عثمان را دید، به امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) فرمودند: كه خانه عثمان را مورد محافظت قرار دهند، هم‌چنین طلحه و زبیر با دیدن این جریان، فرزندان خود را به این كار گماردند. در این اثنا مردم كه به ستوه آمده بودند، حمله كردند و به سوی خانه‌ عثمان یورش بردند و قصد از بین بردن او را داشتند، در این حین، سر مبارك امام حسن (علیه السلام) شكسته شد، به طوری كه خون بر سر و صورت حضرت جاری شد و وضع بدی پیدا كرد، عده‌ای از مصریان به همراه محمدبن ابی‌بكر، از پشت خانه‌ عثمان وارد شدند و كسی متوجه آنها نشد. ( مروج الذهب، ج1، ص 700 تا 703، مؤلف مسعودی (م 346)) و البته این جای سؤال است كه چطور مردان و غلامان عثمان، متوجه ورود آنها نشدند؟ به هر صورت، عثمان به چنگ مصریان افتاد، محمدبن ابی‌بكر، عثمان را گرفت و به زمین زد و از او پرسید، چرا معاویه به كمك تو نیامد؟ چرا اطرافیان تو، تو را یاری نكردند؟ چرا دین خدا را منحرف كردی؟ عثمان به محمد گفت: اگر پدر تو، مرا در این حالت می‌دید، بر من می‌گریست. محمد با این سخن، عثمان را رها كرد و از خانه‌ عثمان، بیرون آمد، ولی عده‌ای از مصریان بیرون نیامدند و عثمان را كشتند، كه قاتل عثمان، مردی از مصریان، به نام "سودان بن حمران مرادی" بود.

 

  محمد بن ابى ‏بكر در جنگ جمل

محمد بن ابى ‏بكر در جنگ جمل، به فرمان امیرمؤمنان على علیه ‏السلام، فرمانده پیاده ‏نظام لشكر بود. وى در این جنگ رشادت‏هاى فراوانى از خود نشان داد. پس از پایان نبرد، امام على علیه ‏السلام از وى خواست به سوى خواهر خود، عایشه برود و مراقبت از او را به عهده بگیرد. محمد این كار را كرد و چند روز بعد، عایشه را به همراهى چهل زن به مدینه بازگرداند.

 

  محمد بن ابى ‏بكر استاندار مصر

پس از جنگ جمل، در رمضان سال 36، امام على علیه ‏السلام، محمد بن ابى ‏بكر را براى حكومت بر مصر بعد از عزل "قیس بن سعد"،، به آن دیار فرستاد. البته علاقه مردم مصر به محمد بن ابى ‏بكر كه پیش‏تر وى را به عنوان استاندار مصر به خلیفه سوم پیشنهاد كرده بودند، در این انتخاب بى‏ تأثیر نبود.
امام على علیه ‏السلام در فرمان برگزیدن محمد بن ابى ‏بكر به حكومت مصر چنین نوشت: «بسم الله الرحمن الرحیم. این فرمانى است كه بنده خدا على، امیرمؤمنان، به محمد بن ابى ‏بكر داده است وقتى او را به حكومت مصر گماشت. به او فرمان داده كه تقواى الهى را پیشه سازد و از خداوند در نهان و آشكار و در خلوت و جلوت فرمان برد، و با مسلمانان به نرمى رفتار كند و بر بدكاران خشونت ورزد. با اهل كتاب به عدالت رفتار كند و مدافع حقوق ستم‏دیدگان و مخالف سرسخت ستم‏كاران باشد. از مردم گذشت نماید و تا آنجا كه مى ‏تواند، به آنها نیكى كند؛ چون
خداوند نیكوكاران را دوست دارد و بزه‏كاران را كیفر مى ‏دهد».


فرمانی که از جانب امیرالمومنین(ع) هنگام انتصاب محمد بن ابی بکر بفرمانداری مصر بنام او شرف صدور یافته است:

 

  فرمان به محمد بن ابی بکر

بسم الله الرحمن الرحیم

جوانا! برخیز و بجانب مصر بسیج کن و دنیای فراعنه را مطابق قوانین مقدس اسلام آباد و منظم فرمای.
ای محمد بموجب این فرمان که خود برنامه حکمرانی مصر است بفرمانداری مصر مفتخر شدی و نباید فراموش کنی آنچنان که حکومت در کشوری مایه مباهات و سر افرازی است عدل و داد موجب رضای خدا و آسایش مردم است این افتخار اخیر که تا پایان جهان زینت بخش تاریخ است بمراقبت و احتیاط سزاوارتر خواهد بود.

ای پسر ابوبکر! چون به مصر قدم گذاشتی نخست امور فرمانداری را بنظام کن و سپس باحوال مردم آن سامان پرداز.

با مصریان ملایم و مهربان باش و همواره دیدار کنندگان را با قیافه باز و لبان خندان دیدار کن.

الا ای محمد! ما پیروان صمیم و ثابت قدم حضرت محمد بن عبدالله (صلی الله علیه واله) پیشوای محبوب اسلام و علمدار مساوات و آزادی بشریم بنابر این سزاوار اینست که پیش از همه چیز اصول مقدس مساوات را نصب العین قرار دهیم. مصریان چه سیاه و چه سفید چه توانگر و چه تهیدست همه با هم برادر و برابرند. چنین است اسلام زشت و زیبا نمی شناسد و بطبقات موهوم اشراف احترام نمی گذارند. ما مسلمانان ناگزیریم که بهر چه غیر از آزادی و مساوات است پشت پا زنیم و همگان را با همه همسر و هموزن دانیم. آنچنان میان مردم عدل و داد کن که اشراف چشم طمع بر نفوذ حکومت ندوزند و تیره بختان از دستگیری اولیای مملکت نومید نگردند.

الا ای حکومتها چه غفلت زده و آسوده نشسته اید؟!

خداوند بیمانند را چشمانی بیدار است که بر بارگاه های سلطنت و کاخهای حکومت همواره مراقبت می نماید.
نه پرده سیاه شب دیده بان آسمان را از دیده بانی من باز میدارد و نه محرمان دربار میتوانند از بازرسان دربار رازی نهان کنند.

ای پسر ابوبکر ! هیچ میدانی که هوشیاران زیرک چه کرده اند ؟ آنان از لذائذ دنیا حد اعلا را بر داشتند و برستاخیز هم در بهشت جاوید جای گزیده اند آنان برای خویشتن افتخار تاریخ و نام نامی باز گذاشته و بنام پر افتخارتری در آن سرای دست یافته اند. در همین دنیا که قرنها بر آن گذشته و خیرگان کنونی و آینده را بخود مغرور ساخته توانستند بنوشند و بنوشانند بپوشند و بپوشانند همچون پادشاهان مقتدر بودند ولی غم درویشان می خوردند.

توان داشتند و یاد ناتوانان میکردند بهنگامی که از این جهان رخت بر می بستند پروانگان سبکبالی بودند که از باغی بباغ دیگر می خرامند و از این چمن بدان چمن میروند. نه همچون ریاکاران دامن از تنعمات دنیا می پیچیدند و نه مانند ستمکاران بی باک دین و وجدان را فدای شهوات پست خویش می داشتند. الا ای کاخ نشینان مصر الا ای کاخ نشینان دنیا. در هر لذتی که بسر می برید و با هر جامه ای که خود همی آرایید دمی هم به آخرین لحظه عمر بپردازید و روز بسیج از این جهان را از نظر بدور مدارید.

من هم میدانم که پروردگار را رحمتی بی پایان و شفقتی پدرانه است ولی با آه ستمدیدگان چونید؟
الا ای محمد! فراموش مکن که خداوند بزرگ ستم را هر چه کوچک باشد بزرگ می داند و هر بیداد که خرد بنظر آید کلان کیفر کند. ای پسر ابی بکر من اکنون که ترا بفرمانداری مصر بر می گزینم نخبه ارتش اسلام را در اختیار فرمان تو میگذارم و تو هر که باشی باید بدانی که سرباز در چشم من بسیار عزیز و محترم است. تو انسانی و انسان خودخواه است تو جوانی و عجیب نیست اگر خویشتن دوست بداری و بیش از دیگران باحوال خود پردازی.

وظیفه تو آنست که هر آنگاه میل سپاهی رشید من با تمایلات مقام حکومت تو تماس یابد پای بر هوس خویش گذاری و بدرد سرباز بپردازی .

ای محمد ! تا آخرین لحظه زندگی با حقایق حق قیام کن و آن دقیقه عزیز از عمر را نیز براه عدالت و دادگری قربان فرمای زیرا در دولت ما هیچ چیز از عدل و داد عزیزتر نیست.

ای محمد! از مردم ریاکار و دودل سخت بپرهیز و فراموش مکن که این طایفه نانجیب از همه طبقات توده بویرانی اصول مملکت قویتر و خیره ترند. شما کودک بودید که پیغمبر نازنین چنین فرمود:

من در آنهنگام که از جهان می روم بر امت خویش از هیچکس نگران نیستم مگر از مردم منافق که دو دل و دو زبانند دو گویند و دو کنند و هرگز مورد اعتماد و وثیقه اطمینان نباشند. ای محمد! شوون دینی و مراسم مذهبی خود را در کشور مصر بدقت رعایت کن. نماز بهنگام گزار و آداب اسلام بموقع ایفا کن .

در محضر عدالت بی پیرایه بنشین و سخن از نیازمندان صمیمانه بشنو بجانب مصر کوچ کن که خداوند مهربان نگهبان تو باد.

 

  معاویه و شهادت محمد بن ابى ‏بكر

محمد بن ابی‌بكر، یك ماه در مصر توقف كرد و بعد برای كسانی كه از بیعت با علی(ع)، خودداری كرده بودند، نامه فرستاد كه یا بیایید و بیعت كنید و یا از شهر ما خارج شوید. اما این گروه از بیعت امتناع كردند و از وی خواستند كه به آنان مهلت بدهد، ولی محمدبن ابی‌بكر، پیشنهاد آنان را قبول نكرد. در همین اثنا جریان جنگ صفین پیش آمد، این گروه متمرد وقتی شنیدند كه جریان جنگ صفین، به پایان رسید و شامیان به شام و عراقیان به عراق برگشتند، بر محمدبن ابی‌بكر شورش بردند، اما شورش‌های آنان با شكست مواجه شد، در این میان شخصی به نام "معاویه بن خدیج" به خونخواهی عثمان، قیام كرد.

حضرت علی (ع) وقتی از حوادث مصر آگاه شد، مالك‌ اشتر را برای آرام كردن اوضاع مصر به آن منطقه فرستاد. در این میان معاویه با دسیسه‌ای مالك را در منطقه‌ی "قلزم مصر" مسموم و به شهادت رساند.

مصر برای معاویه اهمیت زیادی داشت، لذا معاویه از هر ابزاری استفاده می‌كرد تا مصر را تصرف كند. معاویه به كمك عمروعاص و عده‌ای از بزرگان قریش طرحی ریختند كه با استفاده از آن اوضاع داخلی مصر را ناآرام كرده تا بتواند از بیرون با حمله‌ای سریع و پرقدرت مصر را بگیرد.

معاویه گفت: برای موافقین و مخالفین خود نامه‌ می‌نویسم، پیروان خود را به پایداری فرمان دهیم و آنها را منتظر ورودمان به مصر سازیم و دشمن خود را به صلح و سازش دعوت كرده... و آنان را از نبرد خود بترسانیم، اگر آنچه می‌خواهیم، یعنی تصرف مصر، بدون نبرد انجام گیرد، این همان چیزی است كه ما دوست داریم و گرنه جنگ با آنان را در پیش می‌گیریم.

پس از آنكه جنگ صفین با مسئله حكمیت، به سود معاویه به پایان رسید، وى به فكر تصرف مصر افتاد.

بدین ترتیب، سپاهى به فرماندهى عمروعاص به سوى مصر روانه كرد. محمد بن ابى ‏بكر، فرماندار مصر با شنیدن خبر حمله عمروعاص، از امام على علیه ‏السلام كمك خواست. امام نیز مردم را براى یارى محمد و نجات سرزمین مصر برانگیخت، ولى با گذشت یك ماه، فقط دو هزار نفر جنگاور داوطلب اعزام به مصر شدند كه در این میان، خبر شهادت محمد بن ابى ‏بكر را شنیدند.

 

  شهادت

پس از حمله عمروعاص به مصر، محمد بن ابى ‏بكر كَنانة بن بشر را با سپاهى دو هزار نفره به طرف عمروعاص فرستاد و خود نیز به دنبال آنان حركت كرد. در این جنگ، لشكر كنانه شكست خورد. یاران محمد كه از كشته شدن كنانه آگاهى یافتند، از اطراف او پراكنده شدند. محمد كه تشنه و تنها بود، به خرابه ‏اى در كنار جاده پناه برد. در این هنگام، معاویة بن حَدیج كه به دنبال محمد بود به سوی محمد بن ابی بکر آمد، عبدالرحمان بن ابى بكر برادر محمد در سپاه عمرو بود. فریاد كشید: من اجازه نمى دهم برادرم را این گونه بكشید. واز عمروعاص درخواست كرد كه به فرمانده سپاهش معاویة بن حدیج دستور دهد كه از قتل او صرف نظر كند. عمروعاص نماینده خود را به سوى ابن حدیج فرستاد كه محمد را زنده تحویل دهد ولى فرزند حدیج گفت: كنانة بن بشر كه پسر عموى من بود كشته شد; محمد نیز نباید زنده بماند. محمد كه از سرنوشت‏ خود آگاه شد درخواست كرد كه به او آب بدهند، ولى فرزند حدیج، به بهانه اینكه عثمان هم تشنه كشته شد، از دادن آب خوددارى كرد.

 در این میان فرزند حدیج ‏سخنان زشتى نثار محمد كرد كه از نوشتن آن صرف نظر مى كنیم و در پایان گفت:

من جسد تو را در شكم این الاغ مرده قرار مى دهم و با آتش مى سوزانم. محمد در پاسخ گفت: شما دشمنان خدا كرارا با اولیاء خدا چنین معامله اى انجام داده اید. من امیدوارم كه خدا این آتش را براى من همچون آتش ابراهیم سرد و عافیت قرار دهد و آن را وبالى بر تو و دوستانت‏ سازد، وخدا تو را وپیشوایت معاویة بن ابى سفیان وعمروعاص را به آتشى بسوزاند كه هرگاه بخواهد خاموش شود شعله ‏ورتر گردد. سرانجام معاویة بن حدیج‏ به خشم آمد و محمد را گردن زد و او را در شكم الاغ مرده اى قرار داد وبه آتش سوزانید.
محمد هنگام شهادت 28 سال داشت و یك طفل هفت ساله از خود بیادگار گذاشته بود.

 

  تجلیل امام على علیه ‏السلام از محمد بن ابى ‏بكر

پس از شهادت محمد بن ابى ‏بكر، امام على علیه ‏السلام، نامه ‏اى به ابن عباس نوشت و در آن نامه، از محمد بن ابى ‏بكر به بزرگى یاد كرد: « نیروى متجاوز شام بر مصر چیره شد و محمد بن ابى ‏بكر به سعادت شهادت رسید. من در سوگوارى محمد، سخت آزرده خاطرم و در برابر این فاجعه، از خداوند متعالى اجر جَزیل تمنا دارم. محمد فرزند من و فرزندى رشید و سعید و محبوب بود. محمد فرماندار من بر مصر و فرماندارى پاك‏دامن و پرهیزكار بود. محمد شمشیرى برنده، تیرى شكافنده و شخصیتى باكفایت و برجسته بود».

 

  سخنان امام على علیه ‏السلام پس از شهادت محمد بن ابى ‏بكر

هنگامى كه خبر شهادت محمد بن ابى ‏بكر و شادى معاویه به امام على علیه ‏السلام رسید، فرمود:

 «بى ‏تابى ما به اندازه شادى آنهاست. من در تمام جنگ‏ هایم براى شهیدى مانند محمد بى‏ تابى نداشته ‏ام. او فرزند همسر من بود. من او را فرزند خود مى‏دانستم و او مرا به نیكى دوست مى‏داشت. به خاطر اینهاست كه محزون هستیم.» امام على علیه ‏السلام در جاى دیگر چنین مى‏فرماید: «همانا اندوه ما بر شهادت محمد، به اندازه شادى شامیان است، جز آنكه از آنان یك دشمن و از ما یك دوست كم شد».


خبر شهادت محمد دو نفر را بیش از همه متاثر كرد: یكى خواهرش عایشه بود كه بر وضع او سخت گریست.او در پایان هر نماز معاویة بن ابى سفیان و عمروعاص و معاویة بن حدیج را نفرین مى كرد. عایشه سرپرستى عیال برادر و فرزند او را به عهده گرفت و فرزند محمد بن ابى بكر به نام قاسم تحت كفالت او بزرگ شد. و دیگرى اسماء بنت عمیس بود كه مدتى افتخار همسرى جعفر بن ابى طالب را داشت و پس از شهادت جعفر به ازدواج ابوبكر در آمد و از او محمد متولد شد و پس از درگذشت ابوبكر با على علیه السلام ازدواج كرد واز او فرزندى به وجود آمد به نام یحیى. این مادر وقتى از سرنوشت فرزند خود آگاه شد سخت متاثر گردید ولى خشم خود را فرو برد و به جایگاه نماز رفت و بر قاتلان او نفرین كرد.
اشعار زیر از محمد بن ابى بكر است كه در حقانیت على علیه السلام و مذمت پدرش (ابو بكر) سروده است:
 

یا ابانا قد وجدنا ما صلح‏
خاب من انت ابوه و افتضح‏
انما اخرجنى منك الذى‏
اخرج الدر من الماء الملح‏
انسیت العهد فى خم و ما
قاله المبعوث فیه و شرح‏
فیك وصى احمد فى یومها
ام لمن ابواب خیبر قد فتح‏
ما ترى عذرك فى الحشر غدا
یا لك الویل اذا الحق اتضح‏
و علیك الخزى من رب السماء
كلما ناح حمام او صدح‏
یا بنى الزهراء انتم عدتى‏
و بكم فى الحشر میزانى رجح‏
و اذا صح ولائى لكم‏
لا ابالى اى كلب قد نبح

(از كتاب تحفه ناصرى، على كیست؟ صفحه 407 فضل‏الله كمپانى ) .


ـ اى پدر آنچه راه صلاح و درستى بود ما (در نتیجه پیروى از على علیه السلام) پیدا كردیم، زیانكار و رسوا است كسى كه پدرش تو باشى.
ـ مرا از صلب تو بیرون آورد آن (خدائى) كه مروارید را از آب شور (دریا) بیرون آورد.
ـ آیا تو (باین زودى) عهد خلافت را كه پیغمبر مبعوث در غدیر خم (درباره على علیه السلام) فرمود و شرح داد فراموش كردى؟
ـ آیا در آنروز پیغمبر احمد مختار درباره تو وصیت كرد یا در مورد آنكه درهاى خیبر را گشود؟
ـ فرداى قیامت در محشر عذرت را چه میبینى (كه خلافت را غصب كردى) واى بر تو چون حق آشكار شود.
ـ و از پروردگار آسمان بر تو رسوائى و خوارى باد هر زمانیكه كبوترى نوحه كند و یا بخواند (براى همیشه) .
ـ اى اولاد فاطمه شمائید پناهگاه من و بوسیله ولایت شما در محشر میزان اعمال نیك من سنگینى خواهد كرد.
ـ و چون دوستى و اخلاص من براى شما سالم و بى عیب باشد باكى ندارم چه سگى پارس كند (از مخالفت ابو بكر چه ضرر میرسد) .


منابع:
پایگاه حوزه
پایگاه امام علی علیه السلام
فروغ ولایت ص‏762 آیت الله شیخ جعفر سبحانى
مرکز جهانی اطلاع رسانی آل البیت
موسسه تحقیقات و نشر معارف اهل البیت
پژوهشکده باقر العلوم

 

تهیه کننده: حسن نجفی

منبع: راسخون

   

Page Up

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 22 خرداد 1394 :: نویسنده :

احتجاج امام علی علیه السلام با ابوبكر

حضرت امام صادق (علیه السلام ) از پدرانش روایت مى كند، چون ابوبكر پایه هاى خلافت خود را محكم یافت جهت عذر آوردن نزد امام على (علیه السلام ) مى رود و به حضرت مى گوید: یا اباالحسن (علیه السلام ) به خدا سوگند میل و رغبتى به خلافت نداشتم و خود را از دیگران به این مقام سزاوارتر نمى دانم .

امام على (علیه السلام ): اگر مساءله چنین است پس چه چیز تو را به این كار وادار كرد؟

ابوبكر عرض كرد: از پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم شنیدم كه فرمود: خداوند امت مرا به گمراهى جمع نمى كند، چون جماعت مردم را دیدم و مخالفانى مشاهده نكردم این مقام را پذیرفتم .

امام على (علیه السلام ): آیا من و گروهى چون سلمان ، عمار، ابوذر و...(436) كه از بیعت با تو امتناع ورزیدند، افرادى از این امت بودند یا نه ؟

ابوبكر: آرى شما و همه ایشان از امت بودید.

امام على (علیه السلام ): در این صورت حدیث پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم با مخالفت این گروه را، براى خود دلیل خلافت محسوب مى كنى ؟

ابوبكر: من تا خاتمه كار خلافت ، از مخالفت ایشان بى اطلاع بودم و چون مطلع شدم ترسیدم با كنار كشیدنم ، مردم از دین برگردند.

امام على (علیه السلام): بگو چه خصوصیاتى را خلیفه باید داشته باشد؟

ابوبكر: خیرخواهى و وفا و عدم چاپلوسى و نیك سیرتى و عدالت خواهى و عالم بودن به كتاب و فصل الخطاب و داشتن زهد و دفاع از مظلومین .

امام على (علیه السلام): تو را به خدا: این صفاتى را كه گفتى ، آیا در وجود خود مى یابى یا در وجود من ؟

ابوبكر: در وجود تو یا اباالحسن (علیه السلام ).

امام على (علیه السلام ): تو را به خدا: آیا دعوت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را، نخست من اجابت كردم یا تو؟

ابوبكر: البته تو.

امام على (علیه السلام ): آیا سوره برائت را در موسم حج به مشركان من ابلاغ كردم یا تو؟

ابوبكر: بلى ؛ تو قرائت كردى .

امام على (علیه السلام ): آیا در موقع هجرت حضرت رسول اكرم صلى الله علیه و آله و سلم من جان خود را سپر آن حضرت قرار دادم یا تو؟

ابوبكر: الحق كه تو بودى .

امام على (علیه السلام ): آیا در روز غدیر من مولاى تو و همه مسلمانان شدم یا تو؟

ابوبكر: بلكه ، تو.

امام على (علیه السلام ): آیا در آیه زكات ، ولایتى كه بر ولایت خدا و پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم هم ردیف آمده مربوط به تو است یا من ؟

ابوبكر: مربوط به تو است .

امام على (علیه السلام ): آیا پیامبر خدا صلى الله علیه و آله و سلم براى مباهله مشركین نصارا با اهل و فرزندان من به سوى آنها خارج شد یا با تو و فرزندانت ؟

ابوبكر: نه با شما و فرزندانت خارج شد.

امام على (علیه السلام ): آیا آیه تطهیر درباره من و اهل بیتم نازل شده یا درباره تو و اهل بیت تو؟

ابوبكر: یقینا براى تو و اهل بیت تو نازل شد.

امام على (علیه السلام ): آیا در زیر كساء من و همسرم و فرزندانم به دعاى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم مشمول واقع شدیم یا تو؟

ابوبكر: بلى تو و اهل و فرزندانت بودند.

امام على (علیه السلام ): آیا منم صاحب آیه یوفون بالنذر و یخافون یوما كان شرده مستطیرا یا تو هستى ؟

ابوبكر: البته تویى .

امام على (علیه السلام ) آیا تو بودى آنكه آفتاب براى او برگشت تا او نماز خود را خواند سپس آفتاب غروب كرد یا من بودم ؟

ابوبكر: تو بودى .

امام على (علیه السلام ): آیا تو بودى آنكه در روز احد از جانب آسمان او را چنین خطاب كردند. لا سیف الا ذوالفقار لا فتى الا على یا من بودم ؟

ابوبكر: البته تو بودى ...

امام على (علیه السلام ): آیا آنكه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم او را به سوى طایفه جن ماءموریت داد و او ماءموریت را پذیرفت تو بودى یا من ؟

ابوبكر: یا على تو بودى .

امام على (علیه السلام ): آیا منم كه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به علم قضا و فصل الخطاب دلالت كرد و فرمود: على اقضاكم یا تویى ؟

ابوبكر: تو بودى

امام على (علیه السلام ): آیا تو بودى آن كسى كه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم در حق او به فاطمه علیهاالسلام فرمود: تو با كسى ازدواج كردى كه از حیث ایمان و اسلام بر همه مقدم است یا من بودم ؟

ابوبكر: آن شخص تو بودى .

امام على (علیه السلام ): آیا تو بودى در روز بدر كه ملك هاى هفت آسمان به او سلام دادند، یا من بودم ؟

ابوبكر: البته تو بودى [1]...

امام على (علیه السلام ) از مناقب خویش مى گفت و ابوبكر آن را تصدیق مى كرد. آنگاه امام به او فرمود: پس چه چیز تو را از خدا و پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم و دین خدا باز داشته و مقامى را كه اهلیت آن را ندارى تصاحب كردى ؟

ابوبكر در این حال به گریه افتاد و عرض كرد: راست فرمودى امروز را به من مهلت بده تا در این مبارزه بیندیشم . آنگاه به سوى خانه خود مراجعه كرد. سحرگاه ابوبكر به خدمت امام على (علیه السلام ) آمد و گفت : یا اباالحسن دستت را باز كن تا با تو بیعت كنم و ماجراى خواب شب گذشته خود را كه حضرت رسول اكرم صلى الله علیه و آله و سلم به او بى اعتنایى كرده و به او فرموده ، كه حق را به اهلش بازگرداند را براى حضرت تعریف كرد.

على (علیه السلام ) دست خود را گشود و ابوبكر با امام دست بیعت داد و آنگاه امام على (علیه السلام ) به او فرمود: این واقعه را براى مردم در مسجد بازگو كنند. ابوبكر به سوى مسجد روان شد، لكن در راه عمر با او برخورد كرد و چون ماجرا را شنید او را از این عمل بازداشت[2]


[1] احتجاج و دلایل حضرت امیر (علیه السلام ) با ابوبكر حدود 14 مورد دیگر است كه به علت طولانى بودن روایت مابقى آن حذف گردید

[2] احتجاج طبرسى ، ج 1، ص157



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


بسم‌ الله الرّحمن الرّحیم
به عموم جوانان در اروپا و امریکای شمالی

English

حوادث اخیر در فرانسه و وقایع مشابه در برخی دیگر از کشورهای غربی مرا متقاعد کرد که درباره‌ی آنها مستقیماً با شما سخن بگویم. من شما جوانان را مخاطب خود قرار میدهم؛ نه به این علّت که پدران و مادران شما را ندیده می‌انگارم، بلکه به این سبب که آینده‌ی ملّت و سرزمینتان را در دستان شما میبینم و نیز حسّ حقیقت‌جویی را در قلبهای شما زنده‌تر و هوشیارتر می‌یابم. همچنین در این نوشته به سیاستمداران و دولتمردان شما خطاب نمیکنم، چون معتقدم که آنان آگاهانه راه سیاست را از مسیر صداقت و درستی جدا کرده‌اند.

سخن من با شما درباره‌ی اسلام است و به‌طور خاص، درباره‌ی تصویر و چهره‌ای که از اسلام به شما ارائه میگردد. از دو دهه پیش به این سو ــ یعنی تقریباً پس از فروپاشی اتّحاد جماهیر شوروی ــ تلاشهای زیادی صورت گرفته است تا این دین بزرگ، در جایگاه دشمنی ترسناک نشانده شود. تحریک احساس رعب و نفرت و بهره‌گیری از آن، متأسّفانه سابقه‌ای طولانی در تاریخ سیاسی غرب دارد. من در اینجا نمیخواهم به «هراس‌های» گوناگونی که تاکنون به ملّتهای غربی القاء شده است، بپردازم. شما خود با مروری کوتاه بر مطالعات انتقادی اخیر پیرامون تاریخ، می‌بینید که در تاریخنگاری‌های جدید، رفتارهای غیر صادقانه و مزوّرانه‌ی دولتهای غربی با دیگر ملّتها و فرهنگهای جهان نکوهش شده است. تاریخ اروپا و امریکا از برده‌داری شرمسار است، از دوره‌ی استعمار سرافکنده است، از ستم بر رنگین‌پوستان و غیر مسیحیان خجل است؛ محقّقین و مورّخین شما از خونریزی‌هایی که به نام مذهب بین کاتولیک و پروتستان و یا به اسم ملیّت و قومیّت در جنگهای اوّل و دوّم جهانی صورت گرفته، عمیقاً ابراز سرافکندگی میکنند.
این به‌خودی‌خود جای تحسین دارد و هدف من نیز از بازگوکردن بخشی از این فهرست بلند، سرزنش تاریخ نیست، بلکه از شما میخواهم از روشنفکران خود بپرسید چرا وجدان عمومی در غرب باید همیشه با تأخیری چند ده ساله و گاهی چند صد ساله بیدار و آگاه شود؟ چرا بازنگری در وجدان جمعی، باید معطوف به گذشته‌های دور باشد نه مسائل روز؟ چرا در موضوع مهمّی همچون شیوه‌ی برخورد با فرهنگ و اندیشه‌ی اسلامی، از شکل‌گیری آگاهی عمومی جلوگیری میشود؟
شما بخوبی میدانید که تحقیر و ایجاد نفرت و ترس موهوم از «دیگری»، زمینه‌ی مشترک تمام آن سودجویی‌های ستمگرانه بوده است. اکنون من میخواهم از خود بپرسید که چرا سیاست قدیمی هراس‌افکنی و نفرت‌پراکنی، این‌بار با شدّتی بی‌سابقه، اسلام و مسلمانان را هدف گرفته است؟ چرا ساختار قدرت در جهان امروز مایل است تفکر اسلامی در حاشیه و انفعال قرار گیرد؟ مگر چه معانی و ارزشهایی در اسلام، مزاحم برنامه‌ی قدرتهای بزرگ است و چه منافعی در سایه‌ی تصویرسازی غلط از اسلام، تأمین میگردد؟ پس خواسته‌ی اوّل من این است که درباره‌ی انگیزه‌های این سیاه‌نمایی گسترده علیه اسلام پرسش و کاوش کنید.
خواسته‌ی دوم من این است که در واکنش به سیل پیشداوری‌ها و تبلیغات منفی، سعی کنید شناختی مستقیم و بی‌واسطه از این دین به دست آورید. منطق سلیم اقتضاء میکند که لااقل بدانید آنچه شما را از آن میگریزانند و میترسانند، چیست و چه ماهیّتی دارد. من اصرار نمیکنم که برداشت من یا هر تلقّی دیگری از اسلام را بپذیرید بلکه میگویم اجازه ندهید این واقعیّت پویا و اثرگذار در دنیای امروز، با اغراض و اهداف آلوده به شما شناسانده شود. اجازه ندهید ریاکارانه، تروریست‌های تحت استخدام خود را به عنوان نمایندگان اسلام به شما معرفی کنند. اسلام را از طریق منابع اصیل و مآخذ دست اوّل آن بشناسید. با اسلام از طریق قرآن و زندگی پیامبر بزرگ آن (صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌و‌سلّم) آشنا شوید. من در اینجا مایلم بپرسم آیا تاکنون خود مستقیماً به قرآن مسلمانان مراجعه کرده‌اید؟ آیا تعالیم پیامبر اسلام (صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم) و آموزه‌های انسانی و اخلاقی او را مطالعه کرده‌اید؟ آیا تاکنون به جز رسانه‌ها، پیام اسلام را از منبع دیگری دریافت کرده‌اید؟ آیا هرگز از خود پرسیده‌اید که همین اسلام، چگونه و بر مبنای چه ارزشهایی طیّ قرون متمادی، بزرگترین تمدّن علمی و فکری جهان را پرورش داد و برترین دانشمندان و متفکّران را تربیت کرد؟
من از شما میخواهم اجازه ندهید با چهره‌پردازی‌های موهن و سخیف، بین شما و واقعیّت، سدّ عاطفی و احساسی ایجاد کنند و امکان داوری بیطرفانه را از شما سلب کنند. امروز که ابزارهای ارتباطاتی، مرزهای جغرافیایی را شکسته است، اجازه ندهید شما را در مرزهای ساختگی و ذهنی محصور کنند. اگر چه هیچکس به‌صورت فردی نمیتواند شکافهای ایجاد شده را پر کند، امّا هر یک از شما میتواند به قصد روشنگریِ خود و محیط پیرامونش، پلی از اندیشه و انصاف بر روی آن شکافها بسازد. این چالش از پیش طراحی شده بین اسلام و شما جوانان، اگر چه ناگوار است امّا میتواند پرسش‌های جدیدی را در ذهن کنجکاو و جستجوگر شما ایجاد کند. تلاش در جهت یافتن پاسخ این پرسش‌ها، فرصت مغتنمی را برای کشف حقیقت‌های نو پیش روی شما قرار میدهد. بنابراین، این فرصت را برای فهم صحیح و درک بدون پیشداوری از اسلام از دست ندهید تا شاید به یمن مسئولیّت‌پذیری شما در قبال حقیقت، آیندگان این برهه از تاریخ تعامل غرب با اسلام را با آزردگی کمتر و وجدانی آسوده‌تر به نگارش درآورند.

سیّدعلی خامنه‌ای
۱۳۹۳/۱۱/۱





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 22 خرداد 1394 :: نویسنده :
مؤسس الثورة الاسلامیة فی ایران الامام الخمینی (قدس سره الشریف)
مؤسس الثورة الاسلامیة فی ایران الامام الخمینی (قدس سره الشریف)
لاشک فی ان تسجیل ای موقف مبدئی یهدف الی احقاق الحق، والتأکید علی المشروعیة، یتطلب لامحالة ان یکون حامل لوائه بمستوی المسؤولیة الکبری التی وضعها نصب عینیه فی هذا الاتجاه وصولا الی تفعیله علی الارض الواقع ان عاجلا او آجلا. وللدعوة التی اعلنها الامام الخمینی (قدس سره) الی احیاء الجمعة الاخیرة من شهر رمضان المبارک فی کل عام یوما عالمیا للقدس الشریف، وذلک بعد أشهر من انتصار الثورة الاسلامیة عام 1979، صلة وثیقة بمعدن هذا العالم الربانی المجاهد الذی لم یدخر لحظة من عمره الشریف الا واستثمرها لصالح نشر قیم العدل والانصاف، والدفاع عن المحرومیة والمظلومیة، لیس فی ایران فحسب، بل فی جمیع مناطق العالم الاسلامی بلا استثناء.
فعندما کان الامام الخمینی منفیا فی العراق، واختار لنفسه ذلک البیت المتواضع القدیم الکائن فی أحد الازقة الضیقة بشارع الرسول (ص)، المؤدی الی ضریح الامام علی بن أبی طالب (ع) فی مدینة النجف الاشرف، مرجعا دینیا لعموم الامة الاسلامیة، ومکافحا بلاهوادة لنظام الشاه البائد، لم تکن قضیة فلسطین والقدس الشریف تخلو من جدول اعماله السیاسیة والعبادیة الیومیة. وازاء ذلک یمکن القطع بأن عینیَّ الامام الخمینی کانتا ترنوان الی اولی القبلتین وثالث الحرمین الشریف، عبر ایران الرازحة تحت حکم الطاغوت الشاهنشاهی العمیل للاستکبار الامیرکی – الصهیونی والمنفذ العتید لاملاءاتهما الرامیة الی تأییس الامة قاطبة من التمتع بالهیبة والعزة والکرامة، وارغامها کلیا علی الشعور بالاستکانة والهزیمة والفزع من امکانات القوی العظمی.
وبما ان اولویاته النضالیة کانت تحتم علیه مقارعة النظام البهلوی ابتداء، الا ان ذلک لم یمنعه من ایصال بیاناته الی ابناء الشعب الایرانی داعیا ایاهم الی النهوض بوجه الظلم مع تذکیرهم بالدور الصهیونی الخبیث فی رسم السیاسات العریضة والعامة للنظام الشاهانی، وهو ما ورد صراحة فی معظم نداءآته للثورة علی الشاه وازلامه (ان اسرائیل هی الیوم العدوة الاولی للاسلام والمسلمین، وتخوض حربا ضد الشعوب الاسلامیة منذ مدة، تتدخل فی جمیع شؤون البلاد الاقتصادیة والعسکریة والسیاسیة، وبمبارکة من الحکومة فی طهران، ولذلک فقد صارت ایران قاعدة عسکریة لـ"اسرائیل" بل لامیرکا فی واقع الامر.) کتاب القضیة الفلسطینیة فی کلام الامام الخمینی، من بیان له بتاریخ 8/2/1970.
لقد کان هذا الفقیه الثائر یحز فی نفسه ان ینظر المسلمون الی طهران، نظرة شک وریبة وادانة، جراء ارتهان النظام البائد للسیاسات الصهیونیة. وقد انبری کثیرا لدفع هذه الشبهة و تبرئة ساحة الایرانیین من هذ ا الظلم (ایها الناس! ایها العالم! اعلموا بان شعبنا یعارض التحالف مع اسرائیل، تأکدوا بان هذا الموقف بعید عن شعبنا وعلمائنا، بل ان دیننا یقضی بالا نتوافق ولا ان نتحالف مع اعداء الاسلام ... ان من التعاسة بمکان ان یقیم بلد اسلامی ، وان یقیم المسلمون علاقات مع دولة تعادی الاسلام وتغتصب فلسطین، ولا تتورع عن محاربة المسلمین) المصدر السابق، من حدیث للامام بتاریخ 9/9/1964.
فی سیاق متصل یرتبط بآلیة عمل المرجعیة الدینیة فی تدریس العلوم الفقهیة للطلبة والباحثین والوعاظ، ینبغی الاشارة الی الاهتمام البالغ الذی کان علماء مدرسة آل البیت النبوی الشریف (مذهب الامام جعفر الصادق علیه السلام ) ومایزالون یولونه للنتائج المرجوة من سنوات التحصیل العلمی. بمعنی آخر تأهیل الکوادر الدینیة والدعاة والخطباء لتوعیة الناس و تحدید واجباتهم الشرعیة والاخلاقیة، الی جانب تحمیلهم مسؤولیاتهم تجاه القضایا الوطنیة والمصیریة الداخلیة والخارجیة. وفی هذا الاتجاه کانت مهمة ایفاد العلماء احدی مکونات استراتیجیة الامام الخمینی (قدس سره) فی عملیة النضال والتصدی بوجه الانحراف، وکان سماحته یعطی تعلیماته الدقیقة لطریقة تعاطی المبلغین المنطلقین من الحوزات العلمیة الدینیة الی انحاء البلاد، ووضع ابناء الشعب فی صورة ما یجری من سیطرة امیرکیة واسرائیلیة علی مقدرات ایران وقراراتها المفتاحیة (نبهوا الجماهیر الی خطر اسرائیل وعملائها وذکروا الناس خلال خطب الوعظ ومراسم العزاء الحسینی، بالمصائب التی حلت بالاسلام ومؤسسات الفقه والدین وانصار الشریعة، وأعلنوا عن استنکارکم لما قامت به الحکومة الخائنة من تأمین احتیاجات بضعة آلاف من اعداء الدین والشعب والوطن، وایفادهم الی لندن للمشارکة هناک فی اجتماع معاد للاسلام والوطن.) من بیان للامام الخمینی بتاریخ 15/5/1963.
وله ایضا قوله (لقد اخبرونی الیوم باستدعاء عدد من الخطباء الی مدیریة السافاک (الامن) ، وطلبوا منهم الاّ یتدخلوا فی ثلاثة امور ولیقولوا بعدها ما یشاؤون. الاول: ان لا شأن لهم بالشاه، والثانی : لا شأن لهم باسرائیل، والثالث: هو انه لا یحق لهم القول بان الدین فی خطر!؟ حسنا لو اننا ترکنا الکلام عن هذه الامور ، فماذا یبقی لدینا – اذاً – لنقوله ؟! ان کل مصائبنا نابعة من هذه الامور الثلاثة.) المصدر ذاته ، من حدیث له بتاریخ 3/6/1963.
مشروعیة یوم القدس العالمی
اذا کنا قد عرفنا نهج الامام الخمینی (طاب ثراه) تجاه قضیة فلسطین والاحتلال الصهیونی لارضها وتشریده شعبها من ارضهم ودیارهم بقوة السلاح والارهاب الدموی، الی جانب درایته ، بتحرکات "اسرائیل" التآمریة والتدمیریة علی مستوی تسییر الشؤون الکبری لایران فی العهد البهلوی، فلم یعد مستغربا لامة المسلمین والعرب واحرار العالم، بان یتوجه هذا القائد الغیور الی احتضان هذه القضیة المصیریة حال عودته المیمونة الی ارض الوطن، وهو ما بادر الیه فعلا ومباشرة بعدما قاد المناضلین الایرانیین نساء ورجالا ویافعین الی الانتصار فی الثورة علی الشاه الظالم فی 11 شباط 1979، وتأسیس اول جمهوریة اسلامیة عصریة تحرریة فی بلاد فارس بدایة الربع الاخیر من القرن العشرین. فقد اتخذ الامام (رحمه الله) قرارات کبری وحساسة جدا شدّت الافئدة والانظار الی الزلزال الایمانی الباهر الذی کان مرکزه فی طهران، وفی مقدمة ذلک تبدیل ایران من قاعدة لقوی التسلط العالمی، بزعامة امیرکا والکیان الصهیونی وحلفائهما، الی موئل للمناضلین والاحرار والشرفاء الذین وجدوا فی هذا البلد تعویضا عظیما عما خسروه علی خلفیة سقوط مصر فی الفخ الاستکباری، وتدشین عهد التطبیع والتصالح مع اسرائیل الغاصبة، انطلاقا من توقیع معاهدة کامب دیفید وما بعدها.
الی ذلک قرر مجلس قیادة الثورة الاسلامیة طرد المستشارین الامیرکیین والصهاینة من ایران، وبعد ذلک ما لبث الشعب الایرانی المجاهد ان زحف علی سفارة العدو الصهیونی المحتل بوسط طهران فأنزل العلم الاسرائیلی، وتم احراقه وسط الهتافات المدویة واغروراق العیون بدموع الفرح . وسلم المتظاهرون المبنی الی منظمة التحریر الفلسطینیة لیکون اول سفارة لفلسطین فی العالم، فی مشهد مهیب، مازالت وقائعه محفورة فی خواطر الثوار الایرانیین والعرب والاحرار فی انحاء الارض
بید ان اعلان الامام الخمینی الجمعة الاخیرة من شهر رمضان من کل عام یوما عالمیا للقدس الشریف، جاء بعد مرور نحو خمسة اشهر فقط علی انتصار الثورة الاسلامیة، وذلک عقب الغارات الجویة الصهیونیة الغادرة التی طالت آنذاک مواقع وقواعد فلسطینیة فی مناطق من لبنان. وقد ورد الاعلان فی سیاق بیان تاریخی اصدره الامام الراحل بتاریخ 7/8/1979، ندد فیه بالاعتداءات الاسرائیلیة الجبانة التی لاتجد من یردعها علی مستوی المجتمع الدولی، مطالبا القوی الثوریة المناضلة فی ایران وفلسطین والعالم الاسلامی بوضع حد للاستهتار الذی تمارسه تل ابیب فی وضع النهار، مستنکرا فی الوقت نفسه تعامی ادعیاء حمایة القانون الدولی والمتشدقین بالدفاع عن حقوق الانسان، عن ما یصیب الفلسطینیین من ظلم کبیر دون ان یحرکوا ساکنا. وجاء نص الاعلان عن یوم القدس العالمی کالاتی:
(بسمه تعالی: لقد حذرت المسلمین خلال سنوات طویلة من خطر اسرائیل الغاصبة، التی صعدت هذه الایام من حملاتها الوحشیة ضد الاخوة والاخوات الفلسطینیین ولاسیما فی جنوب لبنان، بهدف القضاء علی المناضلین منهم ، فهی تقوم بقصف بیوتهم ومساکنهم بشکل مستمر. اننی اطلب من مسلمی العالم کافة والحکومات فی البلدان الاسلامیة، ان یتحدوا مع بعضهم البعض فی سبیل مواجهة هذا الغاصب وحماته، وادعو جمیع مسلمی العالم ، الی اعتبار آخر یوم جمعة من شهر رمضان المبارک الذی هو من أیام القدر التی یمکن ان تکون حاسمة ایضا فی تقریر مصیر الشعب الفلسطینی ، یوما للقدس وان یعلن المسلمون خلال مراسیم الاتحاد العالمی، دفاعهم عن الحقوق المشروعة والقانونیة للشعب الفلسطینی المسلم. أسال الله تعالی النصر للمسلمین ضد اهل الکفر السلام علیکم ورحمة الله وبرکاته. روح الله الموسوی الخمینی.) من کتاب الامن الاسلامی ومستقبل الامة (ص 71 )، من تالیف کاتب السطور.
اقول : حسب الروایات المنقولة فی جمیع المذاهب الاسلامیة، فإن لیلة القدر تقع فی العشر الأواخر من شهر رمضان المبارک وفی هذه اللیلة تتنزل الملائکة والروح باذن الله للفصل فی کل الشؤون الدینیة والدنیویة لبنی البشر، هابطین بالامن والسلام علی اهل الایمان والتقوی والاخلاص. وتقول الروایات إن یوم القدر لایقل شأنا عن لیلته، ولاسیما فی حسم القضایا الکبری کما جاء فی وصف لیلة القدر (فیها یفرق کل امر حکیم)، - سورة الدخان– ومن هذا المنطلق أراد الامام الراحل ان یقرن بین (النضالی الثوری) ، و (المعنوی الدینی) عندما دعا الی تخلید یوم القدس العالمی فی یوم الجمعة الاخیر من شهر رمضان عسی ان یتزامن ذلک مع هذا الحدث الربانی فیکون فیه خلاص اهلنا واخواننا الفلسطینیین بل المسلمین والانسانیة جمعاء ، من هذا الکیان الصهیونی الارهابی المحمی بالاستکبار الامیرکی. علی صعید متصل وامام هذا الموقف الوحدوی الذی آمن به الامام الخمینی وطبقه حتی اللحظة الاخیرة من حیاته ، ما من مصیبة فی منظور اصحاب الفکر الاستشراقی وزعماء القوة والذهب، أعظم من ای تقارب او تکاتف او تناصر، یمکن ان یحصل بین ابناء الامة، وقد یفضی الی تحقیق التلاحم والتضامن لاحقا. لقد کان ایصال المسلمین الی التآلف والمودة والتآخی هاجس الامام الخمینی وجمیع المصلحین الذین سبقوه ، او جاؤوا بعده.
وما تأسیس المجمع العالمی للتقریب بین المذاهب الاسلامیة فی ایران بدایة عام 1991 بأمر من قائد الثورة الاسلامیة الامام السید علی الخامنئی (دام ظله)، الا استمرار لهذا النهج العظیم. فی ضوء ذلک یمکن قراءة وتفسیر ما اثیر من تأجیج للنعرات المذهبیة والطائفیة منذ سقوط بغداد اثر الغزو الامیرکی الغربی بتاریخ 9/4/2003 وحتی یومنا هذا، وتساوق بعض کبار العلماء الذین کانوا معروفین بالاعتدال والوسطیة – وللاسف الشدید - مع الاشاعات والخدع المضللة للتحامل علی أتباع مدرسة آل البیت النبوی الشریف، وذلک علی خلفیة المخططات المضادة التی وضعها المستشرقون تحت تصرف صناع القرار وساسة الاستکبار العالمی، لتفکیک اللحمة التی تولدت بعد انتصار ثورة ایران وما تبعها من نهوض علی مستوی الفکر والوعِی الوحدویین فی العالم . بید ان الذی یدعو الی التفاؤول هو ان فی امتنا احراراً یدرکون جیدا ابعاد النعرات الطائفیة والتفرقة المذهبیة ومن یسعرها، وهم یقفون بالمرصاد للمواقف الموهنة لقدرات الامة وقابلیتها علی التأثیر فی المسرح الدولی وذلک بعد الانتصار الرائع الذی حققته المقاومة الاسلامیة فی لبنان علی العدو الصهیونی صیف عام 2006.
الامام الخامنئی وثنائیة المقاومة والتوعیة
قدم الامام الخامنئی (دام ظله) حتی الان تجسیدا دقیقا لالتزامه التام بنهج الامام الراحل وتعالیمه علی مستوی ایران والامة،ولاسیما ایلاء الاهتمام اللازم بقضیة فلسطین وتطوراتها المتلاحقة فی ضوء تعاظم دور المقاومة الشریفة والباسلة فی هذه الارض المبارکة و تقهقر الصهاینة الغاصبین جراء الهزائم والاخفاقات التی حلت بساحتهم علی خلفیة هشاشة قواعدهم و خوائها، مع ان "اسرائیل" سعت وعلی امتداد ستة عقود الی الظهور امام المسلمین والعرب والعالم بمظهر الاسطورة التی لاتقهر. ومن وجهة النظر الاستراتیجیة، اوضحت مقاربات السید الخامنئی النضالیة جملة من الحقائق والافکار التی تعکس المتطلبات المرجوة لکی تصل الثورة الفلسطینیة الی غایتها الرئیسیة النبیلة، وهی تحریر الارض والانسان والمقدسات والحرمات هناک من نیر المحتل الغاصب، وعودة الحقوق الی اصحابها الشرعیین بعد انتزاعها بالقوة من ایدی المحتلین الارهابیین. لقد کان واضحا دوما تاکیدات السید الخامنئی علی ان استمرار الصمود والمقاومة وتقدیم والتضحیات الجسام قد اعطت ثمارها فی مضمار رفع معنویات ابناء الشعب الفلسطینی ، وحضهم علی توجیه المزید من الضربات المهلکة الی الکیان الصهیونی المصطنع ، حتی یقتنع هو قبل غیره بان بقاءه علی ارض هی لیست له ، وترفضه هو ومرتزقته القادمین الیها من شتی بقاع العالم لیکونوا شعبا یسمی "شعب اسرائیل"، هو امر مستحیل ویتناقض کلیا مع الفطرة الآدمیة المجبولة علی المحبة والالفة ورغبة الاندماج والانصهار مع بنی البشر کافة فی اطار المساواة والتکافؤ والاحترام المتبادل وحمایة انسانیة الانسان.
لقد بدا واضحا ان نداءات القائد الخامنئی بشأن یوم القدس العالمی تصب فی عدة اتجاهات ابتداءا من الدفاع عن مظلومیة الشعب الفلسطینی ومرورا بإدانة الارهاب الصهیونی المحمی بالدعم الامیرکی والغربی، وکذلک اسقاط ای شرعیة عن شعب اسمه "اسرائیل"، وانتهاء بمطالبة البلدان العربیة والاسلامیة الشقیقة بفتح المعابر مع قطاع غزة والضفة الغربیة بل و عموم فلسطین للتنفیس عن الحصار الممیت والمفروض علی اهلها هناک بشکل لا یتحمله العقل ولا الضمیر الانسانی الحی اطلاقا. اما الرسالة الاهم فی هذا الاتجاه برأینا هی حرص سماحته علی اشعار الامة الاسلامیة بدورها المصیری امام ما تمارسه امریکا واسرائیل الغاصبة من تعتیم مبرمج علی جرائمها وفظائعها امام الرأی العام العالمی الذی ما برح الصهاینة وحماتهم یتلاعبون بعواطفه ومشاعره عبر التضلیل والتباکی والخداع والدعایات الاعلامیة المغرضة التی تقلب الحقائق وتقدم الضحیة جلادا والجلاد ضحیة. وازاء ذلک فعندما یصف الامام الخامنئی (دامت برکاته) تخلید یوم القدس العالمی فی الجمعة الاخیرة من هذا الشهر الفضیل، بانه یوم لتجدید العهد والمیثاق مع قضیة فلسطین ، ویوم لادانة الاستکبار العالمی الذی یحمی الاجرام الصهیونی ، فانه یهیب بامة المسلمین والعرب المکتوین اکثر من سواهم من وحشیة امیرکا واسرائیل، ان یعیشوا الهزة الوجدانیة و یتحسسوا الصعقة المعنویة المطلوبة، لادامة حیویة المقارعة والمقاومة بوجه الغاصبین والمحتلین من جانب ، وصنع الموقف الجماهیری الدولی المدوی القادر علی ایقاظ الضمائر والعقول التی مازالت خاضعة تحت التخدیر الصهیونی من جانب اخر.
لقد کان السید الخامنئی بحق جدیرا بخلافة الامام الخمینی الراحل فی قیادة سفینة الثورة والدولة ومواصلة تحقیق تطلعاته التحرریة العادلة، لانه قائد اسلامی غیور، و مفکر مجدد، یعرف قیمة الجماهیر وقدرتها علی تغییر الاوضاع الفاسدة، وعلیه فانه لم ولن یدخر وسعا وفکرا وحیویة لحشد طاقات الامة وحفزها علی الانطلاق علی خطی اسوتهم الحسنة الرسول الاعظم محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) وآل بیته الاطهار (علیهم السلام) الذین علمونا دروس الصبر والصمود والجهاد بالارواح والاموال ، من اجل یحیا الانسان المؤمن اینما کان ولاسیما فی فلسطین الحبیبة، حیاة طیبة کریمة، یرفض معها ایة مذلة او استکانة او استسلام للطغاة والمتجبرین والمزیفین.
المجاهدون الفلسطینیون ومعادلة لجم العربدة الصهیونیة
فی شهر تشرین الثانی 2012 سجلت المقاومة الاسلامیة فی ارض الاسراء والمعراج انعطافة تاریخیة جبارة علی صعید مقارعة العربدة الصهیونیة وتغییر مسار الصراع الفلسطینی - الاسرائیلی لصالح المجاهدین المؤمنین من ابناء مناطق غزة والضفة والقدس الشریف بل فلسطین کلها من النهر الی البحر. فقد دکت صواریخ (سجیل) الایرانیة تقنیا والفلسطینیة صنعا العمق الصهیونی فی تل ابیب ویافا وصحراء النقب ، فی حملة بطولیة ارتعدت لها فرائص زعماء الصهاینة و جیوشهم و مستوطنیهم ، واثارت فزع اسیادهم فی امیرکا واوروبا. ومع ان اسرائیل التی اعتادت توقیت البدء بشن اعتداءاتها وتحدید موعد انهائها، الا انها هذه المرة وجدت نفسها فی حالة من الذعرو الفشل والانهیار والجبن، مادفعها الی الاستنجاد بموسسات ما یسمی" الشرعیة الدولیة"، من اجل انقاذها من الورطة التی اوقعت نفسها فیها، وذلک عندما اغتالت الشهید الجعبری قائد کتائب القسام قبل ایام فی غزة، کما وعمدت الی قصف المناطق السکنیة الامنة فی هذا القطاع المحاصر منذ سبع سنوات.
لقد جاء الرد الفلسطینی حازما وقاطعا وسریعا، حیث انهالت صواریخ المقاومة الباسلة بالعشرات علی المواقع العسکریة والبنی التحتیة الصهیونیة ، ما قلص مدة المناجزة لثمانیة ایام فقط، علما ان المجاهدین الفلسطینیین اعلنوا انهم لم یستخدموا سوی عشر ترسانتهم الدفاعیة الصاروخیة.
واضح ان هذا التحول المصیری فی معادلة الردع لم یکن سوی النتیجة الطبیعیة للدعم اللامحدود الذی قدمته الثورة الاسلامیة الایرانیة للثورة الفلسطینیة طیلة الاعوام الاربع و الثلاثین الماضیة. لان طهران آمنت منذ البدایة بان تحریر فلسطین من النهر الی البحر لیس امرا مستحیلا. فما ان تلقی شعب الاسراء والمعراج المعونات والخبرات القادرة علی توفیر اسباب الجهوزیة والتصدی و موازنة الرعب، حتی اثبتوا للعالم اجمع انهم بمستوی تحدی الغطرسة الصهیونیة بل وتحقیق نبوءة الامام الخمینی(طاب ثراه) فی القریب العاجل. وذلک عندما اکد سماحته علی ان (اسرائیل غدة سرطانیة ولابد من استئصالها من قلب العالم الاسلامی).
حمید حلمی زادة




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 22 خرداد 1394 :: نویسنده :
نسخه چاپیارسال به دوستان
ظهور وهابیت و شکل‌گیری آل‌سعود

خبرگزاری فارس: تاریخ حاکمیت آل سعود بر عربستان به قرن هیجده میلادی باز می‌گردد. مبانی حکومتی که "ابن سعود" پایه‌ریزی کرد، بر دو اصل متمرکز بود: "شمشیر" و ترویج مذهب "وهابی".

خبرگزاری فارس: ظهور وهابیت و شکل‌گیری آل‌سعود

به گزارش فارس، شبه جزیره العرب که عربستان سعودی کنونی را دربر می‌گیرد،‌ از بعد تاریخی، مذهبی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی از اهمیت بسزایی نه تنها در منطقه خاورمیانه بلکه در عرصه بین‌المللی برخوردار است.

ملک عبد العزیز

آل سعود، خاندان سلطنتی حاکم بر کشور عربستان است که از اواسط قرن هجدهم میلادی و توسط عبد العزیز بن عبدالرحمن بن فیصل به حکومت در عربستان سعودی دست یافتند و تاکنون بر بخش‌هایی از شبه جزیره عربستان حکومت می‌کنند. مطلب زیر در چند بخش تلاش دارد، نحوه روی کار آمدن این خاندان در کنار مذهب وهابی را بررسی کند.

پادشاهان سعودی

نگاهی به تاریخ

در سال 1320 هـ ق/1902مـ "عبد العزیز بن عبد الرحمن" معروف به "ابن سعود" و ملقب به "شاهین صحرا" در 20 سالگی با اقدامی شبه اسطوره‌ای موفق شد، ریاض پایتخت کنونی عربستان را تصرف کند و سلطنت "عربستان سعودی" را در این کشور پایه‌ریزی کند.

مبانی حکومتی که ابن سعود پایه‌ریزی کرد و پیشینه آن به قرن هجدهم میلادی باز می‌گردد، بر شمشیر و ترویج مذهب "حنبلی وهابی" بود. در این بین شیخ "محمد بن عبد الوهاب"، روحانی متعصب واپسگرا و ضد شیعی نجدی در اواسط قرن 18 موفق شد،‌ اندیشه‌های "سلفی" و نظرات نو ظهور خود را در منطقه "نجد" ترویج کند و امیر شهر "دِرِعیَّه" را مرید و طرفدار خود سازد.

در سال 1157هـ ق/1744 مـ بین شیخ محمد بن عبد الوهاب و امیر "محمد ابن سعود"، امیر دِرعیه پیمانی بسته شد که به موجب آن، امیر سعودی از سوی خود و اعقاب خویش پشتیبانی و اطاعت از شیخ و اعقاب او و سایر علمای وهابی را برعهده گرفت و شیخ نیز قبول کرد که خود و اولاد و پیروانش پیوسته راهنما و مدافع و یاور امیر سعودی باشند و تمام نیرو و نفوذ خود را در حمایت از آن خاندان به کار برند.

این همان پیمان است که عبد العزیز و سایر پادشاهان سعودی و نیز مشایخ "آل شیخ" پیوسته آن را محترم شمرده‏اند و ابن عبد الوهاب و فرزندانش تا امروز حامی جدی سلطنت سعودی و عهده‏دار امور دینی و فرهنگی و قانونی و قضایی کشور بوده‏اند و شاهان سعودی پیوسته فرمان‌پذیر ایشان بوده و به حکم و فتوای شورای مذهبی وهابی به شاهی می‏رسند یا از سلطنت ـ چنانکه درباره سعود بن عبد العزیز عمل شد ـ خلع می‏شوند.

محمد بن عبد الوهاب،‌ بنیانگذار مکتب وهابی

شیخ محمد بن عبد الوهاب (1115 ـ 1206هـ ق/1073 ـ 1792مـ)

"محمد بن عبد الوهاب بن سلیمان بن علی نجدی تمیمی" ملقب به "ابن عبد الوهاب"، در تاریک‌ترین ادوار تاریخ نجد در شهر کوچکی به نام "عُیَیْنَه"، در  نزدیکی ریاض  و در خانواده اهل علم متولد شد.

ابن عبد الوهاب بنیانگذار یک فرقه مذهبی حنبلی است که مخالفانش، پیروان او را "مُدَیِّنه"، یعنی "دین سازان" یا "وهابی" خواندند، ولی خود شیخ نام هم مسلکان و اتباع خود را اهل توحید و موحدین گذاشت.

پدر ابن عبد الوهاب،‌ یعنی شیخ عبد الوهاب عالمی نیکنام بود و در عیینه در امور شرعی و قضایی دست داشت و آنها را تدریس هم می‌کرد. او شخصاً تعلیم و تربیت "محمد" را زیر نظر گرفت و محمد که هوش و استعداد بسیار داشت، هنوز 10 ساله نشده بود که تمام قرآن و بسیاری از احادیث "صحاح سته" را از بر کرد و وقتی 20 ساله شد، تمام علوم شرعی و ادبی رایج در نجد را فراگرفت.

در آن زمان بود که توجه ابن عبد الوهاب به محیط وحشی و عقاید جاهلی و بدوی اعراب عُینیه و سایر بلاد نجد جلب و این اعتقاد در او شکل گرفت که برداشت اعراب حجاز از اسلام حتی از بت‏پرستی و خرافه‏گرایی نیز بدتر است. پس تصمیم به مبارزه مسلحانه و بی‏امان با بعضی رسوم و کارهای رایج در بلاد اسلامی گرفت.

ابن عبد الوهاب ساختن بقعه و گبند بر مزارها و پا گرفتن و گچ‏کاری و سنگ‏ انداختن بر قبور و ایستادن و زیارت خواندن در مقابر و سفرهای زیارتی، غیر از سفر مکه و مدینه و بیت‏ المقدس و استعمال دخانیات و سینه‏زنی و قمه‏زنی و زنجیرزنی و بطور کلی هر رسم و عادتی که به تشخیص وی در عهد رسول ‏الله و سلف صالح نبوده، بدعت و حرام و مرتکب آن را واجب ‏القتل دانست و فتوا داد که برای محو این عادات و رسوم باید شمشیر به دست گرفت و جهاد کرد. به همین روی او از دشمنان سرسخت شیعیان به حساب می‌آمد.

رؤسای قبایل و شیوخ و علمای نجد، از جمله برادر شیخ محمد که "شیخ سلیمان" نام داشت، با او به مخالفت پرداختند و عرصه را چنان بر او تنگ کردند که ابن عبد الوهاب مجبور شد، در سال 1139هـ ق/1726 مـ زادگاه خود را ترک کند و به "حُرَیْمِلاء"  برود. ولی در حریملاء هم کسی گوش به حرف او نداد و ناگزیر شد به حجاز سفر کند.

ابن عبد الوهاب در مکّه حج را به سنت حنابلی‌های سلفی ادا کرد و در مدینه چندی در حوزه درس "عبد الله بن ابراهیم بن سیف نجدی" و "محمد حیات سِنْدی" حضور ‏یافت.

بعد از راه شام به نجد بازگشت و سپس به بصره رفت. مردمان بصره که سخنان شیخ را مخالف معتقدات خود دیدند، بر او شوریدند و ابن عبد الوهاب را مجبور کردند، پای برهنه و شکم گرسنه راه صحرا در پیش گیرد. 

اگر مردی به نام "ابو حُمَیْدان" به داد ابن عبد الوهاب نرسیده و او را بر خر خود سوار نکرده بود، بی‌تردید ابن عبد الوهاب در بیابان تلف می‏شد. 

ابن عبد الوهاب بعد به ایران آمد و چندی در اصفهان به تحصیل ادامه داد. سپس به کربلا و نجف رفت، اگرچه در ایران و عراق زمینه مساعدی برای قبول دعوت وهابی نیافت، اما دیدن پاره‏ای رسوم مذهبی او را در پیکاری استوارتر ساخت که در پیش داشت.

مورخان نجدی چیزی از سفر ابن عبدالوهاب به ایران ننوشته‏اند و می‌گویند که وی از بصره به زبیر و احسا و از آنجا به حریملاء بازگشت.

به هر روی پس از بازگشت ابن عبدالوهاب به حریملاء علمای اسلام در این منطقه درصدد قتل وی برآمدند و محمد ناچار گریخته و به عُیَیْنَه پناه برد. در عیینه شانس به او روی آورد و "عثمان بن حَمَد بن مَعْمَر"، امیر آن شهر او را در خانه خود پذیرفته خواهرش را به همسری وی آورد و او پس از سال‌ها رنج و مجاهده در 38 سالگی صاحب همسر و عیال شد. از قضای روزگار همسر ابن عبدالوهاب نیز زنی باهوش و کارآمد بود و به شوهرش کمک بسیار کرد.

ابن عبدالوهاب در عیینه مذهب خود را آشکار کرد و جمعی به دعوت او درآمدند. او اعلام کرد، هرکس از مذهب حنبلی سلفی پیروی نکند، از اسلام خارج و واجب ‏القتل است.

نخستین اقدام ابن عبدالوهاب آن بود که به کمک پیروانش درخت‌های مقدسی را که زنان بر آنها دخیل می‏بستند، از ریشه برکند و سوزاند. بعد بقعه "زید بن الخطاب"، برادر "عمر بن الخطاب" را که در جنگ با "مسلمیه کذاب" شهید شده و زیارتگاه بود، را ویران کرد.

ابن عبدالوهاب در عیینه حوزه درس فقه دایر کرد و خود در آن به تدریس پرداخت. علمای عیینه و سایر بلاد نجد که دعوت شیخ را در حال پیشرفت می‌دیدند، نامه‏هایی به سلیمان بن محمد، امیر احساء نوشته و خطر روزافزون وهابیان را گوشزد کرده و خواستار رسیدگی به این قضیه شدند.

سلیمان نامه‏ای به امیر عیینه که از امیر احساء کمک مالی می‏گرفت، نوشته دستور تبعید شیخ و قتل او در صورت مقاومت را صادر کرد. محمد بن عبدالوهاب وقتی از این دستور خبر یافت و دانست که دیگر کاری از دست برادر همسرش ساخته نیست، ناچار به درعیه گریخت و مقدر بود که آن شهر موطن و مدفن او باشد و در آنجا سنگ بنای دولت سعودی را بنا کند (1157هـ ق/1744مـ).

محمد بن عبد الوهاب (نفر دوم دست چپ ایستاده) در کنار محمد ابن سعود (نشسته) بنیانگذار عربستان

امیر درعیه محمد بن سعود یا بنیان‏گذار سلطنت سعودی وجود ابن عبدالوهاب را وسیله مناسبی برای دست‏اندازی به شهرهای همسایه و امتداد قدرت خود در نجد یافت. او به دیدار ابن عبدالوهاب رفت و به تشویق همسرش "موضی" پیمانی با او منعقد کرد که خود و جانشینانش پیوسته حامی و مبلغ مذهب وهابی باشند.

ابن عبدالوهاب نیز از سوی خود و اعقابش قول داد که هرگز دست از یاری و پشتیبانی سعودیان برندارند. ابن عبدالوهاب بعد از امضای این پیمان تا نزدیک نیم قرن که زنده بود در درعیه ماند و در آنجا پایه‌ها و اصول خروج هول‏انگیز وهابی را مشخص کرد.  

ابن عبدالوهاب در چارچوب آیین ابداعی خود پایه‏های سلطنت سعودی را محکم ساخت و به تأیید محمد بن سعود و بعد از او پسرش "عبد العزیز" و سپس "سعود بن عبد العزیز" همت گماشت و آنان را به جنگ و کشتار مخالفان برانگیخت و موجب پرشدن خزانه سعودی و وسعت قلمرو سعودیان در نجد و حجاز و عراق و خلیج فارس و سایر بلاد عرب شد.

ابن عبدالوهاب در بیشتر جنگ‌های وهابیان سلاح در دست شرکت می‏کرد، او هنوز زنده بود که هیبت وهابیان سراسر عربستان و خاورمیانه را فراگرفت و پیروان بی‏ترحم خود را که مانند خوارج یا قرامطه یا پیروان صاحب الزنج کوچکترین نشانی از مهر و شفقت نداشتند، "الاخوان" یا "اخوان من اطاع الله" نامید و موفق شد، از راهزنان نجدی دسته‌جاتی با انضباط و جنگاورانی وحشت‏ آفرین بسازد که توانستند مسیر تاریخ را در عربستان تغییر دهند.

ابن عبدالوهاب روز آخر ذی قعده سال 1206هـ ق/1792 مـ بعد از عمری دراز، بیش از نود و یک سال در درعیه فوت کرد و همانجا به خاک سپرده شد، بدون اینکه بر قبرش بقعه‏ای بسازند یا امروز مکان دفن او معلوم باشد.

اولاد ابن عبدالوهاب، معروف به "آل الشیخ" پیوسته مورد احترام شاهان سعودی بوده و سمت مفتی بزرگ و وزیر فرهنگ و آموزش و رئیس دانشگاه و قاضی محاکم دادرسی را برعهده دارند.

ملک عبد العزیز در جوانی

دعوت وهابی و چگونگی انتشار و آثار آن از زمان حیات شیخ تا امروز پیوسته از مسائل بحث‏انگیز دنیای اسلام بوده است. پیروان ابن عبدالوهاب، او را پیشوای انقلاب فکری مسمانان و راه‏گشای مصلحانی چون "شهاب الدین آلوسی" و "سید جمال ‏الدین اسد آبادی – افغانی" و شیخ "محمد عبده" مصری و "جمال‏ الدین قاسمی شامی" و "خیر الدین تونسی" و "صدیق حسن‏ خان بهوپالی" هندی و "امیر علی" هندی و "محمد اقبال لاهوری" و "أبو علی مودودی" لاهوری می‏دانند، ولی سایر مسلمانان، به خصوص شیعیان به شدت با این مکتب و مؤسس آن مخالف هستند، به ویژه بعد از آنکه وهابیان در سال 1316هـ ق/1898 مـ در کربلای معلی دست به قتل عام زده و این شهر را ویران کردند و حرم مطهر "سید الشهداء حسین بن علی" ـ ع ـ و حضرت "ابا الفضل عباس بن علی" ـ ع ـ را به آتش کشیدند. از آن زمان کینه مسلمانان نسبت به وهابی‌ها به شدت افزایش یافت و کتاب‌های بسیاری در رد و طعن فرقه وهابی به رشته تحریر درآمد.

ملک عبد العزیز و پسرش ملک سعود

آل سعــود

آل سعود از اعقاب "ربیعة بن نزار بن معد بن عدنان" و از "بنی بکر بن وائل" و "بنی ذُهْل ابن شیبان" به شمار می‏روند. چون جد اعلای آنها "محمد بن سُعود" در درعیه بر بنیاد تعالیم ابن عبدالوهاب حکومت این طایفه را تأسیس کرد آنان را "آل سُعود" می‌نامند. نسبت سعود را چنین آورده‏اند: سعود بن مُقرّن بن مَرْخای بن ابراهیم بن موسی بن ربیعة بن مانع مریدی.

"مانع" از مشایخ قبیله بکر بن وائل بود و در قصبه "دُروع" از توابع طائف زندگی می‌کرد. او به سال1446 هـ ق/1850 به دعوت پسر عم خود "ابن دِرْع" که امیر مناطق "منفوحه" و "حجر الیمامه" و "جَزْعه" در نجد بود، نزد وی رفت و واحه "المُلَیْبِید" و "الغُضَیَّه" را از او به تیول گرفته به کشاورزی پرداخت.

اما مانع و پسرش به شیوه سایر مشایخ عرب خوی جنگجویی و تجاوز داشتند و گاهگاه به قبایل همسایه حمله می‏بردند. ربیعه به آل یزید تاخته مردان آن قبیله را از دم تیغ گذراند و زنان و اموالشان را تصاحب کرد. پسر او هم که موسی نام داشت، از راهزنان معروف نجد بود و در عهد او، آل سعود به صورت دسته‏ای غارتگر در نجد شناخته شدند.

ابراهیم دو پسر به نام "وَطْبان" و "مُقَرِّن" داشت که اولی بزرگ دودمان "آل وطبان"، ساکن "زبیر" نزدیک بصره بود و دومی جد اعلای آل سعود است که در نجد به سلطنت رسیدند.

از احوال مُقرن و نیاکان او تفصیلی در تاریخ باقی نمانده است، همین قدر می‏دانیم که سعود پسر مقرن نخستین فرد معروف این خاندان است که در درعیه به امارت رسید. وی بر "آل مَعْمَر" که اخوال (دایی‌ها) او بودند تاخته، اهالی درعیه را قتل عام کرد و آل مَعْمَر را به عُیَیْنَه متواری کرد و خود در آن شهر به امارت نشست. او در سال 1140هـ ق/1727 مـ در درعیه درگذشت و پسرش محمد حکمران آن شهر شد.

ملک عبد العزیز و فرزندانش

محمد بن سعود (1140 ـ 1179 هـ . ق.)

چنان که گذشت، محمد بن عبدالوهاب وقتی نتوانست در عیینه بماند، به درعیه رفت. وی در آنجا به خانه یکی از شاگردانش که "عبد الله بن سُوَیْلِم" نام داشت وارد شد و سایر شاگردان و مریدانش دور او را گرفتند. 

محمد بن سعود به تشویق برادرش "ثِنْیان" و "مُوضِی"، همسرش از فرصت استفاده کرد و به دیدار ابن عبد الوهاب رفت و با او پیمان اتحاد منعقد کرد. از آن پس شیخ محمد مجال پیدا کرد، نقشه‏هایی را عملی کند که سال‌ها در سر پرورانده بود و دولت وهابی را پایه‏‌گذاری کند.

محمد به اشارت ابن عبد الوهاب و ارشاد او ارتشی خونریز از اعراب تشکیل داد و شروع به دست‏اندازی و غارت قبایل نجد کرد. "عُرَیْعر" امیر احساء و "حسن بن هبة ‏الله"، امیر نجران در سال  1178هـ ق/1765 مـ برای رفع غائله وهابیان بر درعیه تاختند، اما محمد بن سعود به تدبیر ابن عبد الوهاب این خطر را دفع و امیر احساء را ناگزیر از بازگشت به شهر خویش کرد و با امیر نجران پیمان صلح منعقد نمود.

"دهام بن دَوَاس"، امیر ریاض دشمن سرسخت ابن عبد الوهاب از سال 1160هـ ق/1747مـ حملات خود را به درعیه آغاز کرد که این حملات سال‌ها ادامه داشت و موجب کشتار بسیار از دو طرف شد.

امرای حُرَیْمِلاء و ضَریِّه نیز هر وقت فرصت می‏یافتند به درعیه حمله می‏کردند. اما محمد بن سعود مقاومت می‏کرد و ابن عبد الوهاب نیز در میدان جنگ حاضر می‏شد و روحیه سربازان را تقویت می‏کرد. سرانجام محمد بن سعود در 1179هـ ق/ 1765 مـ بعد از 20 سال حکمرانی و جنگ درگذشت و جای خود را به پسرش عبد العزیز سپرد.

ملک عبد العزیز

عبد العزیز بن محمد (1179 ـ 1218 هـ . ق.)

در مدت 200 ساله حکومت آل سعود دو امیر در این خاندان به قدرت و سنگدلی و قساوت شهرت یافتند، یکی "عبد العزیز بن محمد بن سعود" و دیگری "عبد العزیز بن عبد الرحمن".

عبد العزیز بن محمد بن سعود به پشتیبانی شیخ محمد بن عبد الوهاب کشوری را وسیع به تصرف خود آورد و عبد العزیز بن عبد الرحمن مملکت عربی سعودی را تأسیس کرد.

عبد العزیز بن محمد به سال 1185هـ ق/1773 مـ بر عشایر متحد نجد تاخت و آنان را در روستای "حایر" شکست داد. بعد سپاهیان امیر ریاض را در سال 1187هـ ق/1773 مـ تار و مار کرد و پس از مرگ دهام، شهر ریاض را به تصرف خود در آورد.

در سال 1190هـ ق/1776 مـ شهر "ثَرْمَدَه" را فتح کرد و سال بعد دو منطقه  مهم "سُدَیْر" و "وَشْم" تسلیم او شدند. سپس با امیر عیینه و سایر مشایخ نجد پیمان آشتی منعقد کرد و بیشتر قبایل آن خطه به آیین وهابیت درآمدند. 

عبد العزیز بن محمد اراضی خرج و تهامه و شهرهای مجمعه و حرمه و بُرَیْدَه را تصرف کرد و در جنگ با "غالب بن مُساعد"، شریف مکه بر وی پیروزی شد.

در حمله به مناطق جبل شَمَّر و حایل و قصیم بعد از قتل و غارت بسیار، آن نواحی را به تصرف خود در آورد و با قتل عام‌های بی‏رحمانه، اعراب سراسر عربستان را مرعوب و فرمانبردار خود ساخت.

بی‌تردید اگر درنده خویی عبد العزیز بن محمد و پسرش سعود نبود، نه امارت سعودی دوام می‏یافت و نه آیین وهابی رواج پیدا می‏کرد. به فرمان او هر مسلمان غیر وهابی چه شیعی و چه سنی واجب‏ القتل؛ و مال و ناموسش بر وهابیان حلال می‌شد و تا زمان اکتشاف نفت هزینه ارتش و بودجه کشور سعودی از همین محل‌ها تأمین می‏شد. از جمله فتوحات عبد العزیز بن محمد که موجب شهرت او در عربستان شد، فتح مکه و مدینه و طائف بود که اماکن متبرکه و قبور ائمه را طی آن ویران کرد و ایین وهابیت را در حجاز جاری کرد.

وی با تصرف بحرین و چند امارت ساحلی خلیج فارس سابقه‏ای برای آل سعود به وجود آورده که همواره به آن استناد می‏کنند. در اواخر زمامداری عبد العزیز بود که ابن عبد الوهاب در نود و یک سالگی و به قول "ابن بِشْر"، مورخ نجدی در نود و هشت سالگی درگذشت.

از جمله اقدامات ننگین عهد عبد العزیز بن محمد این بود که پسرش سعود به امر او و فتوای علمای وهابی در فروردین 1217 هـ . ق. به کربلا حمله و اهالی آن شهر مقدس را قتل عام کرد و حرم "حسین بن علی" ـ ع ـ و "عباس بن علی" ـ ع ـ را ویران کرد و به آتش کشید. در این حمله که به بهانه دست‏اندازی اعراب شیعی "خزاعِل" به حُجاج نجدی صورت گرفت، شهر کربلا به طور کامل غارت و خیابان‌های آن از کشتگان شیعی انباشته شد.

وهابی‌ها در این کشتار کشتگان را برهنه می‏کردند و لباسشان را می‏ربودند. به اماکن متبرکه کربلا هر اهانتی توانستند کردند و جواهرات نفیس و پرده‏ها و قندیل‌ها و هر چه طلا و نقره و اشیاء گران‌بها و نذورات که در خزانه حرم‌ها بود، را یغما کردند. سپس اشیاء غارتی را بر شتران بار کرده و به طرف نجد بازگشتند. آنها می‏خواستند نجف را نیز ویران و قتل عام کنند، اما سیلاب بهاری راه را بر ایشان بست و ناچار به درعیه بازگشتند.

ملک عبد العزیز در کنار افراد قبیله‌اش

اما یکی هم پیدا شد که به شیوه خود وهابیان از امیر سعودی انتقام بگیرد. در تابستان 1218 هـ  ق/1803 مـ روزی عبد العزیز هشتاد و سه ساله در مسجد طریف در درعیه پیشاپیش نمازگزاران امامت می‏کرد. ناگاه مردی در کسوت درویشان از پشت سر بر او حمله کرد و کارد خود را تا دسته در پشت او فرو برد و او را به قتل رساند. گفته می‌شود، وی مردی شیعی از اهالی کربلا بود، به این طریق انتقام خون ناحق همشهریان خود را گرفت. او از چندی پیش به صورت طالب علم به درعیه آمده و نزد مشایخ وهابی مشغول تحصیل بود. مردی آرام و سربراه می‏نمود و همه روزه برای نماز در مسجد می‏آمد و پشت سر عبد العزیز نماز می‏گذاشت تا آن روز که مجال یافت و کار او را ساخت. وهابیان بر آن مرد حمله برده سرش را بریدند و عبد العزیز نیز بعد از ساعتی چند جان داد.

در زمان عبد العزیز انگلیسی‌ها خاندان سعودی را شناختند و با سعودیان رابطه دوستی برقرار کردند. "اولریخ ژاسپر زیتس"، مستشرق آلمانی در همان ایام با لباس درویشی به مکّه آمد و در موسم حج در عرفات با سعود بن عبد العزیز دیدار کرد.

سعود بن عبد العزیز

سعود دوم که وهابیان او را کبیر لقب داده‏اند (1163 ـ 1229 هـ . ق.)

سعود بن عبد العزیز، امیری شجاع ولی خونریز و بی‏رحم بود و از نیروی ابتکار و اراده و سرعت عمل بهره کافی داشت. فتوحات سعودی در شبه جزیره عربستان و خلیج فارس به دست او انجام گرفت و در سی سال آخر عمر پدرش، همه امور کشور سعودی در دست او بود. سعود به سال 1203هـ .ق. /1788مـ به حکم ابن عبدالوهاب از سوی پدر به ولایت عهدی منصوب شد و بعد از مرگ عبد العزیز مدت یازده سال بر عربستان سلطنت می‏کرد. حتی مورخان وهابی هم نتوانسته‏اند، درنده‏خویی و قتل عام‌های هولناک او را پنهان دارند.

اشراف حجاز و امرای عرب طی نامه‏هایی باب عالی را متوجه خطر روزافزون وهابیت در حجاز ساختند و به آنان فهماندند که این طایفه به عربستان بسنده نمی‏کند و هدفش تسلط بر سراسر متصرفات عثمانی و همه مسلمانان است.

سرانجام دربار اسلامبول تصمیم به رسیدگی به قضیه وهابیت گرفت و "محمد علی پاشا"، حکمران مصر را مأمور کرد، لشکری مجهز به عربستان اعزام کند و سعودیان و وهابیان را از بیخ و بن براندازد. در همین اوقات بود که سعود در عمر شصت و شش سالگی در درعیه به بیماری سرطان روده درگذشت و از عذاب مشاهده ویرانی کشورش به دست مصریان نجات یافت.

ارتش مصر در عربستان

هیبت وهابیان تخت سلاطین عرب را به لرزه درآورده بود. در آن ایام کسی از بیم هلاکت جرأت سفر حج و زیارت نداشت. "شریف غالب"، پادشاه حجاز از هول جان تظاهر به وهابی‌گری می‏کرد و بعد از شکستی که از سعود خورد (1221 هـ .ق.) دستور داد قبور ائمه را در بقیع و سایر اماکن و مزارها متبرکه را در مکه و مدینه با خاک یکسان کنند.

شریف غالب استعمال دخانیات را حرام اعلام کرد و مذهب "حنبلی سفلی وهابی" را در حجاز رسمیت داد، اما او و سایر بزرگان حجاز در نهان با دربار اسلامبول مکاتبه داشتند و برای نجات کشور خود می‏کوشیدند. سرانجام "سلطان سلیم بن مصطفی" (متوفی در 1222 هـ .ق.) امپراطور عثمانی مصمم به براندازی وهابیان و آل ‏سعود شد و محمد علی پاشا را مأمور این مهم کرد.

محمد علی پاشا ارتشی از سربازان ترک و آلبانی و عرب به فرماندهی پسرش "طوسون پاشا" به حجاز اعزام رکد. طوسون در سال 1227 هـ ق/1812مـ از بندر "یَنْبُع" وارد مدینه شد و آن شهر را فتح کرد و به سوی مکه شتافت.

اگرچه مقاومت وهابیان شدید بود، اما در برابر آتش توپخانه مصری‌ها کاری از پیش نبردند و شکست خوردند. طوسون وارد مکه و بعد از چند روز محمد علی پاشا نیز وارد مکه شد. او شریف غالب را به جرم اهمال و سازش‏کاری معزول و زندانی کرد و برادرش "سرور بن غالب" را به مقام شریف مکه منصوب کرد.

شکست آل سعود و سقوط درعیه

بعد از سعود بن عبد العزیز، پسرش ابراهیم بن سعود (فوت 1235هـ .ق.) به امارت درعیه رسید، ولی از سویی بین او و عمویش "عبد الله بن عبدالعزیز" بر سر جانشینی اختلاف افتاده بود و در نتیجه جنگ خانگی سعودیان را ناتوان ‏کرد و از سوی دیگر ارتش مصر به سوی نجد در حال پیشروی بود.

محمد علی پاشا که از پیروزی ارتش خود اطمینان حاصل کرده بود، به قاهره بازگشت و طوسون را با عده کافی و توپخانه قوی روانه نجد کرد. طوسون بدون هیچ مانعی تا قلعه رس، در دویست و هفتاد کیلومتری شمال شرقی مدینه پیش رفت، ولی در آنجا با مقاومت شدید وهابیان برخورد کرد و با دادن تلفات بسیار نتوانست به پیشروی خود ادامه دهد. ناچار به پیشنهاد وهابیان تن به ترک مخاصمه داد و به قاهره بازگشت.

محمد علی پاشا از طوسون به سبب ضعفی که نشان داده بود، خشمگین شد، به همین دلیل او را توبیخ و از امارت معزول کرد و پسر دیگرش "ابراهیم پاشا" را مأمور تصرف نجد ساخت.

ابراهیم با لشکری تازه‏نفس به نجد رفت و خود را به درعیه رساند و پایتخت آل سعود را محاصره کرد. او با آتش سنگین توپخانه مقاومت وهابیان را درهم شکست و آنان را ناگزیر به تسلیم بی‌قید و شرط کرد.

عبد الله بن سعود که برادر را برکنار کرده و خود به جای او نشسته بود، بعد از شش ماه مقاومت قلعه و پادگان درعیه را تحویل مصری‌ها داد (1234 هـ ق /1818مـ) و هیئتی را به ریاست عمویش عبد الله بن عبد العزیز که شیخ آل سعود بود، همراه شیخ "علی بن محمد بن عبد الوهاب" نزد ابراهیم پاشا فرستاد. به دستور ابراهیم اموال و املاک خاندان سعودی و ابن عبد الوهاب ضبط شد و عبد الله بن سعود را به اسلامبول بردند که در آنجا محکوم به سربریدن شد.

علمای وهابی و امرای سعودی را یا سر بریدند و یا تیرباران کردند و بعضی را به دهانه توپ بستند یا پی سپر سم ستوران ساختند. "احمد بن رشید حنبلی"، قاضی درعیه را در حضور ابراهیم شکنجه‏هایی شدید دادند، از جمله دندان‌هایش را یکی یکی کشیدند. سپس پایتخت سعودی را آتش زدند و تمامی خانه‏ها و آبادی‌های آن را ویران و شهر را با خاک یکسان کردند. نخلستان‌ها و باغ‌ها و زراعت‌های درعیه را نیز معدوم کردند، زنان و کودکان و پیران را نیز به سایر بلاد نجد کوچ دادند و بعضی امرای سعودی و مشایخ اولاد عبد الوهاب را به قاهره تبعید کردند. وقتی ارتش مصر از درعیه برمی‏گشت دیگر در آن شهر هیچ مال و آبادی و هیچ ساکنی باقی نمانده بود.

ادامه دارد..

انتهای پیام/++





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 22 خرداد 1394 :: نویسنده :
- عشق چیست؟

موضوع بحث، عشق است، كه دریایی است بی‌كران، موضوعی كه هر چه درباره آن گفته آید، كم و ناچیز خواهد بود. چنان‌كه مولوی علیه‌الرحمه می‌گوید:

هر چه گویم عشق را شرح و بیان/ چون به عشق آیم خجل باشم از آن

به هر حال در این بحث، طبعاً نخستین سوال باید این باشد كه: عشق چیست؟ اكثراً عشق را محبت و دلبستگی مفرط و شدید معنی كرده‌اند. گویا عشق از «عشقه» آمده است كه گیاهی است، چون بر درختی پیچد، آن را بخشكاند و خود سرسبز بماند.(1) از دیدگاه ماتریالیستها، روانشناسان و پزشكان، عشق نوعی بیماری روانی است كه از تمركز و مداومت بر یك تمایل و علاقه طبیعی، در اثر گرایشهای غریزی، پدید می‌آید، چنان‌كه افراط و خروج از حد اعتدال در مورد هر یك از تمایلات غریزی، نوعی بیماری است.

اما از دیدگاه عرفا، عشق یك حقیقت و یك اصل اساسی و عینی است ولیكن این حقیقت عینی به سادگی قابل تعریف نیست. این دشواری تعریف و تحدید به این دلیل است كه:

اولاً، عشق چنان‌كه گفتیم یك حقیقت عینی است در نهایت وسعت و عظمت، و لذا این حقیقت عظیم در ذهن محدود ما نمی‌گنجد و این تنها عشق نیست، بلكه حقایق بزرگ دیگر نیز- از قبیل هستی، وحدت و غیره- در ذهن ما نمی‌گنجد. شعار اسلامی ما، الله اكبر، بدین گونه تفسیر شده است كه خداوند بالاتر از آن است كه در وصف گنجد. چه وصف ما محصول ذهن ماست و ذهن ما فقط چیزهایی را درمی‌یابد و می‌تواند توصیف كند كه قابل انتقال به ذهن ما باشند و متأسفانه، همه چیز قابل انتقال به ذهن ما نیست. ما در دو مورد كاملاً متضاد مجبوریم در ذهن خود چیزی بسازیم چون از واقعیت، چیزی به ذهن ما نمی‌آید و آن دو مورد عبارتند از:

1- عدم

2- وجود(2)

در مورد اول، چیزی در واقعیت وجود ندارد تا به ذهن ما انتقال یابد. در مورد دوم آنچه هست عین واقعیت است و در متن خارج و واقعیت بودن برایش ذاتی است و لذا این خاصیت ذاتی هرگز عوض نمی‌شود و عینیت با ذهنیت نمی‌سازد. از اینجاست كه در نظام فكری اسلامی، وقتی كه اصالت ماهیت جای خود را به اصالت وجود می‌دهد و در واقع یك اصل عرفانی به صورت یك اصل فلسفی پذیرفته می‌شود، ضرورت سیر و سلوك مطرح می‌گردد. چنان‌كه ملاصدرا سیر و سلوك را، در كنار عقل و استدلال، ضروری و لازم دانسته است.(3)

در نظام اصالت ماهیت، ذهن می‌تواند با ماهیتها ارتباط برقرار كند. اما در نظام اصالت وجود، وجود یك امر واقعی و عینی بوده و هرگز قابل انتقال به ذهن نیست. در نتیجه فقط با مفاهیم انتزاعی سر و كار خواهد داشت. طبعاً برای رسیدن به واقعیت، راه و روش دیگری باید در پیش گرفت كه همان سیر و سلوك است. یعنی به جای تلاش برای انتقال واقعیت به ذهن باید بكوشیم كه خود را به واقعیت برسانیم و به مرتبه اتصال و وحدت و فنا نایل آییم وگرنه از تلاش ذهنی نتیجه‌ای نخواهیم گرفت.

به عقل نازی حكیم تا كی؟/ به فكرت این ره نمی‌شود طی

به كنه ذاتش خرد برد پی/ اگر رسد خس به قعر دریا

بلی در مواردی رابطه ذهن با واقعیت، به دلیل محدودیت ذهن و نامحدود و نامتناهی بودن واقعیت، رابطه خس و دریاست. این نكته در بیان اعجازآمیزی از امام باقر(ع) درباره خدا چنین مطرح شده است:

"كل ما میز تموه باوهامكم، فی ادق معانیه، مخلوق مصنوع مثلكم مردود الیكم."(4)

ثانیاً، همیشه میان "تجربه" و "تعبیر" فاصله هست. شما حوادث لذتبخش یا دردآوری را كه تجربه كرده‌اید، هرگز نتوانسته‌اید چنان‌كه باید و شاید به دیگران منتقل كنید. یعنی در واقع نتوانسته‌اید از آن تجربه تعبیر رسا و كاملی داشته باشید. حافظ می‌گوید:

من به گوش خود از دهانش دوش/ سخنانی شنیده‌ام كه مپرس!

آن شنیدن برای حافظ یك تجربه است كه به تعبیر در نمی‌گنجد. عین‌القضات میان علم معمولی و معرفت شهودی این فرق را مطرح می‌كند كه حقایق قلمرو عقل و علم با زبان قابل بیان هستند و به اصطلاح تعبیرپذیرند، اما حقایق قلمرو تجربه به بیان درنمی‌آیند.(5) و از اینجاست كه مولوی می‌گوید:

گرچه تفسیر زبان روشنگر است/ لیك عشق بی‌زبان روشن‌تر است

و اگر بكوشیم تجربه‌های بزرگ را به مرحله تعبیر بیاوریم، تنها از راه تشبیه و تمثیل و اشاره و ایما ممكن است و لذا حقایق قرآنی را در قالب الفاظ، مثلی می‌دانند از آن حقایق والا كه با قبول تنزلات مختلف و متعدد، به مرحله‌ای رسیده كه در قالب الفاظ چنان ادا شده كه در گوش انسان معمولی جا داشته باشد. اما این مراتب به هم پیوسته‌اند و انسانها با طی مراتب تكاملی در مسیر معرفت می‌توانند از این ظاهر به آن باطن و بلكه باطنها دست یابند و همین نكته اساس تفسیر و تأویل آیات قرآن كریم است. اما پیش از سیر در مدارج كمال نباید انتظار درك حقایق والا را داشته باشیم. با توجه به نكات مذكور، تعریف عشق مشكل و دشوار است ولیكن خوشبختانه حقیقتهای بزرگ كه در تعریف و تحدید نمی‌گنجند غیرقابل شناخت نیستند. بلكه این حقایق والا، از هر چیز دیگر روشن‌تر و آشكارترند و هر كسی كه بخواهد، مستقیماً می‌تواند با آن حقایق ارتباط برقرار كند اما بی‌واسطه، نه با واسطه كه:

آفتاب آمد دلیل آفتاب/ گر دلیلت باید از وی رخ متاب

و عشق هم آن حقیقت والایی است كه از سودایش هیچ سری خالی نیست و چنان‌كه خواهد آمد، یك حقیقت جاری و ساری در نظام هستی است و نیازی نیست كه عشق را با غیر عشق بشناسیم كه حقیقت عشق، همچون حقیقت هستی، به ما از رگ گردن نزدیكتر است. به همین دلیل انتظار نداریم كه با مفاهیم ذهنی درباره حقیقت عشق، مشكلی را آسان كنیم یا مجهولی را معلوم سازیم كه این در حقیقت با نور شمع به جستجوی خورشید رفتن است.



2- نقش عشق در عرفان اسلامی:

عشق در عرفان اسلامی، از جهات مختلف، به عنوان یك اصل، مورد توجه قرار می‌گیرد كه اهم آنها عبارتند از:

الف- نقش عشق در آفرینش:

از دیرباز میان متفكران این سوال مطرح است كه انگیزه آفرینش چیست؟ جمعی در آفرینش جهان برای خدا انگیزه و اهدافی عنوان كرده‌اند و جمعی داشتن غرض و انگیزه را نشان نقص و نیاز دانسته و خداوند را برتر از آن می‌دانند كه در آفرینش غرض و هدفی را دنبال كند.

عرفا، در مقابل این پرسش، عشق را مطرح می‌كنند و همچون حافظ برآنند كه:

طفیل هستی عشقند آدمی و پری...

از نظر عرفا، جهان برای آن به وجود آمده كه مظهر و جلوه‌گاه حق بوده باشد. در یك حدیث قدسی آمده كه حضرت داوود(ع) سبب آفرینش را از خداوند پرسید. حضرت حق در پاسخ فرمود: «كنتُ كنزاً مخفیاً لااُعرفُ فاحببتُ انْ اُعرف فخلقتُ الخلقَ لكی اعرف.»(6)

پس جهان بر این اساس بوجود آمده كه حضرت حق خواسته جمال خویش را به جلوه درآورد. این نكته را جامی با بیان لطیفی چنین می‌سراید:

در آن خلوت كه هستی بی‌نشان بود/ به كنج نیستی عالم نهان بود

وجودی بود از نقش دویی دور/ ز گفتگوی مایی و تویی دور

"جمالی" مطلق از قید مظاهر/ به نور خویشتن، بر خویش ظاهر

دلارا شاهدی در حجله غیب/ مبرا ذات او از تهمت عیب...

رخش ساده ز هر خطی و خالی/ ندیده هیچ چشمی زو خیالی

نوای دلبری با خویش می‌ساخت/ قمار عشقی با خویش می‌باخت

ولی زان جا كه حكم خوبرویی است/ ز پرده خوبرو در تنگ خویی است

نكورو تاب مستوری ندارد/ چو در بندی سر از روزن برآرد...

چو هر جا هست حسن اینش تقاضاست/ نخست این جنبش از «حسن» ازل خاست

برون زد خیمه ز اقلیم تقدس/ تجلی كرد بر آفاق و انفس...

ز هر آیینه‌ای بنمود رویی/ به هر جا خاست از وی گفتگویی...

ز ذرات جهان آیینه‌ها ساخت/ ز روی خود به هر یك عكس انداخت...

"جمال" اوست هر جا جلوه كرده/ ز معشوقان عالم بسته پرده...

به هر پرده كه بینی پردگی اوست/ قضا جنبان هر دلبردگی اوست...

دلی كان عاشق خوبان دلجوست/ اگر داند وگرنی عاشق اوست(7)



جمال حضرت حق در آینه حضرات پنجگانه- كه عبارتند از: عالم اعیان ثابته، جبروت، ملكوت، ملك و انسان كامل- جلوه كرده و در هر موجودی، به نسبت مرتبه وجودی آن، برخی از اسماء و صفات الهی جلوه‌گر و نمایان شده است. مظهر كامل آن معشوق، وجود انسان كامل است كه خلیفه اوست در جهان آفرینش، و آینه تمام‌نمای اسماء و صفاتش، و شاید حدیث «خلق الله آدم علی صورته» اشاره به این نكته باشد.(8)



ب- عشق در بازگشت:

عرفا عشق را در بازگشت هم مطرح می‌كنند، به این معنا كه این عشق از ذات حق به سراسر هستی سرایت می‌كند. البته عشق حق در مرحله اول به ذات خویش است و چون معلول لازم ذات علت است، پس به تبع ذات، مورد عشق و علاقه حق قرار می‌گیرد. پس خدا آفریدگان را دوست می‌دارد و از این طرف نیز هر موجودی عاشق كمال خویش است. بنابراین، در سلسله نظام هستی چنان‌كه در قوس نزول عشق از بالا به پایین در جریان است، از آن جهت كه هر مرتبه پایین اثر مرتبه بالاست، در قوس صعود هم هر مرتبه‌ای از وجود، عاشق و طالب مرتبه بالاتر از خویش است چون كمال اوست، و چون بالاترین مرتبه هستی، ذات حضرت حق است پس معشوق حقیقی سلسله هستی، ذات مقدس اوست.(9) همین عشق به كمال و عشق به اصل خویش، انگیزه و محرك نیرومند همه ذرات جهان از جمله انسان به سوی حضرت حق است.

هر كسی كو دور ماند از اصل خویش/ باز جوید روزگار وصل خویش



و این عشق، چنان‌كه گذشت، یك عشق دو سره است كه: «یحبهم و یحبونه.»(10)



ج- عشق در پرستش:

عرفا با گروههای فكری دیگر، در روش شناخت و ابزار شناخت فرق دارند به این معنا كه در كنار عقل، بصیرت را مطرح می‌كنند و رسیدن به بصیرت و معرفت را نتیجه مجاهده و ریاضت می‌شمارند. اما در جنبه عبادت و پرستش نیز خود را از عابدان و زاهدان، در چگونگی و اهداف عبادت، جدا می‌دانند. اینان عابدان و زاهدان را سوداگرانی می‌شمارند كه عبادت را به خاطر اجر و پاداش، انجام می‌دهند با این تفاوت كه عابدان، هم دنیا را می‌خواهند و هم آخرت را و زاهدان از دنیا چشم می‌پوشند و تنها آخرت را می‌خواهند. اما عارفان، خدا را نه به خاطر دنیا و آخرت بلكه بدان جهت می‌پرستند كه او را دوست می‌دارند. چنان‌كه از مولای متقیان علی(ع) نقل شده كه: «ما عبدتك خوفاً من نارك و لا طمعاً فی جنتك لكن وجدتك اهلاً للعباده فعبدتك.»(11)

در متون عرفانی هم از رابعه نقل است كه می‌گفت:

«الهی، ما را از دنیا هر چه قسمت كرده‌ای، به دشمنان خود ده. و هر چه از آخرت قسمت كرده‌ای، به دوستان خود ده، كه مرا تو بسی.

خداوندا، اگر تو را از بیم دوزخ می‌پرستیم، در دوزخم بسوز و اگر به امید بهشت می‌پرستیم، بر من حرام گردان. و اگر تو را برای تو می‌پرستیم، جمال باقی دریغ مدار.»(12)



د- عشق در رابطه با دیگران:

از آنجا كه عرفا ذات حضرت حق را معشوق حقیقی می‌دانند و آفرینش را جلوه‌گاه و مظهر آن معشوق، طبعاً همه جهان و جهانیان را دوست خواهند داشت. چنان‌كه سعدی می‌گوید:

به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست/ عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست

و اگر بیشتر دقیق شویم از دیدگاه عرفا همه عالم «او» ست، نه «از او» چنان‌كه جامی گوید:

تو را ز دوست بگویم حكایتی بی‌پوست/ همه ازوست وگر نیك بنگری همه اوست(14)



3- نكته‌هایی در رابطه با عشق:

الف- سریان و عمومیت عشق:

ابن‌سینا عشق را یك حقیقت فراگیر نسبت به همه موجودات جهان، از جواهر و اعراض و بسائط و مركبات، می‌داند و عشق را بر این اساس توجیه می‌كند كه «خیر» معشوق بالذات است و در موجودات همین عشق ذاتی به كمال، عامل طلب كمال است پیش از یافتن كمال، و سبب حفظ آن كمال است پس از یافتن و رسیدن به آن.(14) پس همه موجودات از عشق بهره‌ای دارند و این عشق برای آنان ذاتی است.

ملاصدرا با نقل بیان ابن‌سینا و تحسین آن، اظهار می‌دارد كه بیان خودش در تحلیل سریان و عمومیت عشق، كاملتر است و آن اینكه بر اساس مكتب وحدت وجود، وجود یك حقیقت است با مراتب متفاوت از لحاظ نقصان و كمال، و وجود ذاتاً خیر است. پس هر موجودی ذاتاً عاشق ذات و كمالات ذات خویش است چون خیر و كمال، معشوق بالذات است و چون ذات هر علت، كمال معلول خویش است و چون هر معلولی از لوازم كمال علت است، پس هر علتی نسبت به معلول خود، و هر معلولی نسبت به علت خویش، عشق خواهد داشت.(15)



ب- عشق و اختیار:

ابن‌سینا عشق را طوری مطرح می‌كند كه آزادی و ادراك را شرط نمی‌داند. او عشق را به طبیعی و اختیاری تقسیم می‌كند.(16) اما صدرالمتألهین عشق را به دور از حیات و شعور قابل تحقق نمی‌داند و اگر كسی كلمه عشق را در موجودات بی‌جان و بی‌شعور به كار برد، به عنوان تشبیه و مجاز خواهد بود.(17)

مرحوم طباطبایی در حاشیه همین قسمت از اظهارات ملاصدرا می‌گویند: در سریان عشق حیات و شعور شرط نیست و چون در حقیقت، عشق همان وابستگی مراتب وجود به یكدیگر است بنابراین، علم و شعور از مفهوم عشق خارجند. اگرچه از دیدگاه عده‌ای هرگز عشق از شعور جدا نبوده باشد.(18)

در اینجا تذكر چند نكته را لازم می‌دانم. یكی اینكه در صورتی كه عشق را ذاتی بدانیم، دیگر مطرح كردن شرط شعور و حیات لازم نخواهد بود و عملاً هم عشق با عقل و انتخاب و اختیار چندان سازگار نیست. و دیگر اینكه از دیدگاه عرفا، حیات و شعور هم، در سراسر عالم هستی جریان دارد و این شعور و حیات یك امر نسبی است كه تابع میزان كمال موجودات است. به این معنا كه هرچه موجود كامل‌تر باشد، آگاهی بیشتر است به موضوع عمومیت حیات و شعور. در قرآن كریم و احادیث و اخبار هم اشاره شده و ملاصدرا و عرفا هم بر این مطلب تأكید دارند(19) چنانكه مولوی می‌گوید:

گر تو را از غیب چشمی باز شد/ با تو ذرات جهان همراز شد

ما سمیعیم و بصیریم و هشیم/ با شما نامحرمان ما خامشیم

بر این اساس، شرط شعور و حیات هم منافاتی با سریان عشق ندارد.



ج- عشق حقیقی و مجازی:

چون عشق بر اساس كمال است، پس معشوق حقیقی همان كمال مطلق خواهد بود. اما در سریان عشق، در قوس نزول و صعود، طبعاً عشق هم دارای مراتب و درجات شده و عاشقها و معشوقها هم متفاوت خواهند بود و عشق برای هر موجودی نسبت به كمال آن موجود جلوه‌گر می‌شود. اما از آنجا كه هر كمالی نسبت به كمال بالاتر از خویش ناقص است، عشق در هر مرتبه‌ای به مرتبه بالاتر از آن تعلق خواهد گرفت و چون بالاترین مرتبه كمال، كمال حضرت حق است پس معشوق حقیقی، ذات حضرت حق بوده و عشق حقیقی عشق به ذات او خواهد بود و بقیه عشقها و معشوقها به صورت مجازی و واسطه مطرح خواهند شد.(20)



د- غزالی و عشق:

امام محمد غزالی عشق را یك اصل اساسی می‌داند و تمام درجات و مقامات را یا مقدمه عشق می‌داند یا نتیجه آن. و عشق را مشروط به معرفت و ادراك دانسته و انگیزه عشق را چند چیز می‌داند كه عبارتند از: حب نفس و علاقه انسان به خویش و محبت و علاقه انسان به كسی كه به او نیكی كند و علاقه به نیكان به طور مطلق و علاقه به زیبایی به خاطر زیبایی و علاقه به موجودات مناسب و مشابه با خویش. پس انگیزه محبت این چند چیز است. سپس نتیجه می‌گیرد كه این انگیزه‌ها در مورد خدا از هر محبوب و معشوق دیگری بیشتر است، پس معشوق و معبود حقیقی، ذات حضرت حق است و بس.(21)



ه‍- عشق و شوق و اشتیاق:

چنان‌كه گفتیم، عشق به كمال در موجودات یك حقیقت ذاتی و عمومی است. این كمال اگر بالقوه باشد، عشق با شوق همراه خواهد بود و اگر بالفعل بوده باشد، در آن صورت عشق بدون شوق خواهد بود. با این لحاظ در جهان ماده، كه كمال موجودات هرگز صورت فعلیت كامل پیدا نمی‌كند، عشقها همیشه همراه با درد و رنج عاشق خواهد شد. پس در جهان ماده عشق همیشه با درد و رنج همراه است.

بنابراین، شوق مانند عشق عمومیت و سریان نخواهد داشت.(22)

و اما اشتیاق عبارت است از: حالتی كه پس از وصول به معشوق حاصل می‌شود. در صورتی كه شوق، به پیش از وصول مربوط است و این اشتیاق عبارت است از تلاش عاشق برای رسیدن به نهایت اتحاد و فنا در معشوق. و لذا عرفای بزرگ گفته‌اند: «شوق با دیدار خاموش می‌شود، اما اشتیاق فزونی می‌گیرد.»(23)



و- آثار عشق مجازی:

چنان‌كه گفتیم، عشق در غیر معشوق حقیقی عشق مجازی است. و عشقهای مجازی، كه نمونه عمده آن عشق به زیباییها و زیبارویان است، در نظام هستی یك امر ضروری و ذاتی است. اما ببینیم این موضوع، یعنی عشق مجازی، چه نقش و اثری می‌تواند داشته باشد. عرفا برای عشق مجازی آثار زیر را مطرح می‌كنند:

1- عشق یك بشارت است: از آنجا كه انسان موجودی است با تركیب مادی و معنوی، با نیمی از فرشته و نیمی از حیوان، طبعاً وجودش تحت تأثیر گرایشهای متضاد و مختلفی خواهد بود:

جان گشاید سوی بالا بالها/ در زده تن در زمین چنگالها

در اینجاست كه اگر نشانه‌هایی از عشق به كمال و جمال در او مشاهده شود، بشارتی است از حركت او به سوی كمال و بریدنش از جهان ماده. از اینجاست كه عرفا در عشق به زیبارویان، عفت را مطرح می‌كنند. یعنی عشقی كه در آن به تعبیر ابن‌سینا شمایل معشوق حاكم باشد نه سلطه شهوت.(24)

و لذا عرفا توجه به زیباییها را می‌ستایند و بی‌توجهی نسبت به آنها را نكوهش می‌كنند. چنان‌كه شیخ بهایی می‌گوید:

كل من لم یعشق الوجه الحسن/ قرّب الجلّ الیه و الرّسن!

یعنی هر كس را نباشد عشق یار/ بهر او پالان و افساری بیار!(25)



2- عشق به عنوان یك رهبر و راهنما:

از آنجا كه ادراكها، لذتها و عشقها نسبت به مراتب وجود از لحاظ كمال و نقص متفاوتند لذا هر مرتبه‌ای از وجود، به نخستین مرتبه بالاتر از خویش بهتر و بیشتر متوجه شده و طالب آن مرتبه می‌شود و پس از وصول به آن مرتبه طالب و عاشق مرتبه بعدی می‌گردد. و همین‌طور در مدارج و مراتب كمال به سوی معشوق حقیقی پیش رفته، به آن مقصد اعلی و كمال مطلق نزدیكتر می‌شود و از این لحاظ است كه گفته‌اند: «المجاز قنطرة الحقیقة.»(26)



3- عشق مجازی عامل تمرین برای تحمل زحمات عشق:

به اقرار همه عرفا، عشق با مشكلات و رنج و درد طاقت‌فرسایی همراه است كه سراپا آتش است و آتش‌افروز. بسا مردان كه در نیمه راه سلوك، به خاطر همین مشقات و دشواریها، از راه وامانده و به مقصد نرسیده‌اند. تصویری از این مشكلات را در سفر مرغان در «منطق‌الطیر» عطار می‌توان مشاهده كرد. از این روی، عرفا عشق مجازی را یك تمرین برای تحمل عشق حقیقی می‌دانند. چنان‌كه اشتغال انبیا به شغل شبانی تمرینی بود برای تحمل مسئولیتهای بزرگتر. عین‌القضات می‌گوید:

«عشق لیلی را یك چندی از نهاد مجنون مركبی ساختند تا پخته عشق لیلی شود، آنگاه بار كشیدن عشق الله را قبول توان كردن.»(27)

غازیان طفل خویش را پیوست/ تیغ چوبین از آن دهند به دست

تا چو آن طفل مرد كار شود/ تیغ چوبینش ذوالفقار شود(28)



4- عشق مجازی عامل فهم زبان عرفا:

بی‌تردید، عرفای اسلام برای طرح مسائل عشق حقیقی از عشق مجازی و مسائل آن بهره گرفته‌اند. به تعبیر مولوی «سرّ دلبران» را در «حدیث دیگران» گفته‌اند. بنابراین، عشق مجازی در فهم مسائل عشق حقیقی می‌تواند عامل مؤثری بوده باشد.



ز- دو مرحله‌ی عشق مجازی:

عشق مجازی در دو مرحله‌ی سیر و سلوك عرفانی مطرح می‌شود: یكی در آغاز سلوك و دیگری در پایان سلوك. در آغاز سلوك، چنان‌كه گفتیم، عشق مجازی یك بشارت و یك عامل جذبه و كشش گام به گام عاشق به سوی معشوق حقیقی است و اما در نهایت سلوك، عبارت است از عشق عارف به تمامی موجودات جهان به عنوان آثار معشوق و جلوه‌های معشوق. و از اینجاست كه چنین عشقی را هم برای مبتدیان جایز می‌دانند– كه در مبتدیان نشانه حركت و آغاز سیر و سلوك معنوی است– و هم برای كاملان– كه در كاملان هم نشانه كمال است.(29)



ح- مشروعیت عشق:

از دیرباز میان علما و عرفا در مورد عشق اختلاف نظر وجود داشته است. جمعی آن را مذموم و ناپسند دانسته و نتیجه شهوات حیوانی یا نوعی جنون و بیماری روانی به شمار آورده‌اند و جمعی آن را ستوده و از فضایل انسانی شمرده‌اند. گروهی كاربرد كلمه عشق را در رابطه با خدا و خلق ممنوع دانسته و جمعی دیگر آن را، به استناد آیات و روایاتی، جایز شمرده‌اند.(30) ملاصدرا عشق را، از آن جهت كه در نفوس ملتهای مختلف به صورت طبیعی و فطری وجود دارد، یك امر الهی دانسته كه حتماً به خاطر مصلحتی و هدفی در وجود انسانها نهاده شده است.(31) و اما عرفا، علاوه بر تأییدات حاصل از كشف و شهود، به دلالتهایی از قرآن و حدیث هم استناد می‌كنند. شیخ روزبهان بقلی این نكته را گواهی بر تأیید عشق می‌داند كه خدای تعالی قصه یوسف و زلیخا را «احسن القصص» نامیده است.(32) پس از آن روایات متعددی را در تأیید مطلب مطرح می‌كند.(33)



ط- تصعید عشق:

عرفا عشق مجازی را در بدایت وسیله سیر و ترقی گام به گام می‌دانند و چنان‌كه گفتیم، مجاز را به عنوان پلی به سوی حقیقت ارزیابی می‌كنند. از این نكته نتیجه می‌گیریم كه توقف در عشق مجازی روا نبوده، بلكه عارف باید از معشوقهای مجازی دست برداشته، ابراهیم‌وار، فریاد «لااحب الافلین» برآورد و اگر عارفی در عشق مجازی متوقف بماند، در حقیقت نوعی بیماری خواهد بود. چنان‌كه شمس تبریزی به اوحدالدین كرمانی كه عشق مجازی خویش را این‌گونه توجیه می‌كرد كه: «ماه را در آب طشت می‌بینم»، گفت: «اگر در گردن دمبل نداری، چرا بر آسمانش نمی‌بینی؟»(مناقب‌العارفین4/27)

مولوی می‌گوید:

زین قدحهای صور كم باش مست/ تا نباشی بت‌تراش و بت‌پرست

عشق آن زنده گزین كو باقی است/ وز شراب جان فزایت ساقی است

هر چه جز عشق خدای احسن است/ گر شكر خوارسیت، آن جان كندن است

عشقهایی كز پی رنگی بود/ عشق نبود عاقبت ننگی بود



ی- ذوق حضور:

چنان‌كه ابن‌فارض قصیده گرانقدر «تائیه»اش را با این نكته آغاز می‌كند كه: «من جام عشق را از دست چشمانم نوشیدم»(34) همه عرفا بر نقش دیدار در پیدایش عشق تأكید دارند كه به قول باباطاهر: «هرآنچه دیده بیند دل كند یاد.»

این دیدار و حضور پس از پیدایش عشق نیز همچنان ارزش خود را حفظ می‌كند. به نظر می‌رسد كه انسان به هیچ‌یك از قوای ادراكی خویش به اندازه چشمش اطمینان ندارد. این نكته را در جریان حضرت ابراهیم(ع) كه درخواست كرد تا چگونگی زنده كردن مردگان را به چشم خود ببیند(35) و نیز در جریان درخواست دیدار حضرت موسی(36) در كوه طور آشكارا مشاهده می‌كنیم. به نظر نگارنده این ذوق حضور و علاقه به دیدار انسانها در رواج دو مكتب مؤثر بوده است:

1- مكتبهای بت‌پرستی و مظهر پرستی

2- عرفان و تصوف.

در مورد اول انسانها چون هنوز به معشوق حقیقی دست نیافته‌اند غم فراق را با توجه به مظاهر و نشانه‌ها تسكین داده‌اند كه:

نقش تو اگر نه در مقابل بودی/ كارم ز غم فراق مشكل بودی

دل با تو و دیده از جمالت محروم/ ای كاش كه دیده نیز با دل بودی

و در مورد دوم می‌توان گفت كه یكی از علل رواج و گسترش عرفان، همان وعده دیدار معشوق است كه در عرفان، انسان نه به خانه بلكه به صاحب خانه می‌رسد.



ك- نكته‌ای از ابن‌عربی:

بدون شك، ابن‌عربی بزرگترین شخصیت عرفان اسلامی است و ابداعات و ابتكارات وی در عرفان غیرقابل تردید است. پس چه بهتر كه این مقال را با سخنی از وی به پایان بریم.

ابن‌عربی علاوه بر رسالات و كتب مختلف خویش در جلد دوم «فتوحات مكیه»(ص362-319) بحث مفصلی دارد درباره عشق، و تحلیلهای جالبی كه مطرح كردن آنها در این مختصر نمی‌گنجد. تنها به ذكر نكته‌ای اكتفا می‌كنیم و آن اینكه تعلق عشق، به معدوم است نه به موجود. و این اشتباه و غلط است كه موجود را معشوق بدانیم، بلكه موجود را همیشه به عنوان مظهری از معشوق حقیقی باید در نظر گرفت و حتی گاهی خیالی از موجود به عنوان معشوق یا مظهر معشوق مطرح می‌شود.(37) چنان‌كه آنچه در ذهن مجنون بود، خیالی از «لیلا» بود كه شاید چندان هم با واقعیت مطابق نبود. و شاید عامل تفاوت دید مجنون با دیگران همین صورت خیالی لیلا باشد كه تنها در ذهن مجنون بود و لذا دیگران «مو» می‌دیدند و مجنون «پیچش مو»!

مولوی می‌گوید:

ز تو هر هدیه كه بردم به خیال تو سپردم/ كه خیال شكرینت فر و سیمای تو دارد

به هر حال:

به پایان آمد این دفتر حكایت همچنان باقی/ به صد دفتر نشاید گفت وصف‌الحال مشتاقی



و پایان سخن این دعای عین‌القضات باشد كه:

در عالم پیر هر كجا برنایی است/ عاشق بادا كه عشق خوش سودایی است!



یادداشتها:

1. لغتنامه دهخدا.

2. نهایة الحكمه، مرحوم طباطبایی، ص227(مرحله11، فصل10).

3. مقدمه «اسفار» و كتاب «المبدأ و المعاد»، ص278.

4. هرچه با وهم خود، در دقیق‌ترین معنی، تصور كنید، ساخته و پرداخته خود شماست و به خودتان بازمی‌گردد.(وافی فیض كاشانی، ج1، ص88)

5. زبدة‌الحقایق، ص67.

6. گنج نهانی بودم كه دوست داشتم شناخته شوم، پس آفریدگان را آفریدم تا شناخته شوم.

7. مقدمه یوسف و زلیخا.

8. «صحیح بخاری»، ج4، ص56، و «جامع صغیر»، ج2، ص4.

9. مراجعه شود به اسفار ملاصدرا، چاپ جدید، ج7، ص158 به بعد.

10. سوره 5، آیه54: خدا ایشان را دوست می‌دارد و ایشان نیز خدا را.

11. وافی فیض، ج3، ص70: تو را نه از بیم دوزخ، و نه به طمع بهشت می‌پرستم، بلكه از آن جهت كه

شایسته پرستش هستی می‌پرستمت.

12. تذكرة‌الاولیا، ج1، ص73.

13. اشعة‌اللمعات، ص72.

14. «رساله عشق» ابن‌سینا، فصل1و2.

15. «الاسفارالاربعة» چاپ جدید، ج7، ص158 به بعد.

16. رساله عشق، فصل چهارم.

17. اسفار، ج7، ص152.

18. مدرك پیشین، ص153.

19. مدرك پیشین.

20. رساله عشق ابن‌سینا، فصل 6 و اسفار ملاصدرا، ج7، ص160 به بعد.

21. «احیاء علوم‌الدین»، ج4، ص294 به بعد.

22. اسفار، ج7، ص150.

23. «مشارق‌الدّراری»، شرح تائیه ابن‌فارض، اثر: فرغانی، چاپ انجمن فلسفه، ص107.

24. «اشارات و تنبیهات»، نمط نهم.

25. «نان و حلوا»، اثر شیخ بهایی.

26. مجاز پلی است برای عبور به حقیقت.

27. «تمهیدات»، ص105.

28. سنایی.

29. «تاریخ تصوف»، غنی، ص585.

30. اسفار، ج7، ص171 و احیاء، ج4، ص294.

31. اسفار، ج7، ص172.

32. قرآن كریم، سوره یوسف، آیه3.

33. «عبهرالعاشقین»، ص12-8 و 22-18.

34. «سقتنی حمیا الحب راحة مقلتی»، مشارق‌الدراری، ص81.

35. قرآن كریم، سوره بقره، آیه260.

36. سوره اعراف، آیه143.

37. «فتوحات»، ج2، ص337.

منبع:www.maghale
h.net



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 22 خرداد 1394 :: نویسنده :

شهود و استدلال در عرفان

English

اکثریت قریب به اتفاق صاحب نظران عرفان معمولی و حتی آن عده از عرفایی که در راه عرفان مثبت گام برمی دارند و گاهی هم در تخیلات عرفان منفی غوطه ور می شوند بر این عقیده اند که: حقیقت یابی در عرفان و ارتباط مستقیم با واقعیات عرفانی، یا بی نیاز از دلیل است و یا غیر قابل استدلال. این مدعا در آثار قلمی عرفا چه در نظم و چه در نثر به طور فراوان گوشزد شده است و از این جهت بوده که تکیه بر علم و عقل نظری در عرفان منفی به اشکال مختلف کنار گذاشته شده است.
از مشهورترین ابیاتی که مورد استدلال حامیان این نظریه تواند بود، ابیاتی است از جلال الدین محمد مولوی و دیگران که می گویند:
پای استدلالیان چوبین بود ***پای چوبین سخت بی تمکین بود
عقل رنجور آورد پیش طیب *** لیک نبود در دوا حکمش مصیب
آن نمی دانست عقل پای سست *** که سبو دائم ز جو ناید درست
عقل، بند رهروان است ای پسر*** آن رها کن، ره عیان است ای پسر
این مدعا را می توان به صورت زیر تحلیل نمود: اگر منظور از بی نیازی از دلیل، این است که از دیدگاه عرفان همه حقایق مربوط به من انسانی، خدا، جهان هستی، و نوع انسانی، با علم حضوری برای انسان قابل دریافت است  مانند علم انسان به ذات خویشتن (خودیابی و خودآگاهی) که هیچ نیازی به استدلال ندارد  یعنی همه انسان ها حقایق مربوط به امور چهارگانه مذکور را از دیدگاه عرفانی مانند علم حضوری به ذات خود درمی یابند. این مطلب کاملا صحیح است، ولی اثبات نمی کند که دریافت حضوری به قدرت بدیهی است که هر کسی بدون علت و بدون دلیل می تواند آن را در خود احساس نماید و نیازی به استدلال نداشته باشد، زیرا قابل شهود و دریافت بودن یک حقیقت، غیر از بدیهی بودن آن است. به عنوان مثال: همان علم حضوری (خودیابی و خودآگاهی) که انسان ذات خود را در آن می یابد و شهود می کند، برای همه کس و در یک درجه معین امکان پذیر نیست، زیرا علم حضوری جریانی وجود دارد که به گفته شیخ محمود شبستری:
عدم آیینه، عالم عکس و انسان ***چو چشم عکس روی شخص پنهان
تو چشم عکسی و او نور دیده است *** به دیده، دیده را دیده که دیده است!
جهان نسان شد و انسان جهانی *** از این پاکیزه تر نبود بیانی
آری، انسان هایی وجود دارند که در جریانات و فعالیت های درون بینی، عالی ترین ذات تجرد یافته و گسترده شده به هستی را درمی یابند، و کسانی هم هستند که اگر شما از آنان بپرسید: آیا «من» یا «ذات» خود را درمی یابید؟ اگر سوال شما را بفهمند، در پاسخ خواهند گفت: آری، من دست دارم و آن را می بینم، من پا دارم، سر دارم، مو دارم، گوشت و استخوان دارم..! و اگر از درک بیشتری برخوردار باشد. خواهند گفت: من مجموعه ای از اجزاء درونی (خون و اعصاب و ریه و قلب و مغز) و اعصاب برونی (دست و پای و گردن و سر) هستم. به ذهن این گونه اشخاص معمولی هرگز خطور نمی کند که هر روز چند بار صفات و اعمال خود را به «من» نسبت می دهند و می گویند: رنگ من، قد و قامت من، دانش من، آن کتاب را دارم، من امروز تدریس نمودم، من برای استراحت در خانه ماندم.» با این حال درباره همان «من» که هزاران بار آن را تکرار می کنند و به رخ مردم می کشند و مقداری از آن دفاع می کنند، هیچ اطلاعی ندارند، اگر هم فراغتی برایشان دست بدهد و مقداری در فکر فرو بروند، یک حقیقتی مبهم درباره «من» تصور می نماید:
حیران شده ام که میل جان با من چیست *** واندر گل تیره این دل روشن چیست؟
عمریست هزار بار «من» گویم و «من» *** «من» گویم ولیک می ندانم «من» چیست
اگر بخواهیم «من» یا «ذات» را برای اشخاص با علم حضوری قابل درک بسازیم، باید اطلاعات و معلومات فراوانی چه درباره توصیف حقایقی که برای دریافت و شهود «من» با علم حضوری لازم است، و چه درباره بیان شرایط و مقتضیات و موانع علل و مختصات و نتایج قسمت از حقایق که برای دریافت ذات ضرورت دارد در اختیارشان قرار بدهیم تا بتوانند «من» یا «ذات» خود را با علم حضوری دریابند.
حال که دریافت «من» با نزدیکی که به انسان دارد، نیاز به این مقدار توصیف و استدلال دارد تا سالک بتواند به دریافت معنای علم حضوری و تحقق بخشیدن به آن در درون خود موفق شود، بدیهی است که شهود حقایقی عرفانی نیازمندی بیش تری به توصیف و استدلال خواهد داشت. نظریه ای که می گوید: «حقایق عرفانی قابل اثبات با دلیل نیست» نظریه ای است که مانند نظریه اول (بی نیاز بودن از اثبات)، مردود است. برای اثبات این که استدلال برای دریافت های عرفانی امکان پذیر نیست، این دلیل آورده شده است که اگر برای دریافت های مزبور پیش از آنها که دریافت شوند، استدلال آورده شود، آن استدلال هرچه باشد، مفهومی از نتیجه خود را اثبات خواهد کرد، نه عین دریافت شده را. چنان که هرتوصیف و استدلالی برای عسل بیاورید، مادامی که مخاطب شما آن را نچشیده باشد، فقط مفهومی از عسل را اگر مطالب ما را خوب فهمیده باشد در ذهن خود منعکس خواهد کرد، نه این که بتواند طعم عسل را بچشد. و اگر توصیف و استدلال پس از دریافت طعم عسل و چشیدن آن باشد، هیچ توصیف و استدلالی هر اندازه هم که قوی وروشن باشد چون فقط مفهوم را قابل درک می سازد، بنابراین محال است توانایی ایجاد حقیقتی در درون آدمی را داشته باشد که خود آن عینا ایجاد شده است. بی تردید تصور و تصدیق و اعریف و استدلال، تا آنجاست که سالک را به لب دریای حقایق برساند اما آن چه که از دریا مشهود خواهد کرد. به خود او مربوط است.
به طور کلی، ما اگر بر ضرورت قانون فوق العاده اساسی تعلیم و تربیت در همه صنایع و علوم و معارف بشری حتی برای دریافت ها و گردیدن های عرفانی توجه داشته باشیم، به این نتیجه قطعی خواهیم رسید که در امور مزبور، هیچ انتقالی از مرحله پایین به مرحله بالا برای بشر امکان پذیر نیست، مگر به وسیله تعلیم و تربیت، راهنمایی و ارشاد، یا جوشیدن عوامل صعود از مرحله پایین به بالا از درون خود انسان. اما نیاز به تعلیم در امور صنعت و علوم و معارف، حقیقتی غیر قابل انکار است و نیازی به اثبات ندارد. اما حقایقی عرفانی، نه تنها نیازمند راهنمایی و ارشاد معمولی است که در صنعت و علوم و معارف ضرورت دارد، بلکه به جهت حساسیت فوق العاده و مقصد در عرفان و حتی اخلاق، نیاز به راهنما و ارشاد و توجیه، شدیدتر احساس می شود.
قانون ضروری تعلیم و تربیت و توجیه و راهنمایی، به خوبی اثبات می کند که هم توصیف و تعریف و هم استدلال، به عنوان مقدمات حصول شهود عرفانی ضرورت اکید دارد. اگر اندک توجهی به معنای «دلیل» و «توجیه» داشته باشیم که مفهومی است عام، و شامل تعلیم و تربیت و عموم راهنمایی ها می باشد، به این نتیجه بدیهی خواهیم رسید که: فعلیت رسیدن استعدادهای انسانی، چه در صنایع و علوم و چه در معارف عالیه اخلاقی و شهود و دریافت های عرفانی به استثنای جهش ها و انقلابات بسیار سریع روحی که موجب انتقال از یک موقعیت پایین علمی و معرفتی و شهودی به مرحله عالی می شود به طور تدریجی صورت می گیرد و هیچ یک از انتقالات (انتقال از موقعیت پایین به مرحله عالی) هرگز بدون علت و عامل امکان پذیر نیست. این علت و عامل بر دو قسم اساسی تقسیم می گردد:
1-علت و عامل درونی، مانند تفکر عقلانی و مراقبت شهودی و ریاضت های شرعی که موجب به وجود آمدن مقتضیات و شرایط شهود حقایق عرفانی و برطرف کردن موانع حصول آنها می شود.
2- علل و عوامل برونی که عبارتند از: انبیاء عظام و حکمای راستین و عرفانی که در خط نورانی انبیا حرکت می کنند، که عرفان تعلیم شده به وسیله آنان را «عرفان مثبت» می نامیم.
به عنوان مثال، اگر بخواهیم این حقیقت را توصیف و اثبات کنیم که: عقل نظری در صورتی که در استخدام «من تکاملی ارزشی» قرار بگیرد، یکی از عالی ترین عوامل تحریک انسان به شهودهای والا درباره حقیقت انسان و جهان و «من» خویشتن و خدا می باشد، بدون تردید، نخست باید ما درباره همه این مفردات: عقل نظری، تکامل ارزشی من، شهود، انسان، جهان، من، خدا، و سپس در حالات ترکیبی آن ها، توصیف صحیحی داشته باشیم، زیرا قطعی است که اگر توصیف صحیحی درباره حقایق مذکور نداشته باشیم، در جنگلی ناموزون از مفاهیم و تخیلات و تداعی و تجسم ها، گم و گرفتار خواهیم شد.
در مرحله بعد است که برای آموزش هر یک از حقایق عرفانی و شناخت علل و عوامل به وجود آورنده آن، نیاز به اثبات خواهیم داشت. این نیاز چنان که گفتیم ناشی از آن است که گردیدن و حرکت عرفانی به استثنای جهش ها و انقلابات روانی غیر عادی از موقعیت پایین به مرحله عالی تر، بدون علت و عامل درونی یا برونی، امکان پذیر نیست. طرح یک قضیه به عنوان یک مساله عرفانی با بیان مقتضیات و شرایط و دفع موانع و به طور کلی، بیان همه اجزا، علت تامه همان استدلال است که با درک و فهم صحیح آن، به مرحله شهود آن مساله عرفانی نائل می شویم.
برای مثال «عقل نظری در صورتی که در استخدام «من تکاملی ارزشی» قرار بگیرد، یکی از عالی ترین عوامل تحریک انسان به شهودهای والا درباره حقیقت انسان، جهان، من، خویشتن، و خدا می باشد.» نخست باید در این مساله بیاندیشیم: کسی که در موقعیتی پایین تر از آن قرار گرفته باشد که به مجرد طرح قضیه مذکور، آن را بپذیرد و یا کسی که حتی مراحل عالی ترین از اثبات را برای او مطرح کنیم، پس از اثبات به وسیله استدلال، شهود عینی خود این حقیقت که عقل نظری هم در استخدام من تکاملی ارزشی قرار می گیرد، یک شهود، عینی عرفانی است که مانند چشیدن طعم عینی عسل، پس از توصیف درباره آن و اثبات شایستگیش برای مزاج حاصل می شود.
مثال دیگر برای توضیح ضرروت توصیف و استدلال به عنوان مقدمات حصول شهود عرفانی، این است که بگوییم: آزادی والای روحی، از اساسی ترین مختصات عرفان مثبت است. همان گونه که در مثال قبل گفتیم، این مدعا می تواند برای سه صنف از مردم مطرح شود:
صنف یکم: کسانی که اطلاع و درکی از مدعای مذکور ندارند. لازمه این امر، قرار گرفتن در یک موقعیت پایین است. نیاز این صنف به توصیف واحدهای انفرادی این مدعا و حالات ترکیبی آن، اقتضا می کند توصیف صحیحی درباره آن امور داشته باشیم تا آن اشخاص بفهمند مفردات و حالات ترکیبی آن ها چیست. برای تحریک اشخاص یاد شده به تصدیق واقعیت داشتن مدعای مزبور (آزادی والای روحی از اساسی ترین مختصات عرفان مثبت است)، حتما باید استدلال بیاوریم، زیرا مجرد درک مفاهیم واحدهای انفرادی و معنای ترکیبی مدعا بدون اثبات ضرورت آزادی والای روحی برای انسان طالب کمال، امکان پذیر نیست. پس از آن که واقعیت مدعای مزبور اثبات شد و تحریک به طرف شهود عینی آزادی والای روحی به طور صحیح و جدی انجام گرفت و شهود حاصل شد، دیگر نه نیازی به توصیف خواهد ماند و نه نیازی به استدلال، بلکه از یک جهت، استدلال پس از شهود، برای اثبات شهود برای کسی که در حال دریافت آن شهود است، امکان پذیر نیست.
صنف دوم: مدعای مزبور برای کسی طرح شود که منکر آن است که انسان با غوطه ور شدنش در ماده و مادیات، بتواند به آزادی والای روحی برسد، و یا این که اصلا حالتی به عنوان مزبور برای آدمی سراغ ندارد، و یا این که حالت را یکی از مختصات اخلاق می داند، نه عرفان. در این صورت، نیاز به توصیف و استدلال، بدیهی تر و شدیدتر از صورت اول خواهد بود که طی آن با کسانی روبه رو بودیم که درک و اطلاعی از مدعای مزبور نداشتند.
صنف سوم: خود انسان است که می خواهد به یک حقیقت والای عرفانی نائل شود و بین او و آن حقیقت والا، فاصله ای وجود دارد، بدین معنی که او هنوز ماهیت خواص و مقدمات آن حقیقت والا را نمی شناسد، یا شناخت وی درباره آن ها اندک بوده و به حد نصاب نرسیده است.
ابن سینا نوسینده الاشارات و التنبیهات، به گفته بعضی از صاحب نظران، در دو نمط آن، عرفان را به بهترین وجه ممکن درک و بیان کرده و می گوید: «من قال او سمع بغیر دلیل فلیخرج عن ربقه الانسانیه؛ هرکس بدون دلیل چیزی بگوید یا بشنود، باید از زمره انسانیت خارج شود.»
در آثار عرفای حقیقی، حتی یک مورد، آری حتی یک مورد هم نمی توان پیدا کرد که قضیه ای در معارف و عرفان مطرح کنند و به طرح ادعای بدون دلیل قناعت نمایند. البته بدیهی است وقتی یک قضیه به عنوان واقعیت عرفانی مطرح می گردد و گفته می شود که با شهود دریافت شده است، برای خود آن شهود دلیل آورده نمی شود، چنان که وقتی انسان نمودی را با چشم می بیند، برای دیدن خود دیدن استدلال نمی کند، ولی این دیدن، با دو راه قابل اثبات و استدلال می باشد:
راه یکم: بیان علل مقتضیات و شرایط، و منتفی شدن موانع که عرفان نظری عهده دار آن است.
راه دوم: آثار و نتایجی که از شهود به وجود می آید، مانند وصول به آزادی روحی و فرا رفتن از تعلقات دنیوی، تهذیب عالی نفس، کسب نورانیت درونی، صبر و تحمل در برابر شداید و ناملایمات زندگی و غیر آن. خود شهود عرفانی، چون مانند دیدن با حس طبیعی چشم صورت می گیرد، فقط درک و دریافت می شود و قضیه ای ساخته نمی شود که قابل استدلال باشد، بنابراین بایدگفت: خود شهود عرفانی، فوق استدلال های رسمی قرار می گیرد، و بلکه ماورای صدق و کذب است که از خواص همه قضایای خبریه می باشد.

علامه جعفری ...عرفان اسلامی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 22 خرداد 1394 :: نویسنده :

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوفه دویدم

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم

بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم

وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟

 

مهرداد اوستا





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


درباره وبلاگ

کانال تلگرام
سیر و سلوک. کشکول بروجردی
https://telegram.me/kashkooleboroojerdii

هوالحی
یامن لا اله الاهو
مخفی نماند بر طالبان حقیقت و سالکان کوی محبت که انفع المعارف معرفت نفس ناطقه انسانی است از انچه موجب کمالات اوست یا رذائل و نقصان او که خدای سبحان در قران فرقان فرمود (فالهمها فجورها وتقواها) لذا بعداز معرفه الله در قوس نزول معرفتی شریفتر از معرفت نفس نیست که همان شیوه اساتید بزرگوارما و مرحوم سید علی اقای قاضی طباطبایی است . این حقیر فقیر سراپا تقصیر مدعو به رضا بن محمد بن امرالله بن علی بن شهباز بن حاج علی عسکر بروجردی بران شدم انچه از خرمن وجود بزرگان حیا تلمذ نموده ویا از صحف نوریه عرفانیه انها دریافت نموده ونکاتی را یادداشت برداشته ام در محضر دوستان و برادران ایمانی قرار دهم که تقدیر اینگونه رقم خورد که ان پرده نشین شاهد بازاری شود (الهم وفقنا بما تحب وترضی)وسلام علیکم و علینا وعلی عبادالله الصالحین

کشکول ، مجموعه ای است از عبارات کوتاه و ارزنده در تمام زمینه های فرهنگی ، اجتماعی ، اخلاقی ، مذهبی ، هنری ، تاریخی ، سیاسی ، اقتصادی ، ادبی ، طنز ، ضرب المثل و ... که برای جمع آوری و تنظیم این نوشتار مطالعه و زحمت فراوانی کشیده شده است که به آسانی انسان می تواند آن را در حافظه ی خود ضبط و در تمام طول عمر استفاده کند . چرا که در زندگی ماشینی و پررنج و بی حوصلگی و خستگی امروز ، اشخاص کمتر وقت می کنند کتاب یا مجله ای حتی مقاله ای در یک روز ، گاهی در ماه و سال بخوانند و پس از خواندن نمی دانند هدف نویسنده چه بوده و چه نتیجه ای از آن گرفته است و گاهی انسان چهارصد صفحه از یک کتاب را می خواند ، حتی یک جمله ی مفید و آموزنده ای به دست نمی آورد .


مدیر وبلاگ :
مطالب اخیر
آرشیو وبلاگ
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما درباره مطالب و موضوعات وبلاگ چیست ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :